پیام از شهید نادر مهدوی
در دریای مرگ شنا کنید ، تا به ساحل پیروزی برسید ،
ای به ظاهر زندگان !
آگاه باشید که قافله مرگ همچنان به مقصد نیستی در حرکت است ؛
شما نیز امور دنیوی را کنار گذاشته و بدان ملحق شوید ....
شهید نادر مهدوی
در دریای مرگ شنا کنید ، تا به ساحل پیروزی برسید ،
ای به ظاهر زندگان !
آگاه باشید که قافله مرگ همچنان به مقصد نیستی در حرکت است ؛
شما نیز امور دنیوی را کنار گذاشته و بدان ملحق شوید ....
شهید نادر مهدوی
جان امانتی است که باید به جانان رساند ؛
اگر خود ندهی میستانند ؛
فاصله هلاکت و شهادت ؛ همین خیانت در امانت است.
(شهید آوینی)
************
کاش متفاوت به پایان برسیم ، وگرنه
مرگ پایان همه قصه هاست ....
بگذار بگویند حکومتی آمد بعد از حکومت علی (علیه السلام) به نام حکومت خمینی که با هیچ ناحقی نساخت تا سرنگون شد.
ما از سرنگون شدن نمیترسیم از انحراف میترسیم.
شهید سید مرتضی آوینی:
1 - ما هر چه جلوتر برویم کار ما سخت تر میشود! راه نجات ما در تبعیت از ولایت فقیه است تا انشاءالله خداوند ولی امر خودش را برای ما برساند...
2 - همه ی اولیای خدا در عصر خویش ، و در میان معاصران خویش غریب بوده اند ، و وای بر ما ، اگر این ولی خدا نیز در میان ما غریب باشد و مگر نیست؟
... سالها قبل دوستی داشتم به اسم آقای دریاباری. سید جلیل القدری بودند. معمم بودند و عمامه سیاه بر سر داشتند. در منطقه با ایشان آشنا شده بودم. او لباس نظامی بر تن داشت مثل همه بسیجی ها. ولی عمامه را از سر بر نمیداشت. میخندیدم و به او میگفتم عراق اسلحه جدیدی خریداری کرده به اسم شالیوتکا (این اسم وجود نداره آن روزها برای خنده میگفتم) و میگرده و هر سری که رویش عمامه باشه رو میزنه. میخندید و کیف میکرد و میگفت خدا کنه. تو عملیات والفجر 4 در پشت پنجوین عراق شهید شد و چون منطقه کوهستانی بود افتاده بود و غلطیده بود در لابلای اجساد عراقی ها.وقتی داشتن اجساد عراقی ها را دفن میکردند او را بدلیل داشتن عمامه پیدا کرده بودند و جدا کرده به شهرشان برگردانده بودند. خدایش رحمت کند.
او همیشه برایم از قبر و قیامت میگفت. یه بار گفت که روایت داریم که وقتی تمام اعمال بنده رسیدگی شد آن را به صورت طوق به گردن بنده میگذارند و او آماده حرکت به سوی منازل برزخی میگردد. ناگهان کاسه ای از خون به دستش میدهند و بنده وحشت زده از آن میپرسد که چیست؟ میگویند این همه خونهاییست که تو در ریخته شدنشان شریک بودی. او قسم میخورد که هرگز خونی نریخته است. به او میگویند یادت میآید در فلان روز صحبتی کردی که بین پدر و فرزندی بهم خورد و پدر کشیده ای به گوش فرزندش زد اون کبودی صورت که علتش خونریزی داخلی بود قطره اش در این کاسه است. آیا یادت میآید بین زن و شوهری را به هم زدی و باعث خون جگر خوردنشان شدی؟ قطراتش در اینجاست.
شهید دریاباری میخندید و میگفت برای این زمان میتوان گفت : یادت میآید با ماشین ویراژ دادی ماشین پشتی ترمز کرد و سر بچه ای در داخلش به شیشه خورد و شکست؟ تو آن روز لذت بردی ولی درآن خون ناحق شریکی.
يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتًا لِّيُرَوْا أَعْمَالَهُمْ
﴿٦﴾
فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ
﴿٧﴾
وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ
﴿٨﴾ در چنین روز انسانها گروه گروه باز گردند تا [نتیجه و حاصل] کارهایشان را به آنان بنمایانند
(۶)
پس هر کس هم سنگ ذرهای عمل خیر انجام داده باشد، [پاداش] آن را میبیند
(۷)
و هرکس هم سنگ ذرهای عمل ناشایست انجام داده باشد، [کیفر] آن را میبیند
(۸)
در بلاگ یکی از دوستان دانشجویم با پستی مواجه شدم که در باره تقلب در امتحان صحبت کرده بود. دوست خوبم از ذکاوت نداشته و روش غلط و ... صحبت کرده بود. در این پست از منظر شهید حاج حسن عرب که در زمان خودش نفر ۵۷ کنکور در رشته انسانی شده بود و در دانشگاه وزارت خارجه در رشته علوم سیاسی و روابط بین الملل پذیرفته شده بود و در طی حدود دو سال و نیم تحصیل شاگرد ممتاز بود و در میدان جهاد و عشق نیز ممتاز بودنش را با خون خود امضاء نمود.
او اینچنین بنده حقیر را نصیحت نمود که:
یکی از مواردی که معامله را حرام مینماید غش در معامله است. غش در معامله یعنی تقلب در معامله که میتواند به هر صورتی باشد و باعث بطلان و حرام شدن معامله میگردد. سود حاصل از معامله حرام هر چه باشد ، حرام است و حق استفاده در سود حاصله وجود ندارد.
پر واضح است که سود حرام حاصل از معامله حرام ، اگر پایه ای برای معاملات بعدی باشد تمام معاملات بعدی نیز حاصل از دستمایه حرام و شبهه ناک خواهند بود.
در جلسه امتحان یکی از شرایط صحت امتحان این است که از روی دست هم ننویسیم و از دانسته های خودمان خرج کنیم و آنچه دسترنج خودمان است را برای فروش در بازار برگه امتحانی در معرض دید بگذاریم. اگر این نشد غش در معامله کرده ایم. خواه ممتحن دیده باشد و یا جان بدر برده باشیم.
حاصل این تقلب نمره قبولیست در کارنامه و سود حاصل آن مدرکی است که دانش آموز را آماده ورود به بازار کار میکند. برای استخدام ، یکی از شرایط داشتن این مدرک خواهد بود. شغل آینده دانش آموز از این دستمایه حرام مهیا خواهد بود.
حاصل آن شغل درآمد ماهیانه نام دارد. آری درآمدی شبهه ناک... ازدواجی بر اساس این درآمد... آب غسل و وضو و خورد و خوراک شبهه ناک... نطفه هایی حاصل از این تغذیه های شبهه ناک... منزلهایی خریداری و یا استیجاری با درآمد شبهه ناک...
نمازهای شبهه ناک ... دعاهایی که بالا نمیرود و ما به زمین و زمان بد میگوییم غافل از اینکه یکی از شرایط دعا لقمه پاک میباشد که ما به سادگی شبهه ناکش کرده ایم.
فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ
وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ
این جمله از یادداشت های کوتاه ایشان در «مقام شهید» است:
شهید کسی است که حق را شهود کرده باشد و کشته شدن او از روی اشتباه و تحریک عواطف و احساسات نباشد، حق و هدف آن را مشاهده کرده و در این راه به خاک و خون غلتیده باشد. او کسی است که به قصد قربت شهید شده است و خود را فانی در حق کرده است و این حقیقت فنای فی الله است، نه صوفی که در خانقاه بنشیند و هو بکشد...
منبع: تابناک ۰۸/۰۲/۱۳۹۰
هوالرئوف
هرگز به من نگو که شما ساده ايد و با اين سخنان روحاني شما را مي فريبند و به مهلکه مي افکنند. اين همه خلوص را فطرت بيدار انساني نمي تواند در نظر نگيرد. کساني که در اينجا هستند به کدام اميد از راحتي شب و روز خود در تهران صرف نظر کرده اند و به اينجا آمده اند؟ شبهاي سرد اينجا را تحمّل مي کنند و روزهاي گرم يا لااقل پر گرد و خاک که اينها تنها قسمت هاي طبيعي اينجاست! رزمهاي فراوان که البته در اينجا کم است امّا در گردان هاي ديگر غوغا مي کنند. همه اين بچه ها اين چيزها را مي دانند پس چه چيز آنه را به اينجا مي کشاند؟!
شبهاي عمليات در وهله اول وحشتناک است پس چه چيز آنها را اينجا مي کشاند؟ به قول يکي از بچه ها حمله ها هم ديگر جاذبه خود را از دست داده است. بله اگر تحقيق کنيم هيچ جاذبه مادّي در حمله و جبهه و جنگ نمي بينيم؛ ولي آنچه که اين موجود وحشي را تا اين حد مقبوليت مي بخشد جاذبه مادّي نيست. اگر مي بينيم روز به روز بر آمار اعزام ها افزوده مي شود نه به خاطر تير و تفنگ است بلکه علّت اصلي آن است که بعد از چند سال که از جنگ مي گذرد، اين جماعت جنگ را با فطرت خويش سازگار يافته اند؛ اين اصل مطلب است و همه آن.
من مي روم امّا اگر زنده برنگشتم، به ياد محسن فاطمه گريه کن و اگر سلاح دشمن قلبم را پاره پاره کرد، به ياد حسنش گريه کن و اگر تير بر تارک سرم خورد و آن را دو نيم کرد، به ياد شوي فاطمه گريه کن و اگر بدنم را پاره و لهيده يافتي، به ياد حسينش گريه کن ولي اگر جسمم را ديگر هرگز نيافتي، به ياد فاطمه گريه کن که من نيز به ياد او بارها گريه کردم و هميشه گريه خواهم کرد؛ چون از او مظلوم تر سراغ ندارم.
اينک من مي روم تا انتقام سيلي زهرا بگيرم.
شهيد منصور کاظمي
رشته : مکانيک- دانشكده فني
تاريخ شهادت : 13/12/65
محل شهادت : شلمچه، عمليات کربلاي
نمیدونم که این مطالب از کجاست و آیا شاگرد اول کنکور نوشته است یا نه. ولی این ها قطعا نوشته های یک شاگرد اول کنکور عشق هست.
دست نوشته هایی از یک شهید ساعتی قبل از شهادت!
شاید برای ترم آینده انگیزه هامون برای درس خوندن چند برابر بشه!
این نکته قابل ذکره که این شهید نفر اول کنکور سال۶۴ بوده!
***************************
بسم رب الشهدا و الصدیقین
چه کسی می داند جنگ چیست؟
چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر جا،
به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟
جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟
به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود. از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟ آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟ چه کسی در هویزه جنگیده؟ کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟
چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند:
نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟
چگونه سر 120دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟
***************************
آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود
و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن راسوراخ کرده وگذر می کند،
حالا معلوم نمایید سرکجا افتاده است؟
کدام گریبان پاره می شود؟
کدام کودک در انزوار و خلوت اشک می ریزد؟
و کدام کدام ............ .؟
توانستید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:
هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت درجاده مهران – دهلران حرکت می نماید، مورد اصابت موشک قرار می دهد،اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود.
معلوم کنید کدام تن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟
چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟
چگونه باید آنها را غسل داد؟
چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم
چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟
کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟
به چه امید نفس می كشی؟ كیف و كلاسورت را از چه پر می كنی؟
از خیال، از كتاب ، از لقب شاخ دكتر یا از آدامسی كه هر روز مادرت دركیفت می گذارد؟
كدام اضطراب جانت را می خورد؟
دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر كلاس، نمره گرفتن؟
دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرك، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دكترا؟
صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر كشیدن، پرستو شدن
آی پسرك دانشجو، به تو چه مربوط است كه خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاك افتاده است؟
آی دخترك دانشجو، به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد را به اشك نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور كردند؟
هیچ می دانستی؟ حتما نه! ...
هیچ آیا آنجا كه كارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندكی زبان خشكیده كودكی را تر كنی
و آنگاه كه قطره ای نم یافتی؟
با امیدهای فراوان به بالین آن كودك رفتی تا سیرابش كنی؟
اما دیدی كه كودك دیگر آب نمی خورد!!
اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اكبر نیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی،
لااقل حرمله مباش!
كه خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اكبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.
من نمی دانم كه فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد كرد....
پس بیاید حرمله مباشیم ...
یا حق
به شما مادر و بابا می گویم که توجه به این مسأله داشته باشید که من امانتی از طرف خدا نزد شما بودم و هستم و شما من را به خدا واگذار کرده اید، من هم جمجمه ام را نزد خدا به عاریه گذاشته ام، البته به شمابگویم من هم به قصد شهید شدن به جبهه نرفته ام، بلکه برای پیروزی اسلام اینجا آمده ام ولی در اینجا برایم مسأله ای نیست اگر شهید شوم، اگر هم شهید نشوم و پیروز برگردم ناراحت نیستم زیرا خود را برای جنگهای بعدی که اسلام با شیطان بزرگ دارد آماده می کنم ، پس شما هم تا آنجا که می توانید در فکر من نباشید، در فکر اسلام باشید که امثال من در برابر اسلام هیچ نیستیم و باید برای اسلام جانفشانی کنیم تا اینکه انقلاب جهانی مهدی (ع) آغاز شود.
اصولا عقیده انسان و علم انسان و یقین و باور انسان نسبت به مبدا و معاد مثل درختی است که باید مرتب تربیتش کرد و مرتب سیرابش نمود که استحکام پیدا کند و تنومند و قوی شود تا از جا کنده نشود و سیراب کردن آن درخت باید با عمل باشد.
تا تن نکنی لاغر جانت نشود فربه تا جان ندهی از کف جانانه نخواهی شد
انسانها بسته به درک خود از الله وشناخت او و آشنایی با ذات مقدس او انواع و اقسامی دارند. هر چه انسان بیشتر آشنا به معارف حقه باشد خود را ذلیلتر و خوارتر و پوچتر و او را عظیم و قدیر و جلیل و حکیم و قادر و .... می بیند. زمانیکه شناخت و عرفان صحیح وجود نداشت طبعا من وجودی انسان رشد می کند طبیعی است حق یا باطل. راه وسطی وجود ندارد اگر حق ضعیف شود باطل رشد می کند اگر باطل ضعیف شود طبیعی است که حق در حال رشد باشد.
وقتیکه آشنایی با معارف حقه وجود نداشته باشد یا بطور ضعیف وجود داشته باشد آنگاه است که من وجودی انسان شروع به رشد می نماید و هر چه شناخت ثابت باشد و رو به تکامل رشد نکند آن من وجودی انسان را در خود می غلطاند.
افرادی که آن حالت منیت در وجودشان در حال نمو وکمال است خود به خود زندگیشان تحت الشعاع آن حالت واقع می شود و آن زمان است که مصایب و مشکلات عظیم ایجاد می شود و کم کم زندگی یک زندگی مادی و حیوانی و به دور از معنویات می شود . وقتی انسان خود را کسی دید نمی تواند زیر امر دیگری برود.
شناخت الله عمدتا به ذات و فطرت انسان بستگی دارد. باید فطرت پاک باشد. آدمی برای رسیدن به یک هدف ابتدا باید نیاز آنرا درک کند و سپس کوشش و سعی نماید تا به مقصد و مقصود نایل آید. اگر درک شد که انسان بیهوده آفریده نشده ، انسان میتواند تکامل پیدا کند ، انسان حقیقتا اشرف مخلوقات است، آنگاه است که به دنبال راه می رود. برای دنبال کردن راه نیاز به معلومات و مطالعه است، باید آفتهای راه را شناخت، باید دره ها و محل های سقوط را شناخت، باید حسنات و پاکی ها را شناخت، باید راه های صعود را شناخت، باید راه های نزول را شناخت، باید رذایل را شناخت،باید خوبی ها را شناخت،
و ارجح، شناخت هدف است سپس راه نیل به آن