نماد گمراهی هر ملت - کلام مولا
هر قومی یک سامری (نماد گمراهی) دارد و
شعار سامری این امت " نه به جنگ " است.
منبع : تفسیر نورالثقلین ج 3
هر قومی یک سامری (نماد گمراهی) دارد و
شعار سامری این امت " نه به جنگ " است.
منبع : تفسیر نورالثقلین ج 3
اما سرانجام دنیا جز فراق نیست .....
فراق و جدایی از هر چیزی که انسان به آن دل خوش کرده است.
کلام مولا علی ابن ابیطالب علیه السلام
الهی اگر گاهی حرف هایم بوی ناشکری میدهد
الهی اگر گاهی دعوایمان میشود و نامربوط میگویم
به حساب تنهایی و دردم بزار ؛ ولی تو تنهام نزار ....
تا حالا شده دراز بکشی و به سقف خیره بشی ؛ بعدش
گوشت
خیس بشه ؟؟؟؟
نگرفتی؟ بیخیال ، چرت گفتم ...
منبع: حال و هوای من تو دستگاه سیتی اسکن
1 - شد شصت سال ... حالا تمام کارهایش را کرده بود ... مانده بود زندگی .
2 - بزرگسالی یعنی : چهار روزه میخوام گریه کنم ... اما وقت نمیکنم !!!!
3 - همه ما بالاخره یه روزی میگیم : الان میفهمم بابا چی میگفت .
4 - هر چیزی را زکاتی است و زکات عقل ؛ اندوهی است طویل ....
**********
وقتی پدری پسری را حمام میبرد هر دو میخندند
وقتی پسری پدری را حمام میکند هر دو گریه میکنند
1 - تو همدردی یا تو هم دردی ....
2 - به طور افتضاحی دارم سعی میکنم دوروبریام نفهمن دارم از هم میپاشم
بالاخره روز تست رسید. از روز چهارشنبه ساعت 6:30 شب به حالت ناشتا وارد شدم. صبح روز پنج شنبه 1403/07/26 ساعت 7:30 به آزمایشگاه رفتم و بدلیل حجم زیاد آزمایش نفهمیدم شش یا هفت تا لوله خون گرفتند. من هم گشنه و بیحال ؛ کلی خندیدم به روزگار خودم.
تازه یادم آمد که برای سیتی با تزریق هم باید دو ساعت ناشتا باشم. خدا رو شکر تا ساعت 9 که وقت عکسبرداری بود زمان زیادی نمانده بود. رفتم دارو را تهیه کنم. ماده حاجب برای تزریق و یک دارویی برای خوردن که اسمش را نمیدانم. کلا هر سه تا را باید سازمان تامین اجتماعی تایید میکرد تا تحویل میدادند. خلاصه پروسه انجام گردید. خدا رحمت کند شهید رئیسی را که این بخش ها را به پروسه درمان بیماریهای خاص اضافه کرد. حدود یک میلیون تومان میشد که من فقط 65000 تومان را پرداختم.
آن دارو را با یک لیتر آب مخلوط کرده و به بنده گفتند هر ده دقیقه یک لیوان و پس از چهار لیوان آماده عکسبرداری هستی. لیوان اول را که نوش جان کردم تا مرز استفراغ رفتم. برای تکنسین های آنجا عجیب بود. میگفتند که این ری اکشن را نباید داشته باشم. تا گفتم که شیمی درمانی میکنم گفتند ؛ آهان با شماها همه چیز ممکن است. یک سطل نشانم دادند که اگر بالا آمد درون آن کار خرابی کنم.
نوبتم شد پس از چهار لیوان نوشیدن. چه بگویم از تهوع و بالا آمدن معده 16 ساعت خالی. بیست دقیقه ای در دستگاه خوابیدم. ماده حاجب هم تزریق گردید. داغ شدم ولی خوش گذشت. سال قبل همینجا پشت در اتاق سیتی اسکن همسر مرحومم به انتظار بود. امروز من مجبور بودم خاطراتش را پشت در بگذارم و وارد اتاق شوم. از روی تخت داخل دستگاه به آن خاطرات پشت درب مینگریستم و گریستم. و تمام شد.
حالا منتظرم تا جواب های مورد نیاز آماده شود و تحویل بگیرم. همه را تحویل بیمارستان خاتم جهت پت اسکن بدهم. و جواب نهایی را برای دکتر انکلوژ ببرم. تا آن روز به خاراندن دست و پا و پشت و شکم مشغولم. میسوزد و چرک میآید و ....
خدا بهترینها را برای من رقم زده است. شکرش میکنم و بر این شکر نیز شکری واجب.
چنگیزخان نتوانست بخارا را تسخیر کند، نامهای نوشت که هرکس با ما باشد در امان است! اهل بخارا دو گروه شدند، یک گروه مقاومت کردند و گروه دیگر با او همراه شدند.
چنگیزخان به آنها نوشت: با همشهریان مخالف بجنگید و هر چه غنیمت به دست آوردید از آن شما باشد و فرمانروایی شهر را به شما دهم. ایشان پذیرفتند و آتش جنگ بین این دو گروه مسلمان شعلهور شد و درنهایت، گروه مزدوران چنگیزخان پیروز شدند. اما شکست بزرگ آن بود که او دستور داد گروه پیروز خلع سلاح و سربریده شوند!
چنگیز گفت: اگر اینان وفا میداشتند،
به خاطر ما بیگانگان به برادرانشان خیانت نمیکردند!
این عاقبت خودفروشان است.
منبع: ابن أثیر، الکامل فی التاریخ
با خبر شدم که آن عزیزی (حاج محمود آقا توتون کار) که در اواخر شهریور به عیادتشان در بیمارستان ولی عصر عج رفته بودم و در پستی همان روز نگاشته بودم به آغوش خداوند منان پرکشید. پنج شنبه گذشته 1403/07/19 روح پاکشان رفتند به آسمانها و جمعه جسمشان در گلزار علی ابن جعفر به خاک سپرده شدند. از همینجا به فرزندان برومندش و به اهل خانه اش تسلیت عرض میکنم.
سرطان بصورت تند و پیش رونده در بدن ایشان حرکت کرده بود. خدایش رحمت کند. بحث بر سر نوبت هاست وگرنه هیچ کس ماندنی نیست.یکی جلوتر ، یکی عقب تر. همه میرویم.
بر دوستان رفته چه افسوس میخوریم *** ما خود مگر قرار اقامت نهاده ایم
آنقدر لوس و ننر شدم که نتوانستم برای مراسم تدفین و بقیه مراسمات شرکت کنم. اصلا خودم را نمیشناسم. آیا من همان حسینم که در واحد تخلیه شهدا و معراج لشکر کار کرده است؟ آیا من همانم که بدن دوستان را غسل میدادم؟ آیا من همانم که بصورت افتخاری نزدیک به دو سال (قبل از کرونا) در غسالخانه کمک میدادم؟ این حالاتم را درک نمیکنم.
دچار دوگانگی شده ام.
او و من ... او کیست و من کیستم
منبع: اولین حضور در بیمارستان ولی عصر عج - بعد از یکسال https://bahmanarab.blogfa.com/post/1761
شنبه 1403/07/14 ساعت 6:30 صبح به آزمایشگاه بقیه الله رفتم و بعد از مراحل ثبت و درخواست به اتاق نمونه گیری خون رفتم. طبق معمول چند شیشه نمونه خون گرفتند. نهایتا به سر کار برگشتم.
چهارشنبه 1403/07/18 ساعت 06:30 به درمانگاه رفتم و نوبت اول را گرفتم. به آزمایشگاه رفتم که کادر آزمایشگاه لطف کردند و نتیجه آزمایشم را دادند (البته میتوانستند از دادن جواب استنکاف کنند) . تقریبا ساعت 07:40 کادر درمان و پزشک تشریف آوردند. خدا را شکر نفر اول بودم. خدمت دکتر رسیدم. مشکلات بوجود آمده از نظر جسمم را توضیح دادم. ایشان با حوصله گوش کردند و از اینهمه مشکل بوجود آمده اظهار تاسف نمودند.
شرح حال جسمم :
از تمام اعضا و جوارحم خون و چرک جاریست البته همراه با درد و سوزش و خارش که تاب و توانم را مختل نموده است. نقطه به نقطه بدنم جوش های بزرگ زده و شامل چرک و پس از ترکیدن ، حاوی خون میباشند. پوست بدنم مثل چوب خشک شده و ترکیدگی های آن به بقیه داستان اضافه شده است. حال تهوع که دیگر همنشین شبها و روزهایم شده است. دید تار و کم فروغ به داشته هایم اضافه شده است. زیر اکثر ناخن هایم در اثر فشار ترکیدگی و خونریزی بهمراه درد ملیحی بوجود آمده است. بقدری روی پوست سرم جوش زده است و چرک و خون بر روی سرم وجود دارد که کلی مگس دور سرم میچرخند. متاسفانه از آب و شستشو محروم شده ام. یک هفته ای میشود که در نجاست و خون مخلوطم. وقتی آب به بدنم میزنم انگار مواد مذاب بر سر و صورت و بدنم میریزند؛ آنقدر فریاد میزنم که همه همسایه ها میفهمند من به حمام رفته ام ، حالت غش به من دست میدهد.
ما ضرب المثلی داریم که میگن " عروس خیلی خوشگل بود گل مژه هم زد " این هم حکایت من دست و پا چلفتی هستش.
آنقدر گفتم که دکتر دلش ضعف رقت. گفت باور کن که نمیدانستم اوضاعت تا این حد وخیم شده است. به معاینه پرداختند ، وقتی آقای دکتر به عمق فاجعه پی بردند اعلام کردند که دیگر نیازی به ادامه درمان بصورت تزریق نیست. بدنم دیگر توان دریافت داروی بیشتر را ندارد.
خدایا شکرت از بند تزریق رها شدم.
فعلا باید استراحت کنم. آزمایش کلی بدهم. سیتی اسکن کنم. پت اسکن بروم. نتیجه همه اینها تعیین میکنند که آیا ادامه تزریق نیاز هست یا نه ؟ محتاج دعای همگانم. شاید خدا خواست و شفا در راه باشد.
هر چه خدا بخواهد ، میخواهم ، و ان شاء الله او مرا از صابرین خواهد یافت.
بعضی از سوال ها عجیبند ؛ مثلا :
1 - چرا قوم یهود بدنبال معبد سلیمان و خاتم انگشتر داوود و تابوت هستند ولی به دنبال مرقد پیامبرشان موسی علیه السلام نیستند. و حال آنکه موسی در آخر عمر با برکتشان در میان قوم یهود مهجور بوده و جوانان قوم ایشان را نمیشناختند. کمی عجیب نیست؟ پیامبر قوم باشی و بعد از چهل پنجاه سال هدایت قوم و آوردن معجزات بی بدیل و نجات قوم از بردگی و استثمار و استحمار فرعونیان و رساندن قوم به بالاترین درجات ممکنه ؛ مهجور باشی؟ کمی عجیب نیست؟
2 - علی علیه السلام باشی , اولین مسلمان باشی ، از دل کعبه بیرون بیایی ، وزیر پیامبر باشی ، قسیم الجنه و النار باشی ، و تمام راویان احادیث به این موضوعات اقرار کنند ، پنجاه سال بر روی منابر همان پیامبر تو را لعن کنند و در وقت رفتن از ترس قوم خودت قبرت را مخفی نگهدارند؟
3 - فخر زمین و آسمان باشی ، یگانه خلقت باشی ، فرشتگان برای ورود به منزل تو باید اجازه بگیرند ، مادر سیدان اهل بهشت باشی ، برترین زنان عالمین باشی ، تمامی راویان با هزاران سند بر این موضوعات صحه بگذارند ؛ اما تو را به ظلم و جور شهید کرده و قبر تو تا پایان زمان از قوم خودت مخفی باشد؟
3 - قهرمان و سید مقاومت باشی ، فخر اعراب و غیر عرب باشی ، دنیا نگاهش به حرکت دستان تو باشد ، رعب و هراس در دل مستکبران عالم باشی در اوج ظلم و جور کشته شوی و مجبور باشند قبرت را از قوم خودت مخفی نگه دارند !!!!!
داستان این طایفه از دنیا کمی عجیب به نظر میرسد.
اگر از خدا کمک خواستی و صدایی نشنیدی ؛
فقط به یاد بیار معلم ها در زمان آزمون سکوت میکنند.
ای مرگ وقتی بیا که من در سجده میگویم
اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود
که هم تو از آمدنت لذت ببری و هم من از رفتنم
غم را نمیتوان کم کرد
باید خودت را زیاد کنی
با من از قوی بودن حرف نزن ؛
من چیزایی رو با خنده تعریف میکنم که واسه ثانیه به ثانیه اش گریه کردم.
1 - اگر یه روزی سگت بهت حمله کرد ؛ بدون یه نفر دیگه بهش غذا میده
2 - میگویند اینبار را طاقت بیار ؛ انگار یادشان رفته من در نبرد پیشین مرده ام
3 - آسان ترین کار نصیحت دیگران است و دشوارترین ؛ اینکه آدمی خود را بشناسد.
4 - همیشه دوبار گوش کن ؛ اول ببین چیا میگن ؛ دوم ببین کیا میگن
5 - چه " خر خودتی " هایی که تو دلمون خاک خورد و نشد به صاحبش بگیم.
6 - خوبم ، ولی اگر از یکبار بیشتر بپرسی ، میزنم زیر گریه
شنبه 1403/06/31 ولادت با سعادت پیامبر و امام صادق علیهم السلام بود و تعطیل رسمی ، آزمایشگاه هم تعطیل بود و موضوع به فردا موکول گردید. البته من فکر میکنم که بهتر است به صورت شیفت حداقل برای افراد با مریضی خاص مراکز بهداشتی و درمانی پذیرش مریض داشته باشند. برای امثال بنده تعطیلی بخش شیمی درمانی و آزمایشگاه مربوطه مشکلات بهمراه دارند.
یکشنبه 1403/07/01 ساعت 6:30 صبح به آزمایشگاه بقیه الله رفتم و بعد از مراحل ثبت و درخواست به اتاق نمونه گیری خون رفتم. طبق معمول چند شیشه نمونه خون گرفتند. نهایتا به سر کار برگشتم.
سه شنبه عصر از بخش شیمی درمانی ؛ مسئول بخش ؛ تماس گرفت و با اعلام اینکه دکتر به دلایلی فردا از تهران تشریف نمآورند فرمودند که دکتر مسئول بخش ، ویزیت را به عهده دارند و باید به ایشان مراجعه کنم. این تماس در نوع خودش بی نظیر است و من از همه کارکنان بخش بابت این موضوع تشکر و قدردانی میکنم.
چهارشنبه 1403/07/04 ساعت 17:00 به مطب دکتر مراجعه کردم ؛ ابتدا به آزمایشگاه رفتم و نتیجه کار را گرفتم. خدمت دکتر ارائه نمودم. من کشته مرده این آقای دکتر مقدس نژاد هستم , بسیار مودب و بدون ذره ای تکبر , یک تکه ماه و دوست داشتنی. خداوند را از داشتن چنین اشخاص شاکرم. نسخه های جدید صادر گردید.
صبح پنج شنبه با داروخانه تماس گرفتم و تاییدیه داروها را گرفتم تا شنبه مشکلی در تحویل دارو نداشته باشم.
شنبه 1403/07/07 عصر ساعت دو و نیم بهمراه خداوند متعال به درمانگاه بقیه الله رفته به داروخانه رفتم. داروها را تحویل گرفتم و هزینه سوزن پورت و پمپ تزریق را پرذاخت کردم و به بخش برای تزریق رفتم.
روی تخت دراز بودم و منتظر ؛ پرستار با روی خندان سوزن پورت را وارد سینه نمود. درد ملیحی را حس نمودم. به حمد الهی خوش گذشت. اولین سرم و سپس سرم دوم متصل گردید. نهایتا ، پمپ 24 ساعته به گردنم آویخته شد و راهی منزل شدم.
یکشنبه 1403/07/08 عصر ساعت 3 به درمانگاه رفتم. تزریق انجام شد. همه چیز آرام بود. سرم در آرامش کامل تخلیه گردید. پمپ 24 ساعته به گردنم آویخته شد و به منزل بازگشتم.
دوشنبه 1403/07/09 عصر ساعت 3 در درمانگاه حاضر بودم. وکتیبیس تزریق شد. خیلی آرام بود. هپارینه شدم. سوزن خارج شد. همه جیز آرام و در ید قدرت الهی به خیر و خوشی پایان یافت.
خدایا ممنونتم که این دوره نیز در آرامش کامل پایان یافت.
تصور میکنم رسیدم اون دنیا ؛ خدا بهم میگه ؛
یکی خیلی وقته اینجا منتظرته ....
در بهار سید ابراهیم
در تابستان اسماعیل
در پائیز سید حسن
خدایا زمستان را فصل ظهور مولا قرار بده ....
غم هایی هست که کوهها را میشکند ؛
انسان مومن را نمیتواند بشکند ؛
راه را باید ادامه داد ....
منبع: امام خامنه ای
هر طوری که باشید ، همانطور بر شما حکومت میشود.
منبع: کنز العمال
1 - کسایی که زخمی اند ولی زخم نمیزنند ؛ همون احسن الخالقینن ...
2 - اونی که تلاش میکنه همه را راضی نگه داره ؛ از بیرون مودب ، وفادار ، باملاحظه ، کارآمد ، با برنامه و مراقب هستش اما از درون افسرده ، سردرگم ، مضطرب ، خشمگین ، تنها و آشفته هستش.
یادمان باشد ؛ ستاره ها که خاموش میشوند ؛ نوید صبح و طلوع خورشید را به ارمغان میآورند.
ستارگانی همچون حاج قاسم - همدانی - حججی - صدرزاده - بیضایی - مکیان - بلباسی - ایمانی - نبی لو - رشید - لطفی نیاسر - مالامیری - سیاهکلی ......
سید عباس موسوی -رنتیسی - عماد - جهاد - شکر - هنیه - سید حسن نصرالله ....
و راستش آخری را با اینکه آرزومند شهادتش هستم اما هنوز .... هم او که اینهمه منافق و کافر و مسلمان نمای راحت طلب و مسلمان نمای عافیت طلب ؛ او را احاطه نموده اند و او اعلام میدارد که شمشیر کشیده و چپ و راست را شکار میکند .... آری .... سید علی
خدایا مانند جدش که دعا کرد علی را از این امت بگیر و اجابت نمودی دعایش را .... بر ما ترحم کن و اجابت این دعای سیدعلی را با تاخیر و در رکاب حضرتش موکول نما.
مالک علی به ملکوت پیوست.
کم دادن مزد کارگر از گناهان کبیره است.
منبع: میزان الحکمه
سکوت مغز
جنجال قلب
تجمع بغض
(حالم در بیمارستان ولی عصر روز جمعه بالای تختی که آخرین بار با همسرم روبرو شدم )
1 - قسمت ترسناک زندگی اینه که هیچ وقت نمیدونی که این روزایی که داره میگذره ... روزهای خوبته یا بدته ...
2 - نه که ندونم چی حالمو خوب میکنه ... میدونم ... ولی کاری از دستم برنمیآد ....
3 - قلبم را عصب کشی کردم ... نه دیگر از سردی کسی میلرزد ... نه دیگر از گرمای کسی میتپد ...
4 - بعضی اتفاقات قلبت را به درد میآورد ؛ اما چشمانت را باز میکند ؛ اینها را برد حساب کن ...