دلنوشته ای قدیمی از بلاگ خودم
به قیمت سپید شدن موهایم تمام شد ..... ولی آموختم که :
ناله ام سکوت باشد .....
گریه ام لبخند ....
و تنها همدمم خدا ....
به قیمت سپید شدن موهایم تمام شد ..... ولی آموختم که :
ناله ام سکوت باشد .....
گریه ام لبخند ....
و تنها همدمم خدا ....
صبح روز 1402/03/07 که قرار بود برای جراحی قلب باز همسرم به تهران و بیمارستان محب یاس برویم را هرگز فراموش نمیکنم. از شب تا صبح به همراه همسرم به نماز و دعا و وصیتش گذراندیم. پنج دقیقه به اذان صبح من بر روی تخت دراز کشیدم و دستهای به آسمان بلند شده و اشکهای فوران کرده همسرم را نظاره میکردم. نمیدانم خوابیده بودم یا در خلسه فرو رفتم ... دیدم :
پرنده ای مانند طاووس در آغوش دارم ولی خاموش و مجروح ... بالهایش آویزان بود ... سر و گردنش نیز به پایین افتاده بود. ندایی آمد که این ققنوس توست و جایی را اشاره کردند که برای درمان به آنجا ببر ... بردم و درمان شد و ققنوسم مانند نور خورشید روشن شد ... به آسمان پر کشید و بالای سرم شروع به چرخیدن نمود ... مانند طاووس مست دم بلند و زیبایی داشت ... در حال اوج گرفتن بود که ناگهان پرنده ای مانند کلاغ حمله کرد و از گردن ققنوسم عبور کرد .... ققنوسم ناله ای بسیار حزین کشید و مجددا خاموش شد و در آغوشم افتاد و تمام ...
ناله اش به قدری حزین بود که جان من از بدنم در حال مفارقت بود. چشمانم را باز کردم دیدم همسرم وحشت زده بالای سرم ایستاده است . متوجه شدم حدود 30 تا 40 ثانیه خوابم برده بود. همسرم با ترس گفت جان کندی و در حال مردن بودی ... فقط گفتم بیا از این عمل صرفنظر کن و او متعجب بروی من خندید.
حدود چهل روز از عمل همسرم گذشته بود و بسیار موفق.... مانند ققنوسم شاد بود و زندگیم را مجددا روشن کرده بود .... ناگهان مریض شد و کلا چند روز بعد روی تخت سی سی یو مقابلم در کما بود. ساعت 8 شب روز پنج شنبه 1402/06/17 من را از بخش سی سی یو فرا خواندند .... رفتم و دیدم همسرم در حال بدی بود و امیدی نبود ... در کما بود ... نگاهش میکردم و میدیدم که آرام جانم میرود .... ناگهان بلند شد نشست ... پرستار و دکتر به سویش دویدند چون نباید حرکت میکرد ... من را نگاه کرد و گفت حسین ، عزیزم من مُردم ... فریادی از درد کشید ناله ای زد و خدای احد و واحد میداند که صدای ناله اش همان صدای حزین ققنوسم بود ، مجدد افتاد و بیهوش شد ... من فهمیدم که او رفت ...
ساعت 12 و نیم شب دوباره صدایم کردند و رفتم دیدم دارند او را احیا میکنند .... نشد که نشد .... خدا رحمتش کند
به ظاهر سر پا و متبسم مثل همیشه ...
با کوله باری از درد در سینه میخندم ؛ انگار امروز باز کارم به گلزار است. جایی که همیشه دیدم و آه کشیدم.
جایی که برادرم ، خیلی از دوستانم را گذاشتم ، ولی من ...
امروز تقدیر چه برایم رقم زده ، امروز که باز در گذر از این تنگنا هستم. امروز که توان گذشته را هم ندارم. امروز که دردهای در سینه دیگر گفتن ندارد ، امروز که بیش از پیش لایق اسمم شده ام .... من از بیش و کم معرکه جان بدر برده ام .... حال این چه جان کندنی است که این روزگار رقم زده است ... جان داده ام ... جان داده ام .... ولی هنوز سر پا میخندم ...معرکه بر من وفا نکرد، هنوز هم وفایی ندارد ...
گفتم از معراج به عرش برسم .. مجنون شدم ...
دیدم عاشقی دوای درد است ، هیچ وفایم نکرد ...
گفتم دمی به ریشه برگردم ، ریشه بی آب ماند ، خشکید ....
از هر چه که بگذرم ، ولی باز امروز گلزارم ....
یادم هست ، یادم هست و این خاک سرد را روی تمام دیدم ها و گفتم ها میریزم .....
من هم غافل باشم ، هستند عزیزانم که همین سردی را بر سر و روی دخترکانم بریزند ...
باشد که این اولین و آخرین باشد برای فرشتگانم که سردی خاک ، خنکای آتش غمشان شود ....
امید زنده است ، به سختی نفس میکشد ....
من حسینم ... همیشه از صبر حسن شنیده ایم ولی اینبار مرا با تبسم نظاره کنید ...
منکه با غم و لبخند زیست کرده ام ، باشد مثل منی نباشد .....
این چند خط برشی بود از عصر امروز خودم .... (عصر که تدفین همسرم را در خود میدید)
و این منم که در آیینه ای تمام قد خود خودم را میبینم و مینویسم .....
همه میگویند صبر کن میگذرد .... بلی میگذرد
هیچکس درکی از موضوع ندارد ....
خداوند متعال هدایای خودش را در کاغذ کادو های بلا میپیچد و تزیین میکند. حتما و قطعا قرار است هدیه ای بس گرانبها برایم به ارمغان بیاورد که لعل گرانبهایی را ستانده و مبتلایم کرده است.
عصر جمعه 1402/06/24 مراسم شب هفت همسرم در حسینیه قائمیه شمیران برگزار گردید. با شکوه خاص. خدا را شاکرم که مادر فرزندانم را در غسالخانه ؛ خودم جابجا کردم. خدا را شاکرم که درست است صورت کبودش را دیدم و بوسیدم اما کبودیها از ضربت دشمنان نبود. درست است که سینه شکسته و مجروحش را دیدم اما خدا را شکر که از بی وفایی همراهان و گستاخی دشمان خرد نشده بود و در هنگام احیا توسط پزشکان اینگونه شده بود. خوشحالم که با صدایی رسا و سینه ای ستبر برایش عزاداری کردم و نه در سکوت. خوشحالم که شبانه غسل و کفن و دفن نشد و مزارش مخفی نیست .
خداوند همه دردها را از من برداشته بود. البته درد فراغ را مزه نمودم کمی تلخی داشت. خدا را شاکرم که هنوز با اویم و با او همصحبتم. خدا را شاکرم دو فرزند لطیف و زیبا و دوست داشتنی از او به یادگار دارم و هر لحظه در مقابل دیدگانم ؛ او ؛ به تصویر کشیده میشود
خدا را شاکرم
سالیان بس دور به درازای تاریخ مصیبتی عظیم بر من نازل شد و فکر میکردم که جان به در نخواهم برد. حالا نشسته ام به سوگی که جانکاه تر از آن مصیبت است و افراد مقابل من نمیفهمند که من در حال خنده ام و یا گریه.
خودم هم مات و مبهوتم از خنده های مخلوط به گریه که هنوز درکشان نمیکنم.
قطرات اشک خندان
دیروز عصر ققنوس من به آسمانها پر کشید. همسر عزیزم رفت و من و دو فرزند دلبندمان در سوگ رفتنش به عزا نشستیم. دعایش میکنیم تا آرامش ابدی را نوش جان کند. دعایمان کنید تا این مسیر سخت را با آرامش ادامه دهیم.
حیات : 1356/03/24
فوت : سحرگاه جمعه 1402/06/17
تدفین : عصر شنبه 1402/06/18
عاشورا ثابت میکند که دایره خودی ها آنچنان که این روزها گروه های مختلف سعی در گشاد کردن آن دارند ؛ بدون ضابطه نبوده و اتفاقا بسیار تنگ بوده است. اگر به تعداد 70 الی 80 نفر همراهان شهید که البته تعدادی از ایشان کودک هم بوده اند و تعداد حدود 100 نفر اسیران دقت کنیم متوجه میشویم که دایره خودی ها نزد حضرت ابا عبدالله علیه السلام بسیار تنگ و ورود به این دایره چیزی شبیه به عبور از صراط بوده است. چه بسا صراط همراهان حضرتش در همین دنیا اتفاق افتاده باشد.
پس یادمان باشد از تعداد کم خودی ها نگران نشویم. از تعداد زیاد غیر خودی ها هم هراسان نشویم. سعی در باز کردن این حلقه ها آب در هاون کوبیدن است و بس. هرگز کسانی که از اوامر و نواهی الهی عدول کرده اند در دایره خودی ها جایی ندارند حتی اگر مانیفست آزادیخواهی بدهند و چنین و چنان بنویسند. ملاک انجام واجب و ترک حرام با بصیرت و شناخت ولی امر و خود را هم تراز او ندانستن است نزد حضرت ابا عبدالله علیه السلام و بس.
آیت الله محی الدین حائری شیرازی :
حضرت حسین (علیه السلام) در شب عاشورا یک جور سخن گفت و در روز عاشورا یک جور دیگر :
شب عاشورا ، سخن از ( نمیخواهم ، احتیاج ندارم ، بروید ، بیعتم را برداشتم ) بود ، روز عاشورا میگوید : بیائید به من کمک کنید ، آیا یاور و مددکاری هست ؟ هل من ناصر ینصرنی ؟
شب صحبت میکند تا مبادا خبیثی در بین طیب ها باشد ، و روز سخن میگوید تا مبادا طیبی در بین خبیث ها مانده باشد ، شب غربال میکند تا فقط صالحان بمانند و روز غربال میکند تا فقط اشقیاء در مقابل او ایستاده باشند.
آنکه در عرفه آنچنان میگرید ، میتواند در عاشورا جهانی را اینچنین بگریاند…
سلیمان صرد خزاعی به نقلی از تاریخ از صحابه و به نقلی دیگر از تابعین بوده است. از وی در شمار صحابۀ پیامبراکرم و اصحاب امام علی و امام حسن علیهما السلام یاد شده است و گاه او را از بزرگان و زهاد تابعین دانستهاند. سلیمان که از بزرگان عراق محسوب میشد از صلح امام حسن علیه السلام با معاویه لعین ناخشنود بود. نزد امام رفت و او را خوارکننده مؤمنان (السلام علیک یا مذل المومنین) خواند و امام را به شدت سرزنش کرد. سلیمان آمادگی خود و عراقیان را برای شکستن پیمان و از سرگیری جنگ با شامیان اعلام نمود، اما امام حسن با آرامش سعی کرد وی را با خود همراه سازد. (نقل از ویکی فقه شیعه)
داستان و قصه پر غصه سلیمان هم اکنون نیز وجود دارد. دلیل تعداد اندک همراهان امام حسین ع هرگز در نبود مسلمانان و یا مومنان و یا فقها نبوده است بلکه برعکس در آن زمان عراق و شام و جزیره العرب پر بود از اینگونه افراد به ظاهر مسلمان و مومن و فقیه. همواره ایشان خود را مصلح میدانستند تا آنجا که به نصحیت امام حسین علیه السلام نیز برخاستند. حتی به اینجا نیز بسنده نکردند و امام را از انجام واجب الهی که همان قیام برای امر به معروف و نهی از منکر و بر پا کردن دین جدش بود باز داشتند.
اتفاقا قاتلین و حتک حرمت کنندگان حضرت ابا عبدالله ع همین به اصطلاح مصلحین بوده اند و لا غیر. همانهایی که با ژست عوامفریبانه به جهت اصلاح امور پا به عرصه گذاشته بودند. (نحن مصلحون) فقط مشکل این افراد این بود که ولایت را درک نکرده بودند وگرنه اسباب ظاهری دین را بلد بودند.
سخت ترین قسمت دین اطاعت بی چون چرا از ولایت است. در این مسیر نمیتوان خود را هم عرض ولی امر دید. نمیتوانید بگویید این نظر ایشان است ولی به نظر من اینگونه و آنطور. همینکه نظر را اعلام نمودید از ولایت ولی امر خارج و جزو مسلمانان بحساب نخواهید آمد.
یادمان باشد : وضو بی ولایت آب بازیست و نماز بی ولایت نوعی یوگا محسوب میشود. اساس دین بر ولایت است و نه احکام. احکام با ایمان قلبی به ولایت ولی امر مرتبط با دین اسلام میگردند ولا غیر.
خیل عظیم همشهریان امروز ما ؛ امام مرده را میپرستند چون به رای خود او را تفسیر میکنند. از جای او تصمیم میگیرند. احکام را بر مبنای ابلیس درونشان تفسیر میکنند و به امام مرده نسبت میدهند. اما اگر امام زنده بود باید اطاعت بی چون چرا انجام داد و سر باز زدن از این اطاعت سر منشا قیام ابلیس درون است.
مظلوم حجه ابن الحسن العسگری