سالک مجذوب و مجذوب سالک

اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى حسن ابن عَلِيِّ بْنِ ابی طالب الاِمامِ التَّقِيِّ النَّقِيِّ وَحُجَّتِكَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ وَمَنْ تَحْتَ الثَّرى، الصِّدّيقِ الشَّهيدِ، صَلاةً كَثيرَةً تامَّةً زاكِيَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً، كَاَفْضَلِ ما صَلَّيْتَ عَلى اَحَد مِنْ اَوْلِيائِكَ.

......به راستی این چه حکمتی است که:

۱ - فضیل عیاض در حین دزدی و بالای دیوار ، خوانده میشود و به سلک مجذوبان سالک در میآید و بنا بر روایات از شاگردان امام جعفر صادق علیه السلام در میآید.

۲ - رسول ترک در حین مستی و توهین به بانوان عزادار حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام ، خوانده میشود و به سلک مجذوبان سالک در میآید.

۳ - علی گندابی در حین مستی و بستن راه مردم و در کمال ارازل و اوباشی ، خوانده میشود و به سلک مجذوبان سالک در میآید.

۴ - بشر حافی در حین عیاشی و مستی ، خوانده میشود و به سلک مجذوبان سالک در میآید و بنا بر روایات از شاگردان امام موسی کاظم علیه السلام در میآید.

۵ - قاسم جیگرکی هنوز دهانش را از نجاست مسکرات آب نکشیده است ، چون هنوز پرچم عزای مولا برافراشته نگشته است ، خوانده میشود و به سلک مجذوبان سالک در میآید.   

۶ - شعوانه آن زن بی حیای بصره و آن ام الفساد در راه فساد ، خوانده میشود و به سلک مجذوبان سالک در میآید.

۶ - آیت الله انصاری همدانی در اوج تکفیر سلوک و آن سخنرانی دو ساعته در جمع مردم در همدان ، خوانده میشود و به سلک مجذوبان سالک در میآید.

و قص علی هذا ...

البته خیلی ها را میشناسیم که انسانهای شریفی بوده اند و از سالکان الی الله بوده اند مثل آیت الله قاضی ، آیت الله بهاالدینی ، آیت الله کوهستانی ، امام خمینی و آیت الله بهجت و ... که همگی از سالکان مجذوب بوده اند.

این است فرق بین مجذوب سالک و سالک مجذوب...بسیار زیباست...

خدا میخواهد بگوید:

۱ - اگر شما بیایید و سالک الی الله باشید من اجابت میکنم شما را و مجذوب خواهید شد این عینیت آیات کریمه ذیل میباشد: وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ ۖ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ۖ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ (بقره - ۱۸۶) و همچنین ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ (غافر - ۶۰) ..... و این مسیر عابدان و زاهدان است.

۲ - ولی اگر خودم بخواهم هیچکس و هیچ عاملی نمیتواند مانع من شود و فقط من هستم که هر کسی را بخواهم با جذبه الهی احاطه میکنم ،  این عینیت آیات کریمه ذیل میباشد: قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّـهِ ۚ إِنَّ اللَّـهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا ۚ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (زمر - ۵۳)  و این مسیر آن بندگانی است که از رحمت الهی مایوس نگشته و چشم امید به آن حی ذوالجلال و الاکرام داشته و دارند.

...لا حول و لا قوه الا بالله...

توبه‏ى مرد نبّاش‏

معاذ بن جبل در حال گريه بر رسول خدا صلی الله و علیه و آله و سلم وارد شد، به حضرت سلام كرد و جواب شنيد، پيامبر عزيز به او فرمودند: سبب گريه‏ات چيست؟ عرضه داشت: جوانى خوش سيما كنار در مسجد ايستاده و هم چون مادر داغديده بر حال خود مى‏گريد، علاقه دارد شما را زيارت كند، فرمودند: او را به داخل مسجد راهنمايى كن. وارد مسجد شد، به رسول حق سلام كرد، حضرت سلامش را پاسخ دادند و فرمودند: جوان، سبب گريه‏ات چيست؟ عرضه داشت: چرا گريه نكنم در حالى كه مرتكب گناهانى شده‏ام كه خداوند اگر به بعضى از آنها مرا بگيرد به آتش جهنم دراندازد، عقيده‏ام اين است كه دچار عقاب گناهم خواهم شد و خداوند هرگز مرا نمى‏بخشد.

پيامبر فرمودند: آيا دچار شرك به خداوند بوده‏اى؟ گفت: از شرك به خداوند پناه مى‏برم، فرمودند: نفس محترمى را كشته‏اى؟ گفت: نه، فرمودند: خداوند گناهت را مى‏بخشد گرچه به اندازه‏ى كوههاى پابرجا باشد. گفت: گناه من از كوههاى پابرجا بزرگتر است، فرمودند: خداوند گناهت را مى‏بخشد اگرچه به اندازه‏ى زمين‏هاى هفتگانه و درياها و ريگ‏ها و اشجارش و همه‏ى آنچه در آن است باشد و بدون ترديد گناهت را مى‏بخشد اگرچه مانند آسمانها و ستارگانش و مانند عرش و كرسى باشد! عرضه داشت: از همه‏ى اينها بزرگتر است! پيامبر غضبناك به او نظر كرد و فرمودند: واى بر تو اى جوان! گناه تو بزرگتر است يا پروردگارت؟ جوان به سجده افتاد و گفت: پروردگارم منزه است، چيزى از او بزرگتر نيست يا رسول اللَّه، خداى من از هر عظيمى عظيم‏تر است، حضرت فرمودند: آيا گناه بزرگ را جز خداى بزرگ مى‏آمرزد؟ جوان گفت: نه به خدا قسم يا رسول اللَّه، سپس ساكت شد.

پيامبر به او فرمودند: واى بر تو اى جوان! آيا مرا از يكى از گناهانت خبر نمى‏دهى؟ گفت: چرا، من هفت سال قبرها را مى‏شكافتم، اموات را بيرون مى‏آوردم و كفن آنها را مى‏بردم!

دخترى از طايفه‏ى انصار از دنيا رفت، او را دفن كردند و برگشتند، به هنگام شب كنار قبرش رفتم، او را بيرون آورده و كفنش را برداشته و وى را عريان كنار قبر رها كردم، به وقت بازگشت شيطان مرا وسوسه كرد، او را در برابر ديده‏ى شهوتم جلوه داد، اين وسوسه نسبت به بدن و زيبايى او در سينه‏ى من ادامه پيدا كرد تا جايى كه عنان نفس از دست رفت، به جانب او برگشتم و كارى كه نبايد انجام بدهم از من سر زد!

گويى صدايى شنيدم كه گفت: اى جوان! واى بر تو از مالك روز قيامت! روزى كه مرا و تو را در پيشگاه او قرار مى‏دهند، مرا در ميان اموات عريان گذاشتى، از قبرم بيرون آوردى، كفنم را بردى و مرا به حالت جنابت واگذاشتى تا به اين صورت وارد محشر شوم، واى بر تو از آتش جهنم!

پيامبر فرياد زدند: از من دور شو اى فاسق، مى‏ترسم به آتش تو بسوزم! چه اندازه به آتش جهنم نزديكى؟!

از مسجد بيرون آمد، زاد و توشه‏اى تهيه كرد، به جانب كوههاى بيرون شهر رفت، در حالى كه لباسى خشن به تن داشت و دو دست خود را به گردن بسته بود، فرياد مى‏كرد: خداوندا ، اين بنده‏ى تو بهلول است، دست بسته در برابر تو قرار دارد. پروردگارا ، تو مرا مى‏شناسى، خطايم را مى‏دانى، من امروز از كاروان نادمان هستم، براى توبه نزد پيامبرت رفتم ولى مرا از خود راند و به ترس و وحشتم افزود، تو را به اسم و جلال و بزرگى سلطنتت قسم مى‏دهم كه نااميدم مفرما، اى آقاى من! دعايم را نابود مكن، از رحمتت مرا مأيوس منما. مناجات و دعا و گريه و زارى او چهل شبانه‏روز طول كشيد، درندگان و وحوش بيابان به گريه‏اش گريستند! چون به پايان چهل شبانه‏روز رسيد، دو دستش را به جانب حق برداشت و عرضه داشت: الهى! اگر دعايم را مستجاب و گناهم را بخشيده‏اى به پيامبرت خبر ده، اگر دعايم را مستجاب نكرده‏اى و گناهم را نبخشيده‏اى‏ و قصد عقوبت مرا دارى، آتشى بفرست تا مرا بسوزاند، يا به عقوبتى مبتلايم كن تا هلاكم گرداند، در هر صورت مرا از رسوايى روز قيامت خلاص كن.

در اين هنگام اين آيه نازل شد:

وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى‏ ما فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ. (آل عمران - ۱۳۵)

و كسانى كه هرگاه كار بدى از ايشان سر زند يا ستمى بر نفس خود كنند، خدا را به ياد آرند و براى گناهانشان درخواست مغفرت كنند، و كسى گناه بندگان را جز خدا نيامرزد، و اصرار به آنچه كه انجام دادند نورزند و حال اينكه به زشتى معصيت آگاهى دارند.

أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِينَ. (آل عمران - ۱۳۶)

پاداش عمل ايشان مغفرت و بهشت‏هايى است كه از زير درختان آنها نهرها جارى است، در آن بهشت‏ها جاويد و ابدى هستند، و چه نيكوست پاداش عمل كنندگان به برنامه‏هاى الهى.

پس از نزول اين دو آيه پيامبر بيرون آمدند و در حالى كه لبخند به لب داشتند دو آيه را مى‏خواندند و مى‏فرمودند: چه كسى مرا به آن جوان تائب مى‏رساند؟

معاذ بن جبل گفت: يا رسول اللَّه! به ما خبر رسيده كه اين جوان در كوههاى بيرون مدينه است، رسول خدا با اصحابش تا كنار كوه رفتند، چون از او خبرى نيافتند، به طلب او به بالاى كوه صعود نمودند، او را بين دو سنگ ديدند، دو دستش را به گردن بسته، رويش از شدت تابش آفتاب سياه شده، پلك چشمش‏ از كثرت گريه افتاده و مى‏گويد: آقاى من! خلقت مرا نيكو قرار دادى، صورتم را زيبا ساختى، نمى‏دانم نسبت به من چه اراده‏اى دارى، آيا مرا در آتش جهنم مى‏سوزانى يا در جوار رحمتت جاى مى‏دهى؟

پروردگارا! خداوندا! احسان تو به من بسيار رسيده، بر اين عبد ناچيز نعمت عنايت كردى، نمى‏دانم عاقبت كارم به كجا مى‏رسد، به بهشت هدايتم مى‏كنى يا به جهنم مى‏برى؟

خداوندا! گناهم از آسمانها و زمين، و از كرسى وسيع و عرش عظيمت بزرگتر است، نمى‏دانم گناهم را مى‏بخشى يا در قيامت به رسوايى و ننگم مى‏برى؟ دايم مى‏گفت و گريه مى‏كرد و خاك بر سر مى‏ريخت، حيوانات دورش را گرفته بودند، طيور بالاى سرش صف كشيده بودند و به گريه‏اش مى‏گريستند. رسول حق به او نزديك شد، دستش را از گردنش باز كرد، خاك از چهره‏اش پاك نمود، و فرمودند: اى بهلول! تو را بشارت باد كه آزاد شده‏ى خدا از آتش جهنمى، سپس رو به اصحاب كردند و فرمودند: به گونه‏اى كه بهلول به تدارك گناه برخاست، به تدارك گناه برخيزيد، سپس دو آيه را تلاوت فرمودند و بهلول را به بهشت بشارت داد .

فضیل عیاض

 

ناگاه صداي مردي شنيده شد كه فرياد مي زد:

فضيل توبه كرد! فضيل توبه كرد! و جمع زيادي از مردم تكبير گويان از شدت تعجب و خوشحالي از خانه هايشان بيرون زدند. يكي پرسيد: چگونه ممكن است؟ چه اتفاقي افتاده؟ آن مرد گفت: آرام باشيد برايتان تعريف خواهم كرد:

شنيده ام فضيل كه براي دزدي از خانه اي بالا رفته بوده پيرمردي را در آن خانه مي بيند كه در حال قرائت قرآن بوده و چون به قرائت آن پيرمرد توجه مي كند اين آيات را مي شنود:

{ألم يأن للذين آمنوا أن تخشع قلوبهم لذكر الله و ما نزل من الحق و لا يكونوا كالذين اوتوا الكتاب من قبل فطال عليهم الأمد فقست قلوبهم و كثير منهم فاسقون} (سوره حديد/16)

[آيا وقت آن نرسيده كه كساني كه ايمان آورده اند قلبهايشان براي ياد خدا و آنچه از حق نازل نموده خاشع شود و و مانند كساني نباشند كه به آنها كتاب داده شد (يهود و نصاري) پس زمانه بر آنها بگذشت و دلهايشان سنگ شده و بيشترشان از فاسقانند]

فضيل با شنيدن آيات وحي رو به آسمان مي كند و به خداوند مي گويد: خدايا از امشب بسوي تو توبه كردم. پس از آن از ديوار پايين آمده و غسل كرده و به مسجد رفته و …

روایتی است از امام صادق (علیه السلام) که در کتاب معروف به نام مصباح الشریعه نقل شده است: این جمله را شاید کم و بیش در کتابهای عرفانی دیده باشید. امام صادق (علیه السلام) به فضیل بن عیاض فرمود:

«یا فضیل العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة» عبودیت گوهری است که ظاهرش عبودیت است و کنه و نهایت و باطنش، آخرین منزل و هدف و مقصدش ربوبیت است.

آهنگری که از گناه دوری کرد و تا پایان عمر آتش او را نسوزاند

 

توبه در اسلام اعاده حیثیث از گنهکار پشیمان نزد خداست، اعاده حیثیتی که به وسیله خود او انجام می‌شود، و دیگران دخالتی ندارند، و این راه همیشه برای او باز است؛ چون مکتب الهی مکتب امید است، سرچشمه مهر است و کانون رحمت، و حسین آیینه تمام نمای رحمت آفریدگار است، رحمت بر خلق، رحمت بر دوست، رحمت بر دشمن.

راوی این داستان عجیب می‌گوید: در شهر بصره وارد بازار آهنگران شدم، آهنگری را دیدم آهن تفتیده را با دست روی سندان گذاشته و شاگردانش با پتک‏ بر آن آهن می‌کوبند. به تعجّب آمدم که چگونه آهن تفتیده دست او را صدمه نمی‌زند؟ از آهنگر سبب این معنا را پرسیدم، گفت: سالی بصره دچار قحطی شدید شد به طوری که مردم از گرسنگی تلف می‌شدند، روزی زنی جوان که همسایه من بود پیش من آمد و گفت: از تلف شدن بچه‏هایم می‌ترسم چیزی به من کمک کن، چون جمالش را دیدم فریفته او شدم، پیشنهاد غیر اخلاقی به او کردم، زن دچار خجالت شد و به سرعت از خانه‌‏ام بیرون رفت.
پس از چند روز به خانه‌‏ام آمد و گفت: ای مرد! بیم تلف شدن فرزندان یتیمم می‌رود، از خدا بترس و به من کمک کن، باز خواهشم را تکرار کردم، زن خجالت زده و شرمنده خانه‌‏ام را ترک کرد.دو روز بعد مراجعه کرد و گفت: به خاطر حفظ جان فرزندان یتیمم تسلیم خواسته توام. مرا به محلّی ببر که جز من و تو کسی نباشد، او را به محلّی خلوت بردم، چون به او نزدیک شدم به شدّت لرزید، گفتم: تو را چه می‌شود؟
گفت: به من وعده جای خلوت دادی، اکنون می‌بینم می‌خواهی در برابر پنج بیننده محترم مرتکب این عمل نامشروع شوی، گفتم: ای زن! کسی در این خانه نیست، چه جای این که پنج نفر باشند، گفت: دو فرشته موکل بر من، دو فرشته موکل بر تو و علاوه بر این چهار فرشته، خداوند بزرگ هم ناظر اعمال ماست، من چگونه در برابر اینان مرتکب این عمل زشت شوم؟
کلام آن زن در من چنان اثر گذاشت که بر اندامم لرزه افتاد و نگذاشتم در آن عرصه سخت دامنش آلوده شود، از او دست برداشتم، به او کمک کردم و تا پایان قحطی جان او و فرزندان یتیمش را حفظ نمودم، او به من به این صورت دعا کرد: خداوندا! چنانکه این مرد آتش شهوتش را به خاطر تو فرو نشاند، تو هم آتش دنیا و آخرت را بر او حرام گردان. بر اثر دعای آن زن از صدمه آتش دنیا در امان ماندم‏.

بنده صالح خدا معروف به علی گندابی

 

صحبت از بزرگمردانی همچون علی گندابی برای بنده بی مقدار، که سراپا آلوده به گناه میباشم، اگر نگوییم گناه کبیره که حتما معصیت میباشد. خدا شاهد است که مینویسم فقط برای مردمی که شاید با این عزیزان آشنا نباشند. باشد که دعای خیرتان بدرقه قلب گنهکار این بنده حقیر باشد.

مترجم تفسیر شریف المیزان آیه الله سید محمد باقر موسوی همدانی که به رحمت خدا رفته اند نقل کرده اند که:

علی نامی بوده است که در همدان در محله گنداب (محله ای است قدیمی) در کنار مصلای فعلی همدان، زندگی میکرده و به همین دلیل معروف به علی گندابی بوده است.علی گندابی چهره بسیار زیبایی داشته است.

در همان زمان ها شخصی روحانی، به نام شیخ حسن بوده است. ایشان به یکی از دهات اطراف همدان برای وعظ و روضه خوانی رفته بوده است. هنگام برگشت قدری دیر وقت بوده، به درب شهر که میرسه متوجه میشود که درب دروازه شهر بسته شده است. ایشان تعریف کرده است که امکان برگشت به ده را نداشتم و پشت دروازه هم بدلیل سرما نمیتوانستم بمانم. تصمیم گرفتم در بزنم که متوجه شدم علی گندابی در حال مستی قداره بسته پشت درب مشغول داد و فریاد و شرارت میباشد. چاره ای نبود. درب زدم. علی گندابی در را باز کرد وقتی من را دید گفت آشیخ حسن این وقت شب اینجا چه میکنی؟ گفتم رفته بودم ده روضه بخونم. گفت شما هم مسخره کردین هر روز روضه روضه روضه. گفتم علی امروز با همه وقت فرق میکنه. گفت چه فرقی میکنه؟ گفتم امشب شب اول محرم ابا عبدالله الحسین(علیه السلام)میباشد.

تا علی این را شنید با سر به در و دیوار کوبید و تکرار میکرد، علی محرم آمده و تو مشروب خوردی ، ای بیحیا. پس از چند دقیقه رو به من کرد و گفت باید همین الان برام روضه بخوانی. من چون علی گندابی مست بود نمی خواستم برایش روضه بخوانم، اما هر چه کردم نشد. تهدید کرد که اگر نخوانی میکشمت. در آخر گفتم منبر ندارم. دیدم خم شد و گفت بنشین روی کمر من و بخوان. چاره ای نبود نشستم و شروع کردم به مقدمه خواندن. ناگهان با عصبانیت بلند شد و فریاد زد معطلم نکن مستقیم برو در خانه قمر منیر بنی هاشم ابوالفضل العباس (علیه السلام)، بگو علی اومده. من هم شروع کردم:

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد، سقای حسین(علیه السلام) سید وسالار نیامد.

دیدم که هی بالا و پایین میرم، دقت کردم دیدم علی گندابی مست لایعقل داره به پهنای صورت اشک میریزه و التماس میکنه. خلاصه روضه که تمام شد بلند شد اشکاشو پاک کرد و از من تشکر کرد و گفت: ممنونتم میتونی یک کار دیگر هم برام انجام بدی، من خجالت میکشم؟ گفتم چه کاری؟ گفت رو به نجف وایستا و به آقا  بگو که علی غلط کرد. قول میده دیگه لب به مشروب نزنه، قول میدم. من هم همین کار رو براش انجام دادم و رفتم منزل.

صبح رفتم مسجد و بعد از مراسم به مردم مژده دادم که علی گندابی توبه کرده و درست شده است. هیچکی باور نمی کرد. رفتیم درب خانه اش تا مطلب ثابت شود. در زدیم و همسرش در رو باز کرد. گفتیم علی کجاست؟ گفت نیمه شب اومد وسایلش رو برداشت رفت. گفت میروم ، یا درست میشوم و برمیگردم و یا اگر درست نشدم ، دیگر بر نمیگردم. پرسیدم کجا رفت؟ همسرش گفت: علی گفت جایی جز کربلا ندارم ، میروم کربلا.

علی گندابی مدتی را در کربلا بود. سپس راهی نجف شد. آرام آرام به آیه الله میرزای شیرازی نزدیک شد و ملازم او شد. زمانی رسید که میرزای شیرازی که وارد حرم میشد اگر علی نبود صبر میکرد تا علی بیاد و بعد مشغول اقامه نماز جماعت میشد. 

یک روز جمعه به میرزا خبر دادند که یکی از علما به رحمت خدا رفته است. میرزا دستور داد که زیر پای زایرین قبری را حاضر کنند (در همین دالان باب قبله فعلی). بعد گفت که جنازه را بیارین تا بین دو نماز ، نماز میت را بخوانیم و او را دفن کنیم. نماز اول که تمام شد گفتند، آن عالم دوباره قلبش به کار افتاده است. میرزا فکری کرد و گفت روی قبر را نپوشانید. حتما رازی و حکمتی در این مطلب نهفته است. نماز دوم هم تمام شد. افراد آمدند خدمت میرزا و گفتند، آقا میرزا، علی گندابی سر از سجده بلند نمی کنه. آمدند هر چه کردند سر بلند نکرد. تکانش دادند و متوجه شدند که از دنیا رفته است.

میرزای شیرازی لبخندی زد و گفت، میدانید علی در سجده آخر چه گفت و از خدا چه خواست؟ امیر المومنین علی (علیه السلام) را واسطه قرار داد و خدا را به آبروی آقا علی ابن ابیطالب (علیه السلام) قسم داد که، خدایا قبری زیر پای زایرین آقا آماده شده، اجازه بده که من در آن قرار بگیرم. و خدا این دعا را مستجاب کرد.

این همه در اثر احترام به ذریه حضرت زهرا (سلام الله علیها) و گریه بر حضرت ابوالفضل (علیه السلام) حاصل گردید. در زندگی از این لحظات در سر راه همه ما قرار داده اند. مهم غنیمت شمردن آن لحظه میباشد.

حاج رسول دادخواه خیابانی معروف به رسول ترک

 

نوشتن از بزرگمردی با عظمت، به نام رسول ترک آن هم به دست من که حقیرترین و گناهکارترین مخلوق خدا هستم، اساعه ادب میباشد. او که آزاد شده مولا ابا عبدالله الحسین(ع) است. او که مکتب نرفت و خط ننوشت. او که تسبیح نچرخاند و ذکر نگفت. او که به نظری، مجذوب سالک شد. از مولای ایشان آقا ابا عبدالله الحسین (ع) مدد میجویم. باشد که اگر حالی بدست آمد و قطره اشکی آمد برای من نیز دعا کنید.

برات آزادی:

ایام محرم و عزاداری سالار شهیدان فرا رسیده بود. همه در تلاش برای کسب فیض معنوی بودند. در این میان مردی لاابالی و بد نیز آمده تا در این میان شاید او نیز.

همه میدانستند که او فردی نالایق است. آن شب او هم آمده بود تو مسجد تا عزادار فواد دل بتول عذرا (س) باشد. افراد هیات امنا مشغول پچ پچ. آخر سر یکی بلند شد رفت سراغ مرد. با تمام قوا گفت : رسول تو بدنامی و ناپاک از مسجد و عزاداری برو بیرون. رسول بلند شد گفت همه میدانید کسی جرات نداره با رسول اینطوری حرف بزنه. اما اینجا متعلق به خانم بی بی فاطمه زهراست (س) من هم سگ او و حسینش (ع) هستم. اون مرد گفت رسول، آقا سگ نجس نیاز نداره. رسول رو کرد به پرچم امام حسین (ع) و گفت: آقا من اینجا اومدم چون فکر کردم خانه شماست، اگه میدونستم که مال اینهاست هرگز نمی آمدم. یا حسین شما میخواستی دست شمر را هم بگیری تو گودی قتلگاه خودش گفت نمیخوام ، من میگویم یه سگم و اینها بیرونم کردند باشه میروم آقا. من فکر کردم شما همه را راه میدهی. اون شب قداره اش رو به خاطر حضرت زهرا (س) غلاف کرد و رفت خانه. یه مدتی که گذشت یه خورده به هوش اومد گفت آقا ببخشید غلط کردم. راهم به اون سمت افتاد نفهمیدم اومدم. مجلس پاکان جای من نبود. ندیده بگیر.

صبح زود افراد تصمیم گیرنده به سراغ هم رفتند و با تعجب متوجه شدند که همه یک خواب را دیده اند. با هم به سراغ منزل رسول رفتند. در زدند. رسول که اون موقع صبح انتظار کسی را نداشت اومد و در را باز کرد. تا چشمش به اون افراد اوفتاد بلافاصله گفت چی میخواین. من که دیشب کاری نکردم الان هم با شما کاری ندارم. اما اینطرفی ها گفتند رسول بیا بریم مسجد. رسول گفت چی شده شب بیرونم میکنیم صبح دعوت. اونها خیلی اصرار کردند. رسول گفت تا نگین چی شده نمیام. اونا گفتن که همه یک خواب رو دیدیم. دیشب در عالم رویا دیدیم که در سرزمین کربلا هستیم و خیمه های آقا برپاست. آمدیم نزدیک شویم سگ سیاهی به ما حمله کرد و شروع کرد به محافظت از خیام امام حسین (ع). ما خواستیم سگ را رد کنیم که آقا تشریف آوردند و گفتند با سگ ما کاری نداشته باشین. ما نگاه کردیم دیدیم اون سگ بدنش سگ بود اما سر تو آقا رسول را داشت.

ناگهان رسول برآشفت، آقا فرمودند این سگ را و یا فرمودند سگ ما را. افراد قسم خوردند که گفت سگ ما را. رسول سرش را به در و دیوار کوبید و خونین شد. فریاد زد آقا اگر میدونستم که اینقدر من رو دوست دارین که عرق نمیخوردم کار بد نمیکردم و کج راهه نمیرفتم.

گفتند حالا دیگه، رسول بیا مسجد. گفت میام اما همونجوری که آقام من رو میخواد. برین قلاده بیارین. خلاصه شب رسول قلاده به گردن مثل سگ وارد شد.

از اون شب به بعد رسول شد رسول امام حسین(ع). آزاد شده دستان مبارک آقا حسین ابن علی (ع). مردم میآمدند تا با سوز ناله های عاشقانه او عشق کنند. سوز او ساز دل مردم عزادار شد.

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند ** حتما شود که گوشه چشمی به ما کنند   

زمزمه او :

سنه قربان اولوم حسین ( ای به فدای تو بشوم حسین(ع)).

سودا زده طره جانانه ام امروز **** زنجیر بیارید که دیوانه ام امروز

گویند خلایق که به دیوانه حرج نیست**من گشتم و دیوانه توکلت علی الله.

گفتارش راجع به حضرت رقیه(س):

ای مردم در این دنیا دو نفر بودند که وقتی از دنیا میرفتند سه نفر امام معصوم بر بالای سرشان حاضر بودند. اول حضرت زهرا (س) که آقا علی ابن ابیطالب (ع) و امام حسن (ع) و امام حسین (ع) بر بالینشان حضور داشتند. دوم حضرت رقیه (س) که در گوشه خرابه شام امام سجاد (ع) و امام محمد باقر در سنین کودکی و سومین معصوم سر بریده پدرش امام حسین (ع) بود.

اذن دخولش به حرم حضرت زینب(س):

ظلم آتشینه کوفه ده یاندیخ ایکی میزدا

ای برادر در آتش ظلم و بیداد، در شهر کوفه، هر دو تای ما سوخته گشتیم.

بیر گونده همان شهری دولاندیخ ایکی میزدا

هر دوتای ما در یک روز ، آن شهر را گردیدیم و دور زدیم.

سن نیزه ده من ناقه ده گلدیخ ایکی میزدا

هر دو تای ما آمده ایم ، اما تو بر روی نیزه آمده ای و من بر روی ناقه.

باش دان باجی اولسون دارالاندیخ ایکی میزدا

ای برادر خواهرت برایت بمیرد، هر دو تای ما نیز سرهایمان زخمی و خونی شده است.

یکی از اشعاری که خیلی به آن علاقه داشته و زیاد میخوانده:{زبان حال حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) در قتلگاه}

ایله مست جام عشقم بلمرم صهبا ندور

آب کوثر هاردادور یا ساغر مینا ندور

آنقدر مست جام عشق شده ام که دیگر نمی دانم صهبا چیست ، نمی دانم که آب کوثر کجاست و یا ساغر مینا چیست.     

زینبیم یاد دان چخوب بلم سکینم هاردادور

جلوه گاه عشقده دنیا و مافیها ندور

دیگر زینبم از یادم رفته است و دیگر نمیدانم سکینه ام در کجا مانده است ، در این جلوه گاه عشق من نه دنیا را و نه آنچه را که در آن است می شناسم و میدانم چیست. 

اوز اوزیمی من فراموش اتمیشم هیچ بلمرم

ریزه ریزه دوغرانان صد پاره بو اعضا ندور

من خودم را نیز فراموش کرده ام و هیچ نمی دانم که این ریزه ریزه بریده شده ها و این صد پاره پیکر چیست.

جان چخار جسمیم اولار راحت داخی آختار مارام

نعشیمون آلتندا خاشاک و خس و خارا ندور

نزدیک است که جانم از جسمم بیرون رود و بدنم دیگر راحت خواهد شد دیگر به دنبال نعش و بدن عریان و برهنه ام نخواهم گشت که این خارها و خس و خاشاک زیر بدنم چیست.

عاشق مجروحه یر بستردی گون نوری لحاف

سندس خلد برین یا سایه طوبی ندور

برای یک عاشقی که مجروح شده است زمین بسترش میباشد و نور خورشید لحافش و برای این عاشق مجروح سندس خلد برین و یا سایه طوبی چه معنایی دارد و چیست.

باش ویرن من باش کسن سیز قیل و قال ایتمک نچون

بیر نفر مظلومی الدور مکده بو غوغا ندور

این کسی که سرش را میخواهد بدهد من هستم و کسی که میخواهد سر ببرد شما هستید پس این قیل و قال و سر وصداهای شما برای چیست؟ و براستی که برای کشتن یک مظلومی این همه غوغا و سر صدا برای چیست.

چکمه خنجر باتما ناحق قانه انجتمه منی

ایندی من الم داخی بو زحمت بیجا ندور

و تو ای کسی که میخواهی سرم را ببری بیخودی این خنجرت را نکش و به ناحق و بی دلیل مرا اذیت و آذار نده چون من دیگر خودم الان جان خواهم داد پس این زحمت بیجا برای چیست.

ایندی یل طوفان ایدر توز توپراقی ایلرکفن

یار کویینده شهیده خلعت دیبا ندور.

هم اکنون باد به حرکت در خواهد آمد و طوفانی بر پا میشود که گرد و خاک را برای من کفن خواهد کرد پس در کوی یار برای یک شهید کفن و خلعت دیبا چه معنایی دارد؟

اینهم یکی دیگه از اشعار مورد علاقه اش{وصیت حضرت زهرا(س) به آقا علی (ع)}:

 قوی دیوم من یا علی آغلا نوایه سنده گل

من گدنده باش آچیخ کرببلایه سنده گل

اجازه بفرما به تو وصیت کنم و بگویم که در آن لحظه های گریه و زاری تو هم حتما بیایی، در آن زمانی که من با سر برهنه به سوی کربلا میروم تو هم حتما بیایی.

کوفه ده اول گجه مطبخ سرایه سنده گل

گور حسین اوغلوم اولان منزلده واردور نه جلال

به شهر کوفه در همان اولین شب به تنور آن خانه نیز تو هم حتما بیا، و ببین که در آن خانه ای که حسینم در آنجاست چه جلالی بر پاست.

پایان عمر :

نقل است که در اواخر عمر بابرکتش به یکی از دوستانش گفته بود: من جان به عزراییل نخواهم داد مگر اینکه اربابم بالای سرم باشد، تا ابتدا از اربابم امان نامه ای بگیرم و بعد با آن امان نامه از این دنیا بروم و البته یک توقع و امید اضافی نیز دارم و آن توقع این است که در زیر آن امان نامه یک امضای کوچولویی نیز وجود داشته باشد. دوستش پرسیده بود آن امضای کوچولو چیست: رسول ترک جواب داده بود منظورم از آن امضای کوچولو ، امضای حضرت علی اصغر (ع) میباشد.

شب جمعه ای که شب نیمه رجب ۱۵ رجب ۱۳۸۰ ه-ق و شب شهادت حضرت زینب (س) بوده است در تاریخ ۹ دی ماه ۱۳۳۹ ه-ش در بستر بیماری به دوستش که تنها بر بالین ایشان بوده است (آقای حاج اکبر ناظم) میگوید: قبرستان منتظر من و من منتظر آقامم. چند بار این جمله را تکرار میکند.

ناگهان در حالت وجد و خوشحالی و با یک شور و حال زاید الوصفی با صدای بلند میگوید:

آقام گلدی، آقام گلدی، آقام گلدی، آقام گلدی، (آقایم آمد ، آقایم آمد، آقایم آمد، آقایم آمد)

و سپس بلافاصله و با آغوشی باز جان را به جان آفرین تسلیم می کند.

اقتباس شده از کتاب رسول ترک آزاد شده امام حسین (ع) نوشته محمد حسن سیف اللهی.