سر افطار زنگ تلفن همراه به صدا در اومد. فرشته جان با صدایی شاداب پرسید چرا نیومدید دنبال من؟ البته دیشب به من گفته بود ساعت هشت مرخص میشوند. بلافاصله ؛ افطارم را خورده نخورده ؛ پوشیدم و البته فاطمه جان و خاله نرگس هم آماده شدند و رفتیم دنبال عزیز دلم.

حدودا یک ربع بعد رسیدیم مسجد. بدو بدو رفتیم داخل. فاطمه جان و خاله نرگس آماده رفتن داخل بودند و من هم با صدای بلند صدایشان کردم که مطلبی را یادآور بشوم ؛ ناگهان کسی روبرویم روی صندلی گفت " بابا " ... حس عجیبی را تجربه کردم. برای اولین بار بود که اینگونه مورد خطاب واقع شدم.

فرشته بود. عزیز دلم بود. بقدری دوستش دارم که دلم برایش ضعف رفت. برخاست و بغلش کردم. لبانش رابوسیدم و سفت بغلش کردم و او هم سفت بغلم کرد. شاید بیش از یک دقیقه در بغلم بود. هر دو آروم شدیم.

طعم لذتی را چشیدم که نگو و نپرس .... خدایا شکرت

اللهم لک الشکر و لک الحمد ...

الحمد لله کما هم اهله .....