روزها پی در پی میگذشت. هر روز در کوه و کمر بدنبال پهن (پشگل) قاطرها جهت آتش و پختن غذا و دود کردن در محل خواب برای فراری دادن موشها و عقرب ها و مارها استفاده میکردیم. البته یک کپسول گاز هم بود که کم استفاده میکردیم ، نگهداشته بودیم برای روز مبادا.

یک روز در سر پست بودم ، ساعت 2 عصر بود ، بالای تخته سنگی بودم که با صخره نوردی حدود 12 متر ، میشد به آنجا دست یافت. طی چند دقیقه دیدم که از لای شیار کوه ابر سنگینی با سرعتی بالا به سمت من میآید. با بی سیم تماس گرفتم تا اجازه ترک محل را بگیرم. از بیسیم جوابی نیامد. ابر آمد و از من عبور کرد. داخل ابر بودم و هیچگونه دیدی نسبت به اطرافم حتی تا یک متر نداشتم. چندین بار با بیسیم تماس گرفتم. پاسبخش خوابش برده بود. نهایتا فرمانده متوجه شد و روی خط آمد و دستور داد سریعا آن نقطه را تخلیه کنم و به پایگاه برگردم.

اما بدلیل آنکه قطرات باران بر روی دیواره سنگی بر اثر سرما یخ زده بود ، امکان برگشت به هیچ عنوان وجود نداشت. آن قطرات باران بر روی خودم نیز به یخ تبدیل شده بودند. مرد یخی خوشگلی شده بودم. خدا رحم کرد و باد شروع شد ، بادی با سرعت بالا و به سمت مخالف. من فقط چمباتمه زدم و رفتم توی لاتکس و از قید دشمن بیخیال شدم. جایی که من نتوانم به پایین بروم ، حتما او هم نمیتواند بالا بیاید. با این فکر خودم را آرام کردم.

حدود نیم ساعت طول کشید تا تراکم ابر کم شد و کم کم ابر رفت و نور خورشید برگشت. دیدم پایین کمین یکی از دوستانم با اسلحه نشسته است و مراقب اطراف است تا مبادا اتفاقی برایم بیافتد. بعدا متوجه شدم ابر در پایگاه متراکم نبوده است و فقط در قسمت بالای صخره آنقدر متراکم بوده است و بدلیل سرما کل صخره یخ زده بود. به هر سختی بود با کمک دوستان پایین آمدم.

هفده روز گذشت. جمعا نوزده روز از اعزام من گذشته بود. دلم برای همسر و فرزندانم و خانواده تنگ شده بود. متاسفانه در طول این مدت یک شخصی که نمیدونم کی بوده به همسرم زنگ زده بوده و اخبار غلطی داده بود (کشته شدن و مفقود شدن) که باعث اذیت و آزار ایشان شده بود. برادرم پیگیر ماجرا شده بود و البته بلافاصله با پیگیری های فرمانده به برادرم اطلاع دادند که اخبار غلط میباشد و من در وضعیت مناسب در حال انجام وظیفه میباشم.

برای دوره جدید ؛ فرمانده من به بالا اعزام شده بودند و جایگزین شده بودند. بلافاصله از طریق واحد نیروی انسانی لشگر درخواست کرده بودند تا سه نفر نیروی ایشان (یعنی بنده و دو دوست عزیزم) را لشکر به واحد مرزبانی ایشان ملحق کند.

ما با ترک پایگاه به پاسگاه برگشته و به ایشان ملحق شدیم. در لحظه اول ایشان متوجه حضور ما نشدند. صورتهای ما از سرما سوخته بود. پوست صورتهایمان آویران یود و نوزده روز حمام نرفته بودیم. وقتی به ایشان سلام کردم و در ما دقیق شد ، لحظه ای بشدت بغض کرد و متاثر شد. ولی زود خودش را جمع و جور کرد. بلافاصله موبایلش را به من داد و گفت با همسرتان تماس بگیرید. من از مطلب بیخبر بودم. تماس گرفتم و آن تماس را فقط ملائک خدا میتوانند نقل کنند آن هم برای خدا فقط و فقط.

دو روز هم آنجا پست دادیم. به همراه دو دوست و برادر عزیزم و فرمانده محترم طی دو روز سنگری در قسمت درب ورودی از سنگهای کوه و سیمان بنا کردیم تا شب هنگام اگر خدای نکرده درگیری اتفاق افتاد بتوان در آن پناه گرفت. (هنوز هم وقتی از طریق سایتهای مکان یاب به آنجا نگاه میکنم ، آن سنگر پابرجاست.) و پس از بیست و یک روز به سمت قم بازگشتیم. خوش گذشت. شبهایی را که من بودم و خدا. ساعتهایی را که فقط برای نگهبانی از سرزمین سید خراسانی سپری کردم. خدا کند که بتوانم نور این عبادت را حفظ کنم و به او تحویل دهم.