همگی در منزل پدر حضور یافتیم. جو منزل کمی سنگین به نظر میرسید. گاهی بعضی از افراد به همراه مادرم بیرون اتاق میرفتند و متوجه جریان میشدند و شوک زده برمیگشتند. لازم میدانم که بگویم در منزل ما رفتن به جبهه چیزی بسیار عادی بود. زخمی شدن و شهید شدن مطلب دور از ذهن نبود. قبل تر ها در زمان شاه ملعون به زندان رفتن پدر واقعه ای بسیار عادی بود. این مطالب در منزل ما و برای پدر و مادرم و برادر شهیدم و بنده بسیار اتفاق افتاده بود و بسیار تکرار شده بود. اما اکنون بعد از حدود سی سال برای بچه های کوچک آن زمان اعم از همسرم و خواهران و برادرانم که بزرگ شده بودند مطلب غیر عادی مینمود و برایشان هضم نمیگشت.

به آرامی از من سوال میکردند که در زمان اول انقلاب هنوز ارتش و سپاه منظمی وجود نداشت و امام فرمان بسیج عمومی دادند ؛ خوب این قابل درک و هضم میباشد. اما الان که نیروهای منسجم مانند ارتش و سپاه و نیروهای مرزبانی هستند ، این نوع اعزام و ماموریت محلی از اعراب ندارد.

و من توضیح میدادم که این نوع اعزام نه فقط برای کمک به نیروهای مرزبانی که کمک بسیار بزرگی به خودم میباشد. زمانی برای تفکر در رخدادهای سی و اندی سال گذشته است و محلی برای تصمیم برای روزهای آینده و پیش رو ؛ برای بهتر زیستن و .... نتوانستم کسی را قانع کنم.

به ناگاه پدرم پرسیدند که : " اتفاقی افتاده است که من در جریان نمیباشم و آیا چیزی پنهان است و میخواهید برایم بگویید؟ ". مادرم ابتدا به سخن کرد و گفتند که " برای حسین مطلب اعزام به شمال غرب پیش آمده و بقیه بچه ها موافق نیستند و میخواهیم نظر شما را که فصل الخطاب است بدانیم. ". بلافاصله برادرم اضافه کرد که از من اجازه نامه ماموریت میخواهد و این منوط به دستور شما میباشد. نظر خودم منفی است اما نظر شما ارجح میباشد.

پدرم نگاهی به همه فرزندان و نوه ها و عروس و دامادها کرد و رو به مادرم گفت که من از حسین راضی هستم و با این کار من را و خانواده ام را سرفراز نمود. بعد رو به من نمودند و گفتند که خوب شد پسرم " تو در یاران امام خمینی نامت را ثبت کرده بودی و حالا نیز در یاران امام خامنه ای ثبت مینمایی ". بعد ایشان ادامه داد فرزندانم روزی میآید که افراد را با نام امامشان میخوانند و خوشا به سعادت افرادی که با نام این دو بزرگوار از جایشان برمیخیزند.

يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ - یاد کن‌ روزی را که هر گروهی را با پیشوایشان فرا می‌خوانیم - اسرا آیه 71

بعد هم پدرم رو به همسرم (مرحومه زهره) کردند و گفتند که هیچ حزن و اندوهی به دلت راه نده بابا ؛ خدا هست و پشتیبان شماست. ضمنا اگر برای حسین اتفاقی افتاد من هستم تا زنده ام و همه هزینه ها و گذران زندگی شما را به کمال تقبل میکنم. در صورت فوتم هم وصیت میکنم که زندگی شما در حال نیکو گذران شود. دل به خدا بده و راضی باش به رضای خدا.

همسرم نیز کمی بغض و گریه و مادرم ایشان را در آغوش کشید و آرام نمود و شب را از این بخش به بعد با آرامش گذراندیم و به منزل بازگشتیم. البته خیلی آرامش حاکم نبود اما از آنچه فکر میکردم خیلی بهتر بود. سخنان پدرم آرامشی نسبی ایجاد کرده بود و همین کفایت مینمود.

صبح به اداره رفتم و بدون مشکل اجازه نامه صادر شدو ساعت 10 به منزل برگشتم و تا عصر آماده رفتن شدم. عصر برادر عزیزم آقا مصطفی زاهدی آمدند و همسر و فرزندانم نیز به رسم ایرانیان مسلمان با کاسه ای آب و قرآن مجید بنده را بدرقه کردند و با آقا مصطفی تا محل اعزام رفتم و از ایشان جدا شدم و به سوی سرنوشت ادامه دادم.