سکوت خدا

وقتی (حسین عرب) به صلیب کشیده شد .....

همانجا با دردش رها شد ....

با همه وجودش فریاد کشید :

خدایا .... خدای من ....

چرا رهایم کردی ؟ و با صدای بلند گریه میکرد ....

گمان میکرد خدایش او را رها کرده ....

شاید گمان میکرد هر چیزی که تا الان موعظه میکرده دروغی بیش نبوده ....

یعنی چند لحظه قبل از مرگ دچار شک عمیقی شده بود ....

این باید وحشتناکترین رنج زندگیش بوده باشد .....

سکوت خدا ....

(این را برای مسیج میگویند و من معتقدم ، قویا معتقدم ، او هرگز لحظه ای به خدا شک نکرد ، ذات او پاک و بی آلایش و در آغوش خدا متنعم است و این گفتار در مورد او جز اباطیل نیست. او در اعلی علیین مکان داشته دارد و خواهد داشت. سلام بر او روزی که متولد شد روزی که عروج کرد و روزی که برانگیخته میشود.)

سوز دل (سخنی با حسین علیه السلام)

ما رو گردن بگیر ابی عبدالله

ما را گناه محتاج این و آن کرد

ورنه حسین میداد نان ما را

کلام مولا علیه السلام (پراکندن دوستان)

روزگار مامور است به پراکندن دوستانی که با هم انس و الفتی دارند.

دلنوشته

دل که نه .... جانم برایش تنگ شده

کاریکلماتور

1 - دنیا اگر جای آرامش بود ؛ خداوند آدم و حوا را برای تنبیه به زمین نمی فرستاد.

2 - بالاخره فهمیدم چمه : " صبرم خسته شده "

3 - گفت از حالت بگو ، گفتم : من مجموعه ای از درست میشودهای پاره پاره ام.

داستان آمد و شد رنج

رنج به محض اینکه به شما آموزش داد از بین خواهد رفت.

آدمی شاگرد و درد استاد اوست

کلام جدم امام حسن مجتبی علیه السلام

از ایشان پرسیدند : خرد (عقل) چیست ؟

فرمودند:

جام اندوه را جرعه جرعه نوشیدن ؛ تا به دست آمدن فرصت.

کلام مولا (علاقه و قلب و فرائض)

إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَهْوَةً وَإِقْبَالاً وَإِدْبَاراً، فَأْتُوهَا مِنْ قِبَلِ شَهْوَتِهَا وَإِقْبَالِهَا، فَإِنَّ الْقَلْبَ إِذَا أُكْرِهَ عَمِيَ

براى دل هاى (آدميان) علاقه و اقبال و (گاه) تنفر و ادبار است ، هنگامى كه مى خواهيد كارى انجام دهيد از سوى علاقه و اشتياق وارد شويد ، زيرا اگر قلب را مجبور به كارى كنند نابينا مى شود. نهج البلاغه حکمت 193

إنّ لِلْقُلُوبِ إقْبالاً وَإدْباراً ، فَإذا أقْبَلَتْ فَاحْمِلُوها عَلَى النَّوافِلِ ، وَإذا أدْبَرَتْ فَاقْتَصِرُوا بِها عَلَى الْفَرائِضِ

دل ها گاهى پرنشاط و زمانى بى نشاط است ، آن گاه كه نشاط دارند آنها را بر انجام دادن مستحبات (علاوه بر واجبات) بگماريد و هنگامى كه بى نشاط اند تنها به انجام دادن واجبات قناعت نماييد. نهج البلاغه حکمت 312

کلام مولا (عاقل و نادان)

امیر مومنان علی ابن ابیطالب علیه السلام میفرمایند:

عاقل ترین مردم کسی است که در مجازات کردن نادان از سکوت فراتر نرود.

دلنوشته

وقتی تو بیمارستان خبر فوت زنش رو بهش دادن ، سراسیمه گفت باید برم خونه ، من نمیدونم چیکار باید بکنم ، باید از زنم بپرسم ، اون فقط میتونه کمکم کنه ؛ دکتر و پرستارها همزمان شاهد مرگ یک زن و تولد یک جنون عاشقانه بودن.

شنبه ای سخت

شنبه گذشته مورخ 1403/05/13 روز سخت بود. نمیدانم نگاشتن این سطور برای کسی مفهوم دارد یا نه. اما مهم نیست برای دل داغدارم مینویسم. به دائره مالیات بر ارث در اداره مرکزی مالیات واقع در خیابان آزادگان رفتم.

عجیب است برای هر چند مدت این داستان برایم تکرار میشود و انگار نمیخواهد دل داغدارم کمی آرام بگیرد. نفتی بر روی هیزم خسته تن میپاشد خدا. غیرتش را جوشانده ام که اینچنینم دوست دارد. و فقط خدا میداند با این غیرت او چه حال عجیبی به من دست میدهد.

مقوله ارث همانند نماز و روزه و جهاد و .... از اوامر مصرح الهی در قرآن کریم است. ما برای اثبات بندگی و عبودیت لاجرم باید اوامرش را اطاعت کنیم. پس باید دنبال کرد این پروسه در ادارات را و به انجام رسانید به بهترین وجه تا رضایت او که خداوندگار عالمیان است بدست آید. همانطور که نماز و دیگر عبادات و اوامر و نواهی باید به دقت اجراء گردد.

اما بدانید که کاری سخت است اینکه بدانید او نیست. ارث به تو ثابت میکند که او نیست و دیگر برنخواهد گشت. ابطال سند ها ، وکالت ها ، حسابهای بانکی ، دارائی ها ، شناسه ها ، شناسنامه ، کارت ملی حکایت از اتمام یک انسان زمینی مینماید. این آن قسمت پنهان از زاویه دید بنده حقیر سراپا تقصیر است.

شاید خداوند خواسته است با این زور و فشار به تو ثابت کند که باید ادامه بدهی ؛ اما اینبار با من خدا. در یک دل دو دوست نمیگنجد. او را داده بودم تا تسکین تو باشد. اما تو یاد او را جایگزین یاد من کرده بودی ؛ تفو تفو تفو. و خداوند راست میگوید. بنده به دلیل عدم ایمان راسخ و نداشتن تقوای الهی لازم با او به آرامش میرسیدم و در کنار او احساس فخر میکردم و در مجالست با او مطمئن میگردیدم.

باید غیرت خدا میجوشید و من را از منجلاب شرک خفی میرهانید. همانطور که در باره آن عزیز دل نیز همین کرد و داغش را به نوعی دیگر بر دلم نهاد. و خدا رحم کند و کمکم کند تا در بقیه باقیمانده این عمر به نظر کوتاهم ؛ از این حالت جایگزین نمودن ابناء بشر با خداوند منان نجات یابم.

عجیب است قصه دل دادن به خاکیان و توقع نرد عشق با افلاکیان. شاید دلیل شهید نشدن در دوران های مختلف زندگی ؛ از جنگ تحمیلی تا مرزبانی های مختلف همین بوده باشد.

انواع امید

امیدها شبیه هم نیستند ، دست یکی به آسمان چنگ می زند ، دست یکی به انسان
دستهای انسان ها شبیه هم نیستند ، یکی خاک را به باد می دهد ، یکی عمر را
انسان ها شبیه هم عمر نمی کنند ، یکی زندگی می کند ، یکی تحمل

انسان ها شبیه هم تحمل نمی کنند ، یکی تاب می آورد ، یکی می شکند
انسان ها شبیه هم نمی شکنند ، یکی از وسط دو نیم می شود ، دیگری تکه تکه
تکه ها شبیه هم نیستند ، تکه ای یک قرن عمر می کند ، تکه ای یک روز

منبع : رسول یونان

من و صبر

با من از صبر صحبت نکنید

من یه کوه را گذاشتم زیر خاک و برگشتم

آرزو

ای مرگ وقتی بیا که من در سجده باشم که تو از آمدنت لذت ببری و

من از رفتنم

ادامه پروسه درمان - 21

و باز داستان تکراری هر نوبت تزریق از آزمایشگاه آغاز میگردد. شنبه 1403/05/05 ساعت یک عصر و ناشتا از محل کار مستقیماً به آزمایشگاه بقیه الله رفتم و بعد از مراحل ثبت و درخواست به اتاق نمونه گیری خون رفتم. طبق معمول چند شیشه نمونه خون گرفتند. از قضا قبلا به آنجا مراجعه کرده بودم و گفته بودند باید ناشتا باشی و من نیز همین کردم. هوای بسیار داغ و تشنگی و گرسنگی و ضعف مفرط و عدم توانایی مقابله با این مسائل کاملا در حالت استیصال قرارم داده بود. تا آنجایی پیش رفت که پرستارها برایم آب آوردند و چند دقیقه طول کشید تا به حال عادی برگشتم. براستی این بود همه آن منم منم کردن هایم. من همانم که در مقابل اوامر و نواهی خداوند چون و چرا میکردم و میکنم. با کمی ضعف به این حال و روز در میآیم و هنوز پررو هستم.

چهارشنبه 1403/05/10 ساعت یک ، یکراست از محل کار به درمانگاه رفتم. از زمین و آسمان آتش میبارید. خدا را برای کارکنان بسیار عالی ، با محبت و خوش برخورد این بخش شاکرم. چقدر خداوند بر من منت گذاشته است که اینچنین دوستان خوبی نصیبم کرده است. با روی خندان نوبت ویزیت گرفتم. و از همه مهمتر دکتری بسیار آقا ، مومن ، بدون تکلف و خود بزرگ بینی ، خدایا ترا بر این نعمتهایت سپاس میگذارم.

برای او از دردهایم که مزمن شده اند و اعصاب و روانم را بهم ریخته اند ، خونریزیها و چرک کردن نقاط مختلف بدنم ، و ضعف مفرطی که ذهنم را نیز خسته کرده است ، توضیح دادم. ایشان توضیح دادند که متوقع بوده اند که دوره های قبل بنده دچار ضعف شوم و از استقامتم تمجید نمودند و متوجه شدم که این عادی است و باید بیش از این بر تحملم بیافزایم ؛ با توجه به آسیبهای باقیمانده از موج انفجار در زمان جنگ در ارگانهای داخلی خصوصا معده ، نمیتوانم از داروهای ضد چرک و خون ریزی استفاده کنم پس باید بر تحملم بیافزایم ؛ البته داروی اربیتاکس را به داروی جدیدی تغییر دادند که قویتر میباشد و بنابر این باید برای تحمل اثرات داروی جدید نیز بر تحملم بیافزایم.

نتیجه : بچه جون دم فرو بند ؛ کم گوی ؛ ناله نداریم ؛ باید تحمل کنی ...

شنبه 1403/05/13 صبح به معاونت درمان سازمان تامین اجتماعی رفتم. داروهای جدید تجویز شده را با دستور پزشک جهت ثبت سیستمی و ثبت نسخه ارائه کردم. این مهم جهت دریافت دارو از داروخانه ها الزامی میباشد. یک ساعتی به طول انجامید. سپس به داروخانه درمانگاه مراجعه نمودم. مشخص شد که داروها را برای استفاده در یخچال گذاشته و منتظر برنامه عصر گاهی جهت تزریق ها میباشند.

دردسر ندهم. عصر هم ساعت سه بهمراه خداوند متعال به درمانگاه بقیه الله رفته و روی تخت دراز بودم و منتظر ؛ پرستار با روی خندان سوزن پورت را وارد سینه نمود. مقداری درد داشتم. هر چه بود به حمد الهی گذشت. داروها تزریق گردید. دو تا سرم مخلوط دوز داروها به ترتیب متصل گردید. عجیب و غریب سردرد و تهوع و سرگیجه و بیقراری داشتم. شاید اغراق نباشه که بگویم این نوعش را برای اولین بار درک کردم. پس از اتمام سرم ها پمپ 24 ساعته به گردنم آویخته شد و رهایم نمودند. همینقدر بدانیم که به منزل رسیدم عین نعش افتادم و تا بعد از نیمه شب آنهم بدلیل ضعف مفرط بیدار شدم چیزی خوردم و نمازهای قضا شده مغرب و عشا را خواندم. دوباره افتادم با دردهای فراوان شکمی و سردرد و تهوع و ساعت ده صبح بیدار شدم. متاسفانه نماز صبحم نیز قضا شد. خدا کریم است و بخشنده او میداند و واقف است بر همه چیز. واقعا نفهمیدم گذر زمان را.

یا کریم الصفح یا حسن التجاوز ارحمنی

هم تختی مهربانی در این دوره همراهم بود. او نیز سرطان روده بزرگ داشت که به تازگی تحت عمل جراحی قرار گرفته بود. همزمان پورت نیز برایش کار گذاشته شده بود. بار اولش بود که شیمی درمانی میشد. وقتی سوزن پورت را برایش زدند بنده خدا عین مار بخودش میپیچید. خوب بار اول اینطوریست دیگر. همسر باوفا و مهربانش و دختر مهربانش مثل پروانه گرد شمع وجودش میچرخیدند. ناز و نوازشش میکردند.

شکل و شمایل همسر ایشان کپی برابر اصل زهره من بود. یاد باد آن دوران های طلائی من که چه زود گذشتند و گرد تنهایی بر زندگیم پاشیدند. خدا را شاکرم که پشت و پناهم گردید و این دوران سخت را برایم شیرین نمود. هر کدام جای خودش. ماحصل صبر بر آن تلخی این شیرینی است که خدا بر وجودم ارزانی داشت.

یکشنبه 1403/05/14 عصر با خاله نرگس به درمانگاه رفتیم. هر چه اصرار کردم که خسته میشوید و این کار لزومی ندارد ولی ایشان قبول نکرد و همراهیم نمود. یک سرم محتوی داروهای مخصوص تزریق گردید. مجددا پمپ 24 ساعته به گردنم آویخته شد و رها شدم. به خاله هم نگفتم خیلی آزار شدم. وقتی به منزل رسیدیم من برای نیم ساعتی از حال رفتم. اما چون بچه ها میخواستند به دیدار اقوام بروند با هر مشقتی بود بلند شدم و ایشان را به منزل اقوام رساندم. خدایا دل بچه شیعه ها را خوشحال کردم تو نیز دلم را شاد کن.

دوشنبه 1403/05/15 عصر ساعت سه بهمراه خداوند متعال به درمانگاه بقیه الله رفته و روی تخت دراز کشیدم. پمپ 24 ساعته از پورت جدا گردید. بر خلاف انتظارم سرم نیم لیتری آوردند با 5 ویال 20 میلیگرم پانیتومومب وکتیبیکس (جایگزین 9 ویال اربیتاکس گردید) و برای اولین بار تزریق شد. خدا را شکر اثر بدی تا الان نداشته است. خدایا شکرت که در آرامش گذشت. در انتها پورت هپارینه شد و سوزن خارج گردید. دنیای پس از خروج سوزن پورت بسیار آرامش بخش است.

الحمدلله رب العالمین

ام ابیهای من - فاطمه

چقدر خوب شد و چقدر باید خدا را شاکر باشم که از تو برایم دختری بر جای ماند که همانطور که من پیر و فرتوت شدنم را میبینم ؛ جوان شدن و قد کشیدن تو را میبینم .... هر که چه هر چه میحواهد بگوید .... تو را هر روز در آغوش میکشم و میبویم و میبوسم ... چقدر خوب شد که فاطمه را دارم .... خدایا شکرت .... آنقدر شبیه توست ؛ ظاهرش ؛ باطنش ؛ حرص دادن هایش ؛ ناز کشیدنهایش ؛ خوردن و خوابیدنش ؛ قهر و آشتیهایش ؛ عصبانیتش ؛ خوشیهایش ؛ نوازشهایش و ..... او یازده سال بیشتر ندارد که اینچنین باری بر دوشش دارد.

او تکسوار جاده های عاشقی های من است.

کاریکلماتور

1 - و برای درمان دردهای جهان ؛ چرا صدای تو را در عطاری ها نمیفروشند.

2 - وحشتناک ترین واقعیت در مورد انسان این است : او دوام میآورد.

3 - تماشای غریبه شدن کسی که زمانی عزیزت بوده ؛ غم انگیزه ...

4 - گاهی نمیدانی : از دست رفته ای یا از دست داده ای ...

5 - نشان دادن احساسات مقابل آدمهای اشتباه ؛ شبیه خونریزی کنار یک کوسه می ماند.

6 - ما بابامونو کم دیدیم ، فقط به خاطر یه لقمه نون

دلنوشته

آیا کسی هست مرا یاری کند ؟

خسته ام ....

خدایی که ادعای نزدیکتر از رگ گردن داشت ؛ در آن دور دست ها کورسویی میزند ...

شکر میکنم که کورسویی دارد ...هنوز امید کورسویی دارد هر چند کم فروغ ....

مرگ هم چاره ساز خستگی من نمیباشد ....

مرگ هم از من خسته شده و در کنج عزلت خاموش در کمین نشسته ....

هنوز خدا به من امید دارد ... او هرگز نا امید نمیشود ... منتظر است برگردم ...

آیا کسی هست مرا یاری کند ....

خسته ام ....

تعطیلات تابستانی

از روز سه شنبه بعد از نماز مغرب و عشا با دخترکانم به تهران رفتیم. از اداره پیامکی دال بر تعطیلات آخر هفته آمد. بچه ها خیلی خوش گذراندند. روز اول به مجتمع تفریحی بهمراه دختر عمه هایشان و پسر عمه شان رفتند. من هم بهمراه حسن پسرم به دیدن فامیل و اقوام رفتیم. خیلی خوشحالم که توانستم صله ارحام به جا بیاورم.

روز دوم نیز برای من به صله ارحام گذشت. بچه ها نیز به بازی و خوش گذرانی ؛ آنطور که یادی از من هم نمیکردند. از افراد پیر و مسن سال فامیل دیدن کردم خدا را بر این موضوع شاکرم.

روز جمعه نیز بچه ها بهمراه عمه ها و دختر عمه ها به استخر رفتند و حظ وافری بردند. من هم با حسن کلی به رسم قدیمها صحبت کردیم. لذتی بردم.

خدا را از این موهبت عظیم ؛ داشتن بستگان و نزدیکان و فرزندان ؛ شاکرم.