دیوانه ام
با این بار مالامال از گناه و دل سیاه ؛
دیوانه ات منم ...
که میدانم محالی و باز ...
دلم چه ملتمسانه و بی گناه تو را میخواند ...
یا ابا الغوث اغثنی
با این بار مالامال از گناه و دل سیاه ؛
دیوانه ات منم ...
که میدانم محالی و باز ...
دلم چه ملتمسانه و بی گناه تو را میخواند ...
یا ابا الغوث اغثنی
یک گیگ دلِه ؛ یه ترابایت گلِه
البته از خودم ...
آن روزها که شهادت را به ثمن بخس میدادند ...
من پایم در لجن دنیا فرو رفته بود ...
الان آرزویش مرا گله مند کرده است .... از خودم گله دارم ...
چگونه در دادگاه عدل الهی ، جواب گلِه من را باید بدهم ...
این کُشنده ترین حس ، به مَنِ خودم هست ...
و فهم آن دشوار ...
مَنِ مَن ، از مَن شکایت دارد ...
مولا امیر المومنین علیه السلام میفرمایند:
هرگاه موهای سیاه تو سفید شدند ، بدان که خوش ترین دوران عمر تو از بین رفته است.
شب که میشود ، سکوت همه جا را فرا میگیرد
اما درونت شلوغ تر از همیشه است
افکارت یکی یکی از راه میرسند
همان هایی که در شلوعی روز فرصت نداشتند خودی نشان دهند
می نشینند کنار قلبت با صدایی که خاموش نمی شود
شروع میکنند به نجوا کردن
گذشته را به یادت می آورند ... حرفهایی که نباید میزدی ...
کارهایی که باید میکردی ... فرصت هایی که از دست رفتند ...
چشمهایت را میبندی ... ولی ذهن تو هیچوقت نمیخوابد ...
هزار بار صحنه های قدیمی را مرور میکنی ...
هزار بار با ترس هایت دست و پنجه نرم میکنی ...
و هر بار خسته تر از قبل ...
همیشه از من میپرسن چرا اینطوری در کار حرص و جوش میخوری؟ چرا اینقدر دقیق؟ چرا هر کاری رو تا انتهایش و به کمال یاد میگیری و انجام میدی؟
من میگم :
باید جوری انجامش بدهم که امام زمانم اعتماد کنه کارش رو به من بسپاره !!!!
جوری تلاش میکنم که خدا برای اون کار بین مردم من رو انتخاب کنه !!!
مهم اینه ... بقیه اش هیچ
تو برای من مقّدر شده بودی ؛ شاید حتی بعنوان یک مجازات ...
و گاهی فقط خودت میدانی ؛ که چقدر ویرانه ای ...
در این دنیا،تک و تنها شدم من
گیاهی در دل صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گریزد
شتابان در پی لیلا شدم من
من آن دیر آشنا را میشناسم
من آن شیرین ادا را می شناسم
محبت بین ما کار خدا بود
از اینجا من خدا را می شناسم
من با خودم و مرگ عزیزم کنار اومدم ؛
ولی هر روز صبح که از خواب پامیشم یکی در درونم سوال میکنه:
" یعنی امروز هم مرده یا اومده داره صبحانه میذاره "
اگر پیداش کنم او سوال پرسنده را ؛ حالییییش میکنم .....
تو ، نمیتونی آدمهای اطرافتو عوض کنی
اما میتونی آدمهای اطرافتو ، عوض کنی
دیروز 15 بهمن و سالروز تولد فاطمه ام بود. مصادف با تولد حضرت باب الحوائج عباس ابن علی ابن ابیطالب علیه السلام و شب ولادت حضرت سید الساجدین علیه السلام. خوش گذشت. از بعد از ظهر با بچه ها و خاله نرگس رفتیم خرید کادو تولد برای فاطمه ، تا هنگام اذان و پس از نماز در مسجد بازار ؛ دوباره به کند و کاو ادامه دادیم. نشد که نشد.
برگشتیم منزل پسر خاله نرگس ، که آنها هم سه تا جشن تولد همزمان (همسر و دو فرزندشان) داشتند. خیلی خوش گذشت. شب هم شام را بیرون بر طبق میل فاطمه خانوم گذراندیم.
البته یک بار در منزل برادرم عمو حامد برایش جشن گرفتیم ، بیشتر افراد خانواده بودند، که کلی کادو گرفت و شنگول شد. دو سه شب بعدش هم در منزل مادربزرگشان بهمراه خاله و دایی ها جشن گرفته شد. کلی کادو رد و بدل شد.
جای مادرشان آنقدر خالی بود که سایه سنگین نبودنش در تمام وجودم حس میشد. چاره ای نیست زندگی ادامه دارد و باید ادامه داد ؛ امیدوارانه. امیدوار به آینده ای که طبق تجربه من توهمی بیش نیست. آینده همان است که هرگز نمیرسد و تو باید به خاطرش بجنگی.
مثلا در آینده عروس میشود. درس میخواند و به مدارج بالا میرسد. فرزندان نیکو خواهد آورد. بحث برای سی چهل سال آینده است و ناگهان بانگ برآمد که خواجه مرد. سر مزارش همین توهمات را میگوییم. مثل همسر عزیزم که برایش رفتیم صحبت کردیم در دانشگاه مفید برای ادامه رشته حقوق و گذران مرحله دکترا. همه چیز درست تنظیم شده بود. حتی تاریخ ثبت نام. ده روز قبلش پر کشید. الان آن آینده ؛ گذشته ای حزن آور است ؛ اگر به امر محتوم خدا ایمان نداشته باشم.
وامی که برای این درس گرفتم ، شد پرداخت برای خرید قبر ؛ بیمارستان ، کفن و دفن ؛ مراسم و شام و .... حتی زعفرانی که با شادی و شعف از زیباییش و تمیزیش و کشاورز مومنش ؛ خریده بودیم خرج مراسم شد. با شادی میگفت برای یک سال کافیست. اما برای ده روز هم کافی نشد.
تکمله:
هرگز برای یک لحظه هم نبودن فرزندانم را از ذهنم نمیگذرانم. فقط خواستم یادآوری کنم که پدرم حضرت آدم نیز به بهانه آینده و خلود در بهشت ؛ احتمالا مرتکب آن خطای سهوی گردید. آینده ای که هرگز وجود ندارد. همه ما در گذران و فرسایش عمر این تجربه را داریم ؛ هر وقت پس از عمری دعا و نیاز به خواسته مان رسیدیم عموما از آن بی نیاز شده بودیم.
این رسم خداست که در هر مومنتوم (لحظه غیر قابل اندازه گیری توسط بشر) خلق میکند ، میمیراند ، خلق میکند و میمیراند. مگر یادمان رفته است که چگونه ما را به سجده فرا خوانده است. سر بر خاک میگذاریم و اعلام میکنیم نبودیم. سر بر میداریم یعنی به اذن تو زنده شدیم. سر بر سجده میگذاریم و اقرار به مرگ میکنیم. و سر بر میداریم یعنی محشور میشویم.
معلوم نیست از پی مرگ آخر دوباره خلقی وجود داشته باشد. شاید محشر به پا شده باشد. باید قدر همین لحظه را دانست و به وعده نقد خدا سر نهاد ؛ نه به وعده نسیه ابلیس به آینده توهمی. پس باید در همین لحظه توبه کرد ، در همین لحظه دست بینوا را گرفت ، در همین لحظه خیرات کرد و قص علیهذا .....
امروز شنبه 1403/11/13 صبح ساعت 8 به درمانگاه بقیه الله قم جهت سیتی اسکن مراجعه کردم. البته چند روز قبل برای گرفتن وقت هممراجعه کرده بودم و این زمان از قبل تنظیم شده بود. منشی بخش درخواست نتیجه آخرین آزمایش را داشتند. همانجا به بخش آزمایشگاه که دقیقا در کنار بخش سیتی اسکن میباشد مراجعه کردم. آزمایشی را که از یک هفته قبل داده بودم آماده شده بود. مدیر بخش اجازه دریافت را صادر نمود و بنده نیز ار میز مربوطه آن را دریافت کرده و به بخش سیتی اسکن ارائه نمودم. فکر کنم جوابش خوب بود ، چون اجازه سیتی اسکن را صادر نمود. به صندوق رفتم و هزینه ها تسویه گردید. داروهای تزریق را هم که از قبل تهیه نموده بودم را به بخش ارائه کردم. تقریبا ساعت 9:30 پروسه انجام عکس آغاز گردید.
به مدت یک ساعت آب و داروی ترکیب شده را لیوان لیوان نوشیدم. و ساعت 10:40 دقیقه آماده عکسبرداری شدم. پرستار ، بنده را فراخواند و بعد از تعویض لباس ، شروع به رگ گیری کرد. کت را زد. با آب مقطر تست نمود. ابتدا درد زیادی داشت ، اما بعد از چند دقیقه آرام شدو تزریق آب مقطر دوم به آرامی انجام شد. به اتاق سیتی اسکن راهنمایی شدم. به آرامی روی تخت دستگاه دراز کشیدم و بقیه داروها از طریق دستگاه آماده تزریق گردید.
این تونل یادآور خاطرات تلخ و شیرینی برایم میباشد. رفت و برگشت ها و صدای چرخیدن الکترو مگنت ها و اشک ها و لبخند ها .... چون عکسبرداری با و بدون تزریق بود ؛ دو بار رفت و برگشت بدرون تونل داشتم. بار دوم که به انتها رفتم .... جناب برق تشریف بردند. سیاهی محض حاکم گردید. پرستار با درماندگی و با صدای بلند صدایم میکرد که " آقا نترسید ها ، ما اینحاییم ، من هم با خنده جواب میدادم که مثلا چه خواهد شد؟ " آرامش حاکم گردید.
من ، تونل ، سکوت محض ، سیاهی محض ، برگ برگ زندگی و گذران آن ؛ زهره ، زهره ، زهره ؛ فاطمه و فرشته ، اوامر و نواهی الهی و .... طوفانی در سرم برپا گردید ، اما اینبار توجه به خواست الهی و درد و دل با خدا .... بیست دقیقه بعد برق آمد و همه کارها و مقدماتش مجددا اجرا گردید. دارو تزریق گردید. کاسه سرم و گردنم و سینه ام داغ شد. ده دقیقه بعد کارها در آرامش کامل به اتمام رسید.
وقتی داشتم از اتاق عکسبرداری بیرون میآمدم .... حس کردم این مرد با آن مرد دفعات قبل فرق دارد ؛ بنظرم با تمام دردی که میکشم امر محتوم الهی را پذیرا شده ام. البته این به معنی پایان شکوه از داغ نیست ....
خدایا میدانم که میدانی ؛
کفاره الفراق ، طول العناق
کفاره دوری ، بغل طولانی است
سر به راه بودم و یک عمر نگاهم به زمین
آمدی سر به هوا و چشم به راهم کردی
شنیده ام که میگویند : به جایی برو که منتظرت هستند ....
از اون موقع تا به حالا جایی نرفتم ....
جدیدا از عمد کاری میکنم که تنها باشم ...
دلم که تنگ میشه با خودش حرف میزنم ...
جوابی نمیده ولی میدونم داره گوش میکنه ...
شنیده ام که دو گروه از مردان هیچگاه به زندگی عادی بر نخواهند گشت :
آنانکه به جنگ رفته اند و آنانکه عاشق شده اند ....
و من جنگجوی عاشق این خانه ام
یک نفر آدمم و یک لشکر فکر و خیال
اگر دنیات به اندازه یک نفر کوچیک بشه
یا اون یک نفر اندازه خدا واست بزرگ بشه ؛
اگر یک روزی ترکت کنه و بره ؛ اونوقت ؛
دین و دنیات رو با هم میبازی ....
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود بر نخواست ، که من به زندگی نشسته ام
در چشمانت راز آتش است ، کوه با نخستین سنگ آغاز میشود و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود که با آواز زنجیرش خو نمیکرد ،
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم....
زه________ ره
کیف احبک بلا الم ؛ کیف لا احبک بلا ندم
او مرا ترک کرد ، اتفاقا خیلی هم عاشقانه ترک کرد.
در لابلای هیاهوی پرستاران و دکترها ، آرام در آغوشم کشید و در گوشم نجوا کرد ، فرزندانم را به خدا و سپس به تو واگذار میکنم ، مراقب خودت و فرزندانمان که حاصل زندگی مشترکمان میباشند باش ؛ و آن آخرین خواسته اش بود از من حقیر ، پس از آن یک بار دیگر در وقت احتضار صدایم کرد و گفت :" حسین " من بلافاصله گفتم: " جانم " و او خیلی ساده گفت: " من مردم ". ساعتی بعد ، او رفت . و آن مکالمه آخر همان آبی بود که قبل از ذبح به قربانی مینوشانند.
1 - نباید اذیتم میکردی ، من جون کنده بودم تا دوباره بتونم زندگی کنم
2 - میگم ، خدایا من که غصه هامو سر وقت میخورم ؛ پس چرا دردهام تموم نمیشن
3 - سیب را کرمی که در آغوش دارد میخورد ؛ زخم کاری را از درون میخوریم
4 - ولی اون لحظه ای که دلت به حال خودت میسوزه ؛ بدترین و غمگین ترین حس دنیاست
5 - روزی که یک نابینا ، بینا بشه ؛ اولین چیزی که دور میندازه چوبیه که یک عمر بهش کمک میکرده
خدایا این بازی را یک بار در تنهایی محض در دبی برای بیش از یک سال و اندی چشیده بودم. الان با داشتن دو فرزند و همسری خوب به همان تنهایی دچار شده ام. چرا خودت را نشان نمیدی؟ من خودت را میخواهم. تنهایی من محتاج ظهور توست. ظهور بنما ای صاحب و رازق و خالق و مالک من ....
دوستت دارم به اندازه غیرت و شرف خودت ... باور کن .. ای فریاد رس من ... ای مونس تنهایی های من ... هرگز بار دیگر به هیچ قبری پناه نخواهم برد ، تا تو هستی .... راه بده این حقیر سراپا تقصیر را به بزم خودت ....