شب اول گذشت. چند ساعتی پست نصیب من نیز گشت. پست اول ؛ ساعت 10 شب در سنگری در بخش ورودی پاسگاه و در لبه یک پرتگاه بود ؛ هوا در نیمه شب واقعا سرد بود. پست دوم ؛ ساعت 4 صبح بر روی پشت بام پاسگاه بود ؛ سرما استخوان سوز بود. باد بسیار شدیدی در جریان بود که مزید بر سرما بود. به واقع پوست صورت را از جایش در میآورد. در پاسگاه لباسهایی از نوع لاتکس سفید رنگ وجود داشت که تا حد زیادی شخص را از سرما حفظ مینمود.

*************

بخش بسیار خنده دار ماجرا اینجاست که در شهر و در دیدار ابتدائی با فرمانده ، مطلب سرما و نیاز به اوورکت مطرح گردید. بنده ابراز کردم که ندارم و باید بخرم. مسئول بنده گفت که نیاز به خریدن نیست و ما برایتان تهیه میکنیم. وقتی داشتم سوار اتوبوس میشدم مسئول مان را دیدم و گفت که نتوانسته اوورکت برایم تهیه کند اما جای نگرانی نیست چون در اشنویه برایم مهیا میباشد. در اشنویه به بنده گفتند که در دسترس ندارند و بعدا برایم میآورند. اما در پاسگاه به تعداد کافی داریم و تقدیم میگردد. در پاسگاه به بنده اعلام شد که باید از قم میآوردید و در اینجا اصلا اوورکت وجود ندارد. هر کسی برای خودش آورده است. و من ماندم و سرمای استخوان سوز آن بالا. و این ماجرا تا پایان ماموریت ادامه یافت. واقعا با یک پیراهن بسیار سرد بود و تحملش نیز سخت.

*************

خلاصه صبحانه را خوردیم و فرماندهان جلسه محرمانه ای گرفتند و نتیجه جلسه این شد که عده ای تکآور به اضافه پنج بسیجی به پاسگاه دیگری که حدود دو کیلومتر جلوتر بود و دقیقا روی مرز بود ؛ دقیقا میله مرزی در آن نقطه بود ؛ من و چهار دوست عزیزم که با هم از یک یگان بودیم بهمراهشان عازم شدیم. این مکان با ارتفاعی بلندتر از پاسگاه اصلی ، معروف به رابط بود چرا که پاسگاه نبود و هیچ امکان نظامی خاصی نداشت از نظر جایگاهی فقط یک رابط برای بررسی نقاط کور پاسگاه های دیگر بود. مکان فقط یک سنگر اجتماعی بود و بس و آن هم از زمان جنگ تحمیلی باقی مانده بود. اطرافش هنوز سیم خاردارها و مین های زمان جنگ یافت میگشت. بنابراین فقط بعنوان ناظر امنیت کوه ها و جاده های ارتباطی تشکیل شده بود و خصوصا مسیر عبور قاچاچیان را تحت نظر داشت.

بدلیل اینکه افراد دشمن از پ ک ک و کومله حدود 10 ماه در آن مستقر بودند کاملا غیر امن بود. چکینگ اولیه انجام گردید و اجازه ورود داده شد. (بدلیل امنیتی نحوه ورود را توضیح نمیدهم) از همان لحظات اولیه بنده خدمت فرمانده رسیدم و درخواست کردم تا شب فرا نرسیده اجازه بدهد تا آنجا که میشود سیم خاردارهای باقیمانده را جمع آوری کنیم. احازه داده شد.

من بهمراه دو تا از برادران عزیزم شروع به کار کردیم. البته با رعایت جانب احتیاط ؛ چون منطقه به دست بعثی ها و بعد از آن بدست گروههای تجزیه طلب مین گذاری شده بود ؛ تا موقع ناهار کار ادامه یافت. و تصمیم بر این شد که در همان زمان جمع آوری سیم خاردارها از پهنه کوه و وقتی به بالا میآوریم نصب کنیم بهتر است. و بعد از ناهار این کار انجام گردید. سه تا پایه پیدا کردیم که شدیدا زنگ زده بود ولی هنوز توان داشتند. بدون بیل و کلنگ و با اولیه ترین امکانات زمین را کندیم و پایه ها را نصب کردیم.

یک سمت سیم خاردارها را در زمین با سنگ ثابت کردیم و از طرف دیگر بر روی میله ها نصب گردیدند. وقت غروب هر سه تا میله نصب و بر روی هر کدام با فاصله منظم پنج ردیف سیم خاردار نصب گردید. لازم به ذکر است همانطور که گفتم این محل فاقد هر گونه امکانات بود چون نیروهای تجزیه طلب آن را در اختیار داشتند آن را تخریب کرده بودند و همه جیز را برده و تخلیه کرده بودند. چون هیچگونه ابزاری نداشتیم و فقط با یک انبردست این کار انجام میگردید کار در نوع خودش بسیار خوب درآمده بود.

شب و روز های سختی گذشت. هر کدام از ما پنج نفر ؛ در روز 4 ساعت و شب نیز در همین حدود پست میدادیم. با توجه به کار روز نیز وقت استراحت بسیار کم بود. وسایل حرارتی مناسب نیز نداشتیم و زمین داخل آن سازه فلزی نیز بسیار سرد بود. به هر نحو گذران کردیم. من هم که اوورکت نداشتم و سرما تا مغر استخوانم نفوذ کرده بود ؛ گاهی اوقات انگشتان پا و دستم در حالتی از بیحسی به سر میبردند. البته همه دوستان اصرار داشتند که استفاه ار لباس ایشان بشود که من رد میکردم. البته در شب یک عدد لاتکس بود که از یخ زدگی نجاتم میداد.