پس از سه روز دور تا دور آن محل را سیم خاردار کشیدیم و مین های منور همراهمان نیز نصب گردید. توالت و حمام نصب و قابل استفاده گردید. سنگری به نام آشپزخانه و انبار مواد غذایی طراحی گردید. آن مکان نامعلوم تقریبا تبدیل به پاسگاهی نیم بند گردید.
صبح روز چهارم فرمانده قراردگاه که بلند پابه ترین فرمانده شمالغرب کشور میباشند ؛ به همراه تنی چند از فرماندهان برای بازدید آمد. فیلمبردار صدا و سیمای استان نیز آمده بود. آنجا بود که ما متوجه اهمیت نقطه ای که دردستمان بود قرار گرفتیم. بطور رسمی حاکمیت کشور بر این نقطه اعلام گردید. لازم به ذکر است که ماشین نمیتوانست به سمت ما بیاید و ایشان با آمدنشان قفل جاده را شکستند. کار بزرگی بود چون جاده در تیر رس بود و میتوانست زیر آتش قرار بگیرد.
فرمانده محترم از همه بچه ها تفقد نمود. البته به من که رسید بیشتر صحبت کرد و گفت جوان اینجا چه کار میکنی؟ من هم با پرروئی گفتم من که بسیجی هستم و مرزبانی وظیفه ذاتی من است ؛ شما اینجا چکار میکنید؟ غش کرد از خنده و گفت بابا من هم بسیجی هستم و این درجه ها نمیتواند من را از شما جدا کند. خواستم دستشان را ببوسم که مانع شدند و من هم شانه ایشان را بوسیدم. چند لحظه ای در آغوشم کشید.
پرسید سردتان نیست؟ ماجرا را توضیح دادم و هر دو کلی خندیدیم. گفت بیچاره اونایی که اونطرف مقابل تو ایستادند ، نمیدونن تو اینجوری داری از سرما خشک میشی ولی میخندی ، رسیدم پایین بلافاصله برایت میفرستم. (که فکر کنم دستورش انجام نشد و یا یادش رفت) از ایشان درخواست امکانات نظامی جهت تحکیم جایگاه و رابط کردم ، ایشان هم با بیسیم دستورات لازم را دادند. (فرمانده ما نمیتوانست مثل من مسائل را بگوید ، دلیلش هم اختلاف درجه و گردان و لشکر و قرارگاه و ...)
صبح روز پنجم فرمانده ارشد از ستاد فرماندهی سپاه تشریف آوردند و مطلب فتح آن قله را تثبیت نمودند. ایشان نیز با همراهی دوربین های صدا و سیمای مرکز بودند.
صبح روز ششم قائم مقام فرماندهی لشکر 17 با همراهانشان تشریف آوردند. از پاسگاه مستقر نیز یک وانت تویوتا پر از امکانات مثل گونی ، بیل و کلنگ ، لاتکس ، جیره خشک ، مقداری هم مهمات و از همه مهمتر غذای گرم همراهی نمودند.
صبح روز هفتم فرماندهی محترم لشکر 17 با همراهانشان تشریف آوردند. و بهمراهشان تجهیزات لازم را آوردند و همان روز بر روی کوه مجاورمان رابط دیگری تشکیل گردید و تعدادی نیرو در آن مستقر شدند. این موضوع ، هم برای ما خوب بود چون امنیت ما از آن نقطه که برای ما کور بود ، تامین مینمود و هم برای بلندترین پاسگاه منطقه اعتیار و امنیت کامل ایجاد مینمود.
روزی برای پست رفتم به کمین دقیقا در موضعی که میخواستم بنشینم یک عقرب زرد جرار نشسته بود و آفتاب گرفته بود. با کمال احترام ایشان را بلند کرده و حدود بیست متری دورتر بر روی زمین قرار دادم و با او قرارداد بستم دیگر برنگردد. البته تا من اونحا بودم نیامد. گروه بعد از من که آمدند یکی از دوستان را شب هنگام عقربی نیش زده بود که دو روزی با تب و لرز دست و پنجه نرم کرده بود. البته این همان عقرب نبود ، او قول داده بود.
در طی این روزها پوست صورتم کنده و آویزان شده بود و لبم به شکاف بسیار عمیق پردرد و خون آلودی مبتلا شده بود. سرما و سوز بسیار یخ که گاهی اوقات تا 60 کیلومتر سرعت و حتی بالابر داشت باعث و بانی این گرفتاری شده بود. دوستان تقریبا همه اینگونه بودند.
یکی از همراهان برادرش در تصادفی حزن انگیز فوت کردند و ایشان ترخیص گردید. دوست دیگری نیز بدلیل مصرف آب آلوده به اسهال و استفراغ شدید مبتلا شد و به بیمارستان رفت. ما سه نفر باقی ماندیم و جور پست خالی آنها را هم باید میکشیدیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 13:24 توسط حسین عرب
|