برادرم قبل از حضور ما ، خدمت مادرم رفته بودند و مطلب را ابراز کرده بودن. مادرم بسیار منقلب شده بود و گریه کرده بود. اما نهایتاُ به برادرم اعلام کرده بود که از نظر ایشان این یک مطلب بسیار عادی است و حسین موظف است برای این سرزمین و حفظ حریم آن و امنیت آن از جانش نیز بگذرد.

بنده هم با توجه به حکم صادر شده از لشکر و حتمی شدن ماجرای ماموریتم پس از پایان کار به منزل آمدم و در حین خوردن ناهار با همسرم شروع به صحبت نمودم. هر چه بیشتر میگفتم ایشان کمتر به عمق ماجرا پی میبرد. دائم میگفت " آخی بمیرم برای همسران و فرزندان افراد سپاهی و ارتشی ". چه میکشند همسران این افراد وقتی متوجه میشوند که همسرانشان به ماموریت اعزام میشوند. تا شوهرانشان برگردند چه روزگار سختی را میگذرانند ... خدا چه مرتبه ای را برایشان در نظر میگیرد ... چه ثواب عظیمی در انتظارشان است ...

آرام و با خونسردی پرسیدم " آیا میخواهی تو هم این موضوع را درک کنی و در ثوابش شریک باشی؟ " نگاه معنی داری به من کرد و بصورت غیر کنترل شده ای شروع به گریه کرد. چند بار گفت که حرفت را دوباره بگو ، و من در این مرحله واقعیت را برایش توضیح دادم و برگه ماموریتم را نشان دادم. منزل تبدیل به بیت الاحزان شد. دخترکانم که از هیچ چیزی خبر نداشتند نیز ، بدلیل گریه مادرشان به شدت گریه میکردند. یک ساعتی طول کشید تا آرامش برقرار شد. مثل شوک زده ها من را نگاه میکرند و همسرم برگه ماموریت را چندین بار خواند. من فقط سوال کردم حالا فهمیدی خانواده های تامین امنیت چه سختی را تحمل میکنند؟ و او دوباره گریه کرد.

برایش علت میهمانی شام را کامل با تمامی وقایع اداره توضیح دادم. از او خواستم که فرزندانمان که گوشه ای از اتاق کز کرده بودند و از گریه مادرشان گریه میکردند و شوکه بودند را دریابد و آرامشان کند. کاری به غایت دشوار ....

شب شد و همسرم را باچشمان سرخ و ورم کرده با فرزندان ملتهبم به منزل پدرم برای میهمانی بردم.