خاطره مادر شهید ابراهیم رشید

دیروز عصر (1402/04/28) با برادر و مادرم رفتیم دیدن مادر شهیدان اسماعیل و ابراهیم رشید. ایشان ساکن دهستان سرم در نزدیکی شهر قم و در منزلی بسیار ساده دارای یک اتاق تو در تو و آشپزخانه ای بسیار کوچک زندگی میکنند. ساده زیستی این خانواده آزمایش بزرگی برای ما میباشد.

روز هفتم درگذشت شوهر گرامی ایشان و پدر شهیدان اسماعیل و ابراهیم رشید بود. مادر شهید اسماعیل در آتش سوزی آن سالهای دور در مکه مکرمه فوت نمودند و در همانجا مدفون میباشند. مادری که ما خدمتشان بودیم در حقیقت مادر خوانده شهید اسماعیل و مادر ابراهیم میباشند. اسماعیل سالها مفقود بودند و پس از سالها به آغوش خانواده بازگشتند.

ایشان همواره میگفتند که من اسماعیل را بزرگ کردم و در رزم زیبای سالکان و عارفان در جنگ تحمیلی عراق علیه کشورمان به خدایش تقدیم نمودم حال چرا نباید خودم هم طعم شیرین مادر شهید بودن را نوش کنم. اینبار طنین عشق از سوریه به صدا در آمد و ابراهیم در رکاب سردار سلیمانی به آن دیار شتافت.

مادر فرمودند که شبی در خواب دیدم که در کربلا و بر روی پله های تل زینبیه ایستاده ام. مقابلم زمینی پوشیده از خاک نرم اما در برخی نقاط ممزوج در خون دیده میشد آرام پایین آمدم و در کنار خود خانمی عرب و پوشیده در عبای عربی دیدم که پارچه چادری بسیار زیبا در دستانش بود و میخواست به من هدیه دهد. من گفتم تازه چادر خریده ام و نیازی ندارم. حرکت کردم در سمت دیگرم آقای خامنه ای را دیدم که بر روی دست مجروحشان چادری زیباتر به همراه انگشتر بود و به من تعارف کردند و گفتند برای شماست. گفتم آخر من تازه چادر نو خریده ام. ایشان فرمودند این برای شماست آخر شما به تازگی محرم ما شده اید. من آن هدیه را گرفتم و از خواب بیدار شدم .

ساعت دو نیمه شب بود. به حیاط رفتم و فهمیدم که ابراهیم پر کشیده است و یا به زودی پر میکشد. همانجا وضو گرفتم ولی انگار دهانم قفل شده بود تا اذان صبخ فقط راه رفتم و گریه کردم و با خدایم راز و نیاز نمودم.

کمتر از هفته ای ابراهیم زنگ زد با هم صحبت کردیم. سه بار از من پرسید چیزی شده است ؟ ناراحتید؟ من هم بار سوم گفتم بله شما این شنبه هم گذشت و به من سر نزدید. خیلی ساده گفت مادر میدانی که دو ماهی میشود که آنجا نیستم و البته من دیگر نخواهم آمد. مادر فرمودند من متوجه شدم چه میگوید و بلافاصله به او گفتم التماس دعا.

چند روزی گذشت و روز شنبه صبح دیدم دو پسر و دامادم آمدند منزل ما و من متعجب که چرا سر کار نرفته اند. به حالت اعتراض گفتم چرا به سر کار نرفتید. پسر بزرگم آمد جلو و سرم را بوسید و گفت خبر بدی دارم. گفتم از ابراهیم است؟ گفت آری ایشان مجروح شده اند. گفتم چیز تازه ای نیست که ابراهیم همه بدنش تکه پاره است. بلند شده و به سر کارتان بروید.

میدانستم که شهید شده است و ایشان نمیگویند. رفتم در آشپزخانه و مشغول شستن ظروف شدم. دوباره پسرم آمد و سرم را بوسید و گفت یک خبر بدتری دارم. گفتم خوب خیر است؟ گفت ابراهیم شهید شده است.

من هم گفتم انا لله و انا الیه راجعون. (مادر میگفت وقتی خبر آقا مصطفی را به امام دادند ایشان همین جمله را گفته بود و من در آن لحظه به ایشان اقتدا نمودم).

بچه ها گفتند برویم داخل اتاق آماده شوید الان مهمانان میآیند. من گفتم بگذارید کارم را تمام کنم الان مهمانان میآیند و ظرف شسته کم داریم. ناگهان در باز شد و دخترم و بقیه فامیل آمدند. گویا همه پشت درب منتظر بودند تا اطلاع رسانی کامل شود و بیایند داخل منزل.

حالا من هم مادر شهید هستم و افتخار میکنم و تنها سعی من این است که این بار را به درستی به مقصد برسانم.

فراموشی درد خود

دوره پنجم با تمام فراز و نشیب هایش به پایان رسید. رتق و فتق امور جراحی قلب باز همسرم آنچنان سنگین بود که اصلا یادم رفت که خودم هم شیمی درمانی کرده ام. الحمد لله همه چیز به خیر و خوشی گذشت. هم دوره پنجم شیمی درمانی من و هم جراحی همسرم. خدا را شاکرم که دردهایی بسیار سنگین را به آسانی از سرمان مرتفع میسازد.

صبر ، کلید بهشت

صبر کردن بر صبر آقا سید علی خود کلید و رمز ورود و فتح الفتوح بهشت است

به شرط آنکه صبر باعث بریدن و کفر و از راه بدر شدن نباشد

صبر خالصانه و برای رضای قادر متعال