و باز داستان تکراری هر نوبت تزریق از آزمایشگاه آغاز میگردد. شنبه 1403/05/05 ساعت یک عصر و ناشتا از محل کار مستقیماً به آزمایشگاه بقیه الله رفتم و بعد از مراحل ثبت و درخواست به اتاق نمونه گیری خون رفتم. طبق معمول چند شیشه نمونه خون گرفتند. از قضا قبلا به آنجا مراجعه کرده بودم و گفته بودند باید ناشتا باشی و من نیز همین کردم. هوای بسیار داغ و تشنگی و گرسنگی و ضعف مفرط و عدم توانایی مقابله با این مسائل کاملا در حالت استیصال قرارم داده بود. تا آنجایی پیش رفت که پرستارها برایم آب آوردند و چند دقیقه طول کشید تا به حال عادی برگشتم. براستی این بود همه آن منم منم کردن هایم. من همانم که در مقابل اوامر و نواهی خداوند چون و چرا میکردم و میکنم. با کمی ضعف به این حال و روز در میآیم و هنوز پررو هستم.
چهارشنبه 1403/05/10 ساعت یک ، یکراست از محل کار به درمانگاه رفتم. از زمین و آسمان آتش میبارید. خدا را برای کارکنان بسیار عالی ، با محبت و خوش برخورد این بخش شاکرم. چقدر خداوند بر من منت گذاشته است که اینچنین دوستان خوبی نصیبم کرده است. با روی خندان نوبت ویزیت گرفتم. و از همه مهمتر دکتری بسیار آقا ، مومن ، بدون تکلف و خود بزرگ بینی ، خدایا ترا بر این نعمتهایت سپاس میگذارم.
برای او از دردهایم که مزمن شده اند و اعصاب و روانم را بهم ریخته اند ، خونریزیها و چرک کردن نقاط مختلف بدنم ، و ضعف مفرطی که ذهنم را نیز خسته کرده است ، توضیح دادم. ایشان توضیح دادند که متوقع بوده اند که دوره های قبل بنده دچار ضعف شوم و از استقامتم تمجید نمودند و متوجه شدم که این عادی است و باید بیش از این بر تحملم بیافزایم ؛ با توجه به آسیبهای باقیمانده از موج انفجار در زمان جنگ در ارگانهای داخلی خصوصا معده ، نمیتوانم از داروهای ضد چرک و خون ریزی استفاده کنم پس باید بر تحملم بیافزایم ؛ البته داروی اربیتاکس را به داروی جدیدی تغییر دادند که قویتر میباشد و بنابر این باید برای تحمل اثرات داروی جدید نیز بر تحملم بیافزایم.
نتیجه : بچه جون دم فرو بند ؛ کم گوی ؛ ناله نداریم ؛ باید تحمل کنی ...
شنبه 1403/05/13 صبح به معاونت درمان سازمان تامین اجتماعی رفتم. داروهای جدید تجویز شده را با دستور پزشک جهت ثبت سیستمی و ثبت نسخه ارائه کردم. این مهم جهت دریافت دارو از داروخانه ها الزامی میباشد. یک ساعتی به طول انجامید. سپس به داروخانه درمانگاه مراجعه نمودم. مشخص شد که داروها را برای استفاده در یخچال گذاشته و منتظر برنامه عصر گاهی جهت تزریق ها میباشند.
دردسر ندهم. عصر هم ساعت سه بهمراه خداوند متعال به درمانگاه بقیه الله رفته و روی تخت دراز بودم و منتظر ؛ پرستار با روی خندان سوزن پورت را وارد سینه نمود. مقداری درد داشتم. هر چه بود به حمد الهی گذشت. داروها تزریق گردید. دو تا سرم مخلوط دوز داروها به ترتیب متصل گردید. عجیب و غریب سردرد و تهوع و سرگیجه و بیقراری داشتم. شاید اغراق نباشه که بگویم این نوعش را برای اولین بار درک کردم. پس از اتمام سرم ها پمپ 24 ساعته به گردنم آویخته شد و رهایم نمودند. همینقدر بدانیم که به منزل رسیدم عین نعش افتادم و تا بعد از نیمه شب آنهم بدلیل ضعف مفرط بیدار شدم چیزی خوردم و نمازهای قضا شده مغرب و عشا را خواندم. دوباره افتادم با دردهای فراوان شکمی و سردرد و تهوع و ساعت ده صبح بیدار شدم. متاسفانه نماز صبحم نیز قضا شد. خدا کریم است و بخشنده او میداند و واقف است بر همه چیز. واقعا نفهمیدم گذر زمان را.
یا کریم الصفح یا حسن التجاوز ارحمنی
هم تختی مهربانی در این دوره همراهم بود. او نیز سرطان روده بزرگ داشت که به تازگی تحت عمل جراحی قرار گرفته بود. همزمان پورت نیز برایش کار گذاشته شده بود. بار اولش بود که شیمی درمانی میشد. وقتی سوزن پورت را برایش زدند بنده خدا عین مار بخودش میپیچید. خوب بار اول اینطوریست دیگر. همسر باوفا و مهربانش و دختر مهربانش مثل پروانه گرد شمع وجودش میچرخیدند. ناز و نوازشش میکردند.
شکل و شمایل همسر ایشان کپی برابر اصل زهره من بود. یاد باد آن دوران های طلائی من که چه زود گذشتند و گرد تنهایی بر زندگیم پاشیدند. خدا را شاکرم که پشت و پناهم گردید و این دوران سخت را برایم شیرین نمود. هر کدام جای خودش. ماحصل صبر بر آن تلخی این شیرینی است که خدا بر وجودم ارزانی داشت.
یکشنبه 1403/05/14 عصر با خاله نرگس به درمانگاه رفتیم. هر چه اصرار کردم که خسته میشوید و این کار لزومی ندارد ولی ایشان قبول نکرد و همراهیم نمود. یک سرم محتوی داروهای مخصوص تزریق گردید. مجددا پمپ 24 ساعته به گردنم آویخته شد و رها شدم. به خاله هم نگفتم خیلی آزار شدم. وقتی به منزل رسیدیم من برای نیم ساعتی از حال رفتم. اما چون بچه ها میخواستند به دیدار اقوام بروند با هر مشقتی بود بلند شدم و ایشان را به منزل اقوام رساندم. خدایا دل بچه شیعه ها را خوشحال کردم تو نیز دلم را شاد کن.
دوشنبه 1403/05/15 عصر ساعت سه بهمراه خداوند متعال به درمانگاه بقیه الله رفته و روی تخت دراز کشیدم. پمپ 24 ساعته از پورت جدا گردید. بر خلاف انتظارم سرم نیم لیتری آوردند با 5 ویال 20 میلیگرم پانیتومومب وکتیبیکس (جایگزین 9 ویال اربیتاکس گردید) و برای اولین بار تزریق شد. خدا را شکر اثر بدی تا الان نداشته است. خدایا شکرت که در آرامش گذشت. در انتها پورت هپارینه شد و سوزن خارج گردید. دنیای پس از خروج سوزن پورت بسیار آرامش بخش است.
الحمدلله رب العالمین
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 1:38 توسط حسین عرب
|