داستان حضور من در مرزبانی شمالغرب - به سوی سرنوشت
ساعت حدود پنج عصر پنج شنبه بود و همه در محل مورد نظر آماده شده بودیم. اتوبوس ها آمدند و پس از طی مراحل شناسایی و مراقبت های یگان حفاظت ؛ سوار شده و به سوی سرنوشت رهسپار گشتیم. برای من حال و هوایی بسیار دل انگیز رقم میخورد. یاد اعزام های زمان جنگ تحمیلی و دوستانی که الان در زمین سالهاست در آغوش خاک و در آسمان در جوار رحمت حق آرمیده اند. بغض عجیبی بر دلم سایه افکنده بود. غرق در افکار بودم و بهت زدم به لباسهایم که نشان از واقعه ای عظیم در زندگیم داشت مینگریستم. آیا این من هستم؟
آیا این "من" همان بنده حقیر و فقیر و سراپا تقصیر هستم که خدا اینگونه لطف و عنایتش شامل حالم گشته است؟ این حقیر کجا و نگهبانی و پاسداری از مرزهای حکومت اسلامی و سرزمینی سید خراسانی کجا ؛ در آن روزی که ندا سر داده میشود و صدا میکنند کسانی را که چشمهایشان جهت پاسداری از حریم ولایت امام زمان بیداری کشیده است برخیزند ؛ آیا من هم در این امت بر خواهم خواست؟
جوانها اتوبوس را روی سرشان گذاشته بودند. شادی هایشان را با هم تقسیم میکردند. انگار نه انگار که به ماموریتی سخت میروند و شاید بازگشتی در آن نباشد. همه میدانستند که در صورت هر اتفاقی به برادرانشان در جایگاه صدق خواهند پیوست. پس چه جای نگرانی و ترس و دلهره.
قبل از زنجان بود فکر کنم اتوبوس برای نماز و استراحت نگه داشت و مجددا به راه افتادیم. کنار دریاچه ارومیه و قبل از عبور از پل در کنار کوهپایه یک کوه زیبا برای نماز صبح ایستادیم. و نزدیک طلوع آفتاب در مقر لشکر در شهر اشنویه مستقر گشتیم. پس از صرف صبحانه ، به سرعت غسل جمعه ام را انجام دادم و وسایل نظامی مورد نیاز را از اسلحه خانه تحویل گرفتیم . هوا بسیار خنک بود. حدود یک ساعت کل ماجرا به طول انجامید. سوار بر ماشین های نظامی ( ماشین اتکو فکر کنم همان ایفا میباشد که پیشرفته شده) به سوی مرز رهسپار شدیم.
فکر کنم حدود چهار ساعتی در کوه و کمر پیچ و تاپ خوردیم و البته و صد البته بدلیل راه غیر هموار با سرعت پایین به سمت پایگاه های مرزی ادامه مسیر دادیم. در بین راه به هر پایگاه که میرسیدیم تعدادی از بچه ها جدا شده و در آنجا مستقر میشدند. افرادی که در آن پایگاه بودند نیز آماده بازگشت و جایگزینی بودند.
گروه ما آخرین گروه محسوب میگشت. و از یک جایی به بعد فقط ماشین ما بود و بس. پس از مقداری پیچ و تاب در مسیر گفته شد که به منطقه قرمز وارد میشوید و میدانستیم که از این جا به بعد نحوه برخورد کاملا تغییر مینماید. نزدیک ظهر بود که به پایگاهی که برای بنده و چند نفر دیگر معین شده بود رسیدیم. ارتفاع حدود 3850 متر و هوا بسیار سرد بود. در بین شیارهای کوه ها هنوز برف بصورت یخ زده خودنمایی میکرد. در بخشهایی هنوز ارتفاع یخ بالای یک متر بود و سوز و جریان هوای بین شیارها که با این یخ ها در تماس بودند بسیار بسیار سرد بودند. نهایتا حدود ظهر به بالای قله رسیدیم. پاسگاهی که با سنگ و سیمان خودنمایی میکرد و به ما خوش آمد میگفت. بچه ها بسیار خسته شده بودند. حدود بیست ساعت در حال انتقال بودند و البته از ارتفاع 936 در قم به ارتفاع 3850 در پاسگاه که کمبود اکسیژن آن ملموس مینمود نیز مزید بر علت خستگی شده بود.
توان و بضاعتم اندک است، ولی خدایی بزرگ دارم.