نوشتن از بزرگمردی با عظمت، به نام رسول ترک آن هم به دست من که حقیرترین و گناهکارترین مخلوق خدا هستم، اساعه ادب میباشد. او که آزاد شده مولا ابا عبدالله الحسین(ع) است. او که مکتب نرفت و خط ننوشت. او که تسبیح نچرخاند و ذکر نگفت. او که به نظری، مجذوب سالک شد. از مولای ایشان آقا ابا عبدالله الحسین (ع) مدد میجویم. باشد که اگر حالی بدست آمد و قطره اشکی آمد برای من نیز دعا کنید.
برات آزادی:
ایام محرم و عزاداری سالار شهیدان فرا رسیده بود. همه در تلاش برای کسب فیض معنوی بودند. در این میان مردی لاابالی و بد نیز آمده تا در این میان شاید او نیز.
همه میدانستند که او فردی نالایق است. آن شب او هم آمده بود تو مسجد تا عزادار فواد دل بتول عذرا (س) باشد. افراد هیات امنا مشغول پچ پچ. آخر سر یکی بلند شد رفت سراغ مرد. با تمام قوا گفت : رسول تو بدنامی و ناپاک از مسجد و عزاداری برو بیرون. رسول بلند شد گفت همه میدانید کسی جرات نداره با رسول اینطوری حرف بزنه. اما اینجا متعلق به خانم بی بی فاطمه زهراست (س) من هم سگ او و حسینش (ع) هستم. اون مرد گفت رسول، آقا سگ نجس نیاز نداره. رسول رو کرد به پرچم امام حسین (ع) و گفت: آقا من اینجا اومدم چون فکر کردم خانه شماست، اگه میدونستم که مال اینهاست هرگز نمی آمدم. یا حسین شما میخواستی دست شمر را هم بگیری تو گودی قتلگاه خودش گفت نمیخوام ، من میگویم یه سگم و اینها بیرونم کردند باشه میروم آقا. من فکر کردم شما همه را راه میدهی. اون شب قداره اش رو به خاطر حضرت زهرا (س) غلاف کرد و رفت خانه. یه مدتی که گذشت یه خورده به هوش اومد گفت آقا ببخشید غلط کردم. راهم به اون سمت افتاد نفهمیدم اومدم. مجلس پاکان جای من نبود. ندیده بگیر.
صبح زود افراد تصمیم گیرنده به سراغ هم رفتند و با تعجب متوجه شدند که همه یک خواب را دیده اند. با هم به سراغ منزل رسول رفتند. در زدند. رسول که اون موقع صبح انتظار کسی را نداشت اومد و در را باز کرد. تا چشمش به اون افراد اوفتاد بلافاصله گفت چی میخواین. من که دیشب کاری نکردم الان هم با شما کاری ندارم. اما اینطرفی ها گفتند رسول بیا بریم مسجد. رسول گفت چی شده شب بیرونم میکنیم صبح دعوت. اونها خیلی اصرار کردند. رسول گفت تا نگین چی شده نمیام. اونا گفتن که همه یک خواب رو دیدیم. دیشب در عالم رویا دیدیم که در سرزمین کربلا هستیم و خیمه های آقا برپاست. آمدیم نزدیک شویم سگ سیاهی به ما حمله کرد و شروع کرد به محافظت از خیام امام حسین (ع). ما خواستیم سگ را رد کنیم که آقا تشریف آوردند و گفتند با سگ ما کاری نداشته باشین. ما نگاه کردیم دیدیم اون سگ بدنش سگ بود اما سر تو آقا رسول را داشت.
ناگهان رسول برآشفت، آقا فرمودند این سگ را و یا فرمودند سگ ما را. افراد قسم خوردند که گفت سگ ما را. رسول سرش را به در و دیوار کوبید و خونین شد. فریاد زد آقا اگر میدونستم که اینقدر من رو دوست دارین که عرق نمیخوردم کار بد نمیکردم و کج راهه نمیرفتم.
گفتند حالا دیگه، رسول بیا مسجد. گفت میام اما همونجوری که آقام من رو میخواد. برین قلاده بیارین. خلاصه شب رسول قلاده به گردن مثل سگ وارد شد.
از اون شب به بعد رسول شد رسول امام حسین(ع). آزاد شده دستان مبارک آقا حسین ابن علی (ع). مردم میآمدند تا با سوز ناله های عاشقانه او عشق کنند. سوز او ساز دل مردم عزادار شد.
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند ** حتما شود که گوشه چشمی به ما کنند
زمزمه او :
سنه قربان اولوم حسین ( ای به فدای تو بشوم حسین(ع)).
سودا زده طره جانانه ام امروز **** زنجیر بیارید که دیوانه ام امروز
گویند خلایق که به دیوانه حرج نیست**من گشتم و دیوانه توکلت علی الله.
گفتارش راجع به حضرت رقیه(س):
ای مردم در این دنیا دو نفر بودند که وقتی از دنیا میرفتند سه نفر امام معصوم بر بالای سرشان حاضر بودند. اول حضرت زهرا (س) که آقا علی ابن ابیطالب (ع) و امام حسن (ع) و امام حسین (ع) بر بالینشان حضور داشتند. دوم حضرت رقیه (س) که در گوشه خرابه شام امام سجاد (ع) و امام محمد باقر در سنین کودکی و سومین معصوم سر بریده پدرش امام حسین (ع) بود.
اذن دخولش به حرم حضرت زینب(س):
ظلم آتشینه کوفه ده یاندیخ ایکی میزدا
ای برادر در آتش ظلم و بیداد، در شهر کوفه، هر دو تای ما سوخته گشتیم.
بیر گونده همان شهری دولاندیخ ایکی میزدا
هر دوتای ما در یک روز ، آن شهر را گردیدیم و دور زدیم.
سن نیزه ده من ناقه ده گلدیخ ایکی میزدا
هر دو تای ما آمده ایم ، اما تو بر روی نیزه آمده ای و من بر روی ناقه.
باش دان باجی اولسون دارالاندیخ ایکی میزدا
ای برادر خواهرت برایت بمیرد، هر دو تای ما نیز سرهایمان زخمی و خونی شده است.
یکی از اشعاری که خیلی به آن علاقه داشته و زیاد میخوانده:{زبان حال حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) در قتلگاه}
ایله مست جام عشقم بلمرم صهبا ندور
آب کوثر هاردادور یا ساغر مینا ندور
آنقدر مست جام عشق شده ام که دیگر نمی دانم صهبا چیست ، نمی دانم که آب کوثر کجاست و یا ساغر مینا چیست.
زینبیم یاد دان چخوب بلم سکینم هاردادور
جلوه گاه عشقده دنیا و مافیها ندور
دیگر زینبم از یادم رفته است و دیگر نمیدانم سکینه ام در کجا مانده است ، در این جلوه گاه عشق من نه دنیا را و نه آنچه را که در آن است می شناسم و میدانم چیست.
اوز اوزیمی من فراموش اتمیشم هیچ بلمرم
ریزه ریزه دوغرانان صد پاره بو اعضا ندور
من خودم را نیز فراموش کرده ام و هیچ نمی دانم که این ریزه ریزه بریده شده ها و این صد پاره پیکر چیست.
جان چخار جسمیم اولار راحت داخی آختار مارام
نعشیمون آلتندا خاشاک و خس و خارا ندور
نزدیک است که جانم از جسمم بیرون رود و بدنم دیگر راحت خواهد شد دیگر به دنبال نعش و بدن عریان و برهنه ام نخواهم گشت که این خارها و خس و خاشاک زیر بدنم چیست.
عاشق مجروحه یر بستردی گون نوری لحاف
سندس خلد برین یا سایه طوبی ندور
برای یک عاشقی که مجروح شده است زمین بسترش میباشد و نور خورشید لحافش و برای این عاشق مجروح سندس خلد برین و یا سایه طوبی چه معنایی دارد و چیست.
باش ویرن من باش کسن سیز قیل و قال ایتمک نچون
بیر نفر مظلومی الدور مکده بو غوغا ندور
این کسی که سرش را میخواهد بدهد من هستم و کسی که میخواهد سر ببرد شما هستید پس این قیل و قال و سر وصداهای شما برای چیست؟ و براستی که برای کشتن یک مظلومی این همه غوغا و سر صدا برای چیست.
چکمه خنجر باتما ناحق قانه انجتمه منی
ایندی من الم داخی بو زحمت بیجا ندور
و تو ای کسی که میخواهی سرم را ببری بیخودی این خنجرت را نکش و به ناحق و بی دلیل مرا اذیت و آذار نده چون من دیگر خودم الان جان خواهم داد پس این زحمت بیجا برای چیست.
ایندی یل طوفان ایدر توز توپراقی ایلرکفن
یار کویینده شهیده خلعت دیبا ندور.
هم اکنون باد به حرکت در خواهد آمد و طوفانی بر پا میشود که گرد و خاک را برای من کفن خواهد کرد پس در کوی یار برای یک شهید کفن و خلعت دیبا چه معنایی دارد؟
اینهم یکی دیگه از اشعار مورد علاقه اش{وصیت حضرت زهرا(س) به آقا علی (ع)}:
قوی دیوم من یا علی آغلا نوایه سنده گل
من گدنده باش آچیخ کرببلایه سنده گل
اجازه بفرما به تو وصیت کنم و بگویم که در آن لحظه های گریه و زاری تو هم حتما بیایی، در آن زمانی که من با سر برهنه به سوی کربلا میروم تو هم حتما بیایی.
کوفه ده اول گجه مطبخ سرایه سنده گل
گور حسین اوغلوم اولان منزلده واردور نه جلال
به شهر کوفه در همان اولین شب به تنور آن خانه نیز تو هم حتما بیا، و ببین که در آن خانه ای که حسینم در آنجاست چه جلالی بر پاست.
پایان عمر :
نقل است که در اواخر عمر بابرکتش به یکی از دوستانش گفته بود: من جان به عزراییل نخواهم داد مگر اینکه اربابم بالای سرم باشد، تا ابتدا از اربابم امان نامه ای بگیرم و بعد با آن امان نامه از این دنیا بروم و البته یک توقع و امید اضافی نیز دارم و آن توقع این است که در زیر آن امان نامه یک امضای کوچولویی نیز وجود داشته باشد. دوستش پرسیده بود آن امضای کوچولو چیست: رسول ترک جواب داده بود منظورم از آن امضای کوچولو ، امضای حضرت علی اصغر (ع) میباشد.
شب جمعه ای که شب نیمه رجب ۱۵ رجب ۱۳۸۰ ه-ق و شب شهادت حضرت زینب (س) بوده است در تاریخ ۹ دی ماه ۱۳۳۹ ه-ش در بستر بیماری به دوستش که تنها بر بالین ایشان بوده است (آقای حاج اکبر ناظم) میگوید: قبرستان منتظر من و من منتظر آقامم. چند بار این جمله را تکرار میکند.
ناگهان در حالت وجد و خوشحالی و با یک شور و حال زاید الوصفی با صدای بلند میگوید:
آقام گلدی، آقام گلدی، آقام گلدی، آقام گلدی، (آقایم آمد ، آقایم آمد، آقایم آمد، آقایم آمد)
و سپس بلافاصله و با آغوشی باز جان را به جان آفرین تسلیم می کند.
اقتباس شده از کتاب رسول ترک آزاد شده امام حسین (ع) نوشته محمد حسن سیف اللهی.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 17:14 توسط حسین عرب
|