دیروز خواهرم زنگ زد که از صدا و سیما تماس گرفتند و گفتند که میخواهند با مامان مصاحبه ای راجع به فرزند شهیدش (برادر شهیدمان) انجام دهند. متاسفانه بدلیل مریضی آلزایمر ؛ مامان خیلی چیزها را یادش نمیآید ، خصوصا وقتی تحت فشار عصبی قرار بگیره که اوضاع خیلی ناجور میشه. قرار شد که من از محل کارم مستقیما به منزل مامان بروم و کنار دست ایشون باشم و در انجام مصاحبه به مامان کمک کنم.

تیم مصاحبه حدود ساعت دو و نیم آمدند و کادر بندی کردند و مامان روی مبل در کنار عکس فرزند دلبندش آرام نشست و میکروفون نصب گردید. مصاحبه شروع شد. شاید حدود ده جمله بیشتر رد و بدل نشد و بیش از دو سوم جمله ها فقط یک کلام بود:

« بهترین داشته ام را که خدا به امانت به من داده بود را فدای راه اسلام کرده »

به ناگاه حال مادرم دگرگون شد . در حالی که بشدت دستانش میلرزید ، چندین بار پشت سر هم گفت که:

« بهترین و عالی ترین داشته ام ؛ متدین ترین و مومن ترین فرزندم را فدای اسلام و انقلاب کردم ، فدای امام و رهبری کردم او رفت تا انقلاب باقی بماند. »

ناگهان اوضاع متشنج شد. مادرم آنقدر لرزید و حالت تشنج داشت که من بدون در نظر گرفتن کادر و پروتکل به سمتش دویدم و در آغوشش گرفتم. با هم گریستیم. او برای فرزندش و من برای خودم. تیم مصاحبه کننده نیز که بسیار تحت تاثیر واقع شده بودند گریان شده و خانم مصاحبه کننده نزدیک آمد و مادر را بغل کرد و مداوم حلالیت میطلبید.

پس از این واقعه مادر از کادر مصاحبه خارج گردید و بنده آنجا نشستم. به سوالات پاسخ دادم و از زندگی برادرم هر چند مختصر توضیح و شرح ماوقع دادم. خدای من شاهد است در تک تک لحظات به این موضوع مهم و اساسی میاندیشیدم که اگر من هم کمی رنگ و بوی خدایی داشتم الان مادرم برای من هم میگفت و از داشتنم افتخار میکرد.

شاید اگر کمی بهتر بودم مادرم همانگونه که برای حسن شهادت به ایمان و تقوی داد و نزد خدا سرافرازش نمود ؛ برای من هم نزد خدا شهادت به پاکی و ایمان و صداقت میداد ...

آیا برای بخشیده شدن نزد خدا ؛ برادرم به تضمینی محکمتر شهادت مادرم نیازمند است؟