رفیق بامرام

خدایا رفیقم رفت. زهره ام رفت. درست است که قدرش را ندانستم. در خیلی از مواقع نتوانستم رضایتش را جلب کنم. یاد مسجد امام حسین علیه السلام شهر دبی افتادم. سال اول ازدواجمان ، در حیاط مسجد با هم نشستیم و جوشن کبیر خواندیم. بقیه سالهای زندگی را در شهر قم ، پای تلویزیون مینشتیم با هم دعا را میخواندیم و با هم قرآن سر میگرفتیم. به سخنرانی آقای فاطمی نیا و یا دکتر رفیعی و خصوصا آقای میرباقری گوش جان میسپردیم.

با هم بودیم .... من الان تنهای تنها ....

او الان در بهشت برزخی در تماشای وجه رب کریم نشسته و من اینجا در حال جان دادن. البته خدا همسر دیگری برایم در نظر گرفته است. من بر این نعمت الهی شاکرم. سالها طول میکشد تا همسر تبدیل به رفیق شود. رفیق گرمای وجود است. خصوصا رفیق با مرامی مثل زهره.

خدا هم نسبت به رفاقت ما حسودیش میشد. من دو بار دارای رفیق هایی شدم که مثال زدنی بودیم. زمین و زمان به رفاقت ما رشک میبردند و نمیدانم شاید همین حسودیهایشان مرا به این درد تنهایی دچار کرد.

یا رفیق من لا رفیق له

تکمله - داستان راستان - بخش دوم - رویش ها

امشب در حال همنوایی جوشن کبیر با کانال یک تلویزیون بودم. حرم مطهر آقا علی ابن موسی الرضا را نشان میداد. حرم مملو از جمعیت بود. یادم آمد که در بخش رویش ها همین جمعیت را یاد کرده بودم. بلافاصله آمدم تا شکرانه وجود این جمع کثیر از هموطنان را در محضر حی جلیل انجام داده باشم. خدا را بر این نعمت ؛ یعنی نعمت این خیل عظیم خداجو ؛ شاکرم.

یا رفیق من لا رفیق له

داستان راستان - بخش دوم - رویش ها

در همین دنیای وانفسا ؛ نسلی بسیار پویا را شاهد هستیم که مایه بسی افتخار میباشند. نسلی که شامل جوانانی خداجو و دارای زندگی هایی بر اساس قواعد الهی میباشند. نسلی فراتر از شور انقلاب و یا شور ضد ارزشها در میان تهاجم نرم افزاری و سخت افزاری ، مبنای حرکت خود را بر شعور الهی گذاشته اند.

نسلی که ولایت مردان الهی را دلیل رفتارهای خود قرار داده اند ؛ نسلی که ولایت کفار یهود و نصارا و حتی کفار پسمانده از قریش را کنار گذاشته اند. نسلی که مانند یاران حسین ابن علی علیه السلام اسلام را در اطاعت از ولایت ترجمه نموده و اسلام منهای ولایت را بر نمیتابند.

البته نمیتوان توقع داشت که این نسل و خانواده هایشان مانند زباله های در پشت دربهای منازل ، که شهر را زشت جلوه میدهند ، در میان کوچه پس کوچه های شهر ولگردی نمایند. این نسل دارای حجب و حیا ، غیرت و شرف و وفا میباشند و جز برای رضای خدا از منازل بیرون نمیروند.

بنابر این ، شاید ، درصد بالایی از مناظر بیرون از منزل ، زشتیها را به رخ ما بکشند ولی اصل و توده مردم ما نیستند. خدا به نقس گرم این نسل الهی هنوز برکاتش را نازل مینماید و الطاف خفیه اش را بر سر ما و مملکتمان میبارد.

کشور ما شاهد رویش نسلی از صدرزاده ها ، حججی ها ، حاج قاسم ها و احمدی روشن ، فخری زاده و بسیار بسیار دیگران که هم مومن و ولایی هستند و هم در علم و دانش و رزم و جنگاوری پیشتازند. نسلی که گرایش شدید به خانواده محوری داشته و همسر و فرزند نزد ایشان قابل احترام بوده و عطیه الهی محسوب میگردد. نسلی که خدا محورند و عبادت و مردم داری جزء لاینفک اعتقاداتشان میباشد. نسلی که به اوامر و نواهی الهی اهتمام داشته و این دستورات سرلوحه زندگیشان میباشد.

من نگران نیستم از زباله ها ، البته خواهد آمد اویی که تمام این زشتیها را از زمین محو نماید و در آن دوره که دوران مردان الهی میباشد ، خواهیم دید که :

كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَاللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ

داستان راستان - بخش اول - ریزش ها

هر بار که از منزل بیرون میروم و اجبارا با همشهریان و هم میهنان روبرو میگردم ؛ سوالی ذهن پریشانم را درگیر میکند. شاید من از انقراض خودم بیخبرم؟

آمار تولد سال گذشته حدود یک میلیون نفر بوده است ؛ آمار غیر رسمی سقط جنین پانصد هزار نفر ، که نسل جدید با جاهلیت مدرن به آن رکورد آدمکشی و قتل دست یافته است. 1400 سال پیش عرب جاهلی از ترس آب و نان و دیگر مسائل دخترکان را میکشتند و برای همین منظور مورد عتاب خداوند قرار گرفتند که " بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ ". امروزه پسر و دختر را میکشند از ترس نان و دیگر مسائل که شرم مانع تحریر میشود و حس پیروزی هم دارند.

مردان با افتخار ، زنانشان را بزک کرده ، با پوشش های اروتیک ، عطر آنچنانی ، سگ در آغوش در شهر میچرخانند و اعلام میکنند که به حدیث دیاثت پیامیر وقعی نمی نهند. گویی اصلا به مبارزه با گفتار انبیاء سلف برخاسته اند. ترسی در وجودشان از تنبیه خداوند دیده نمیشود.

بخشی از جامعه درگیر ازدواج سفید و بخش دیگر مبتلا به همجنس گرایی شده اند و با صدایی بلند در رسانه های جمعی آن را بعنوان افتخاراتشان برای دیگران بیان میکنند و حس برتری نسبت به دیگر آحاد جامعه پیدا نموده و منتظر کاپ زرین اول شدنشان در نقض حریم را دارند.

بالاترین میزان مصرف مشروبات الکلی در سطح خاورمیانه را به خودمان اختصاص داده ایم. وقیحانه مسئول مربوطه در شبکه رسانه ملی کشور اعلام میکند و درخواست باز شدن مراکز فروش رسمی را میکند.

بی غیرتی ، بی شرفی و بی حیایی به یک ماراتن تبدیل شده و هر یک میتازند تا به رتبه بالاتری دست یابند. دلالی به زرنگی تبدیل شده است و ربح و نزول سکه رایج بازار گشته است.

جامعه ، تمام افعالی که برای هریک از آنها قومی دچار عذاب شده اند را یکجا و با وقاحت تمام دچار گشته است. امر به معروف ؛ امری قبیح شمرده میشود. همان امری که آقا ابا عبدالله الحسین برای اقامه آن قیام نمودند و آن واقعه عظیم رخ داد.

چه شده است؟ ما متمدن شده ایم؟ آیا حس اضمحلال نمیکنیم؟

روزگار سخت

خیلی حالم بده ،

الامان یا مولای ؛

الغوث یا اباالغوث ؛

یا اباصالح ادرکنی و لا تدرکنی الغرق؛

مکالمه ای با رب الارباب

فَهَبْنِي يَا إِلهِي وَسَيِّدِي وَمَوْلاَيَ وَرَبِّي، صَبَرْتُ عَلَىٰ عَذَابِكَ، فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَىٰ فِرَاقِكَ ؛

گیریم که بر عذابت صبر کردم ، چگونه دوری ات را تحمل کنم...

نیشتر به غمی جانفرسا

حدود سه ماه میشود که شدیدا مشغول ارتقاء نرم افزار حوزه کاری بنده از app به web و بروزرسانی و کانورت دیتا (تبدیل ساختار اطلاعات) بوده و میباشم. کار بسیار سخت و جانفرسایی میباشد. امروز کار بنده به بار نشست و روز اول جایگزینی بود. خودم از نحوه کارم در بعضی ساعات خنده ام گرفته بود. گوشی تلفن از یک طرف و موبایل از طرف دیگر و دستی بر موس و دستی بر کیبرد و همزمان جواب ارباب رجوع دادن .... واقعا سخت گذشت ، اما گذشت ...

در اثناء کار ، تلفن موبایلم از تهران زنگ خورد. جواب دادم ، خانم محترمی پس از سلام و احوالپرسی جویای احوال همسر مرحومم گشت. ایشان گفتند که از بخش پذیرش جراحی قلب بیمارستان قلب شهید رجائی زنگ میزنند. آنچنان برق از وجودم پرید که انگار پتک سنگینی بر مغزم فرود آمد. ایشان درخواست کردند تا همسرم را برای انجام عمل قلب و آماده سازی پیش از آن به بیمارستان هدایت کنم.

من هم از ایشان تشکر کردم و گفتم نزدیک به دو سال قبل ، دکتر پس از معاینات و مطالعه تاریخچه و پرونده همسرم ؛ با وضعیت اورژانسی ؛ همسرم را برای بستری شدن به بخش پذیرش راهنمایی کردند و حتی روی پرونده همسرم نوشتند که ایشان چند روز بیشتر وقت برای جراحی ندارند. متاسفانه وقتی را ندادند و شاید هم نمیتوانستند وقت بدهند. به هر حال و با هر وضعیتی که داشتیم ، ایشان را در بیمارستانی دیگر بصورت خصوصی و با اجاره کردن اتاق عمل قلب ؛ جراحی کردم.

وقتی برای ایشان گفتم که الان مدت یک سال نیم از فوت همسرم میگذرد ؛ با بهت و ناراحتی و حزن که از کلامش مشهود بود ؛ از بنده عذرخواهی نمودند و مکالمه را قطع کردند.

با آن حجم کار که ابتدا برایتان توضیح دادم ؛ ناگهان رشته کار از هم گسیخت و چشمانم بارانی گردید. میدانم که اگر راهی برای ادامه حیات ایشان بود حتما خدا ما را به آن هدایت مینمود. شکایتی ندارم ولی دلم سوخت و جگرم پاره پاره گشت. چهره معصوم همسرم و بی تابی های دخترکانم جای همه افکار درون مغز و روحم نشستند و از خود بی خود شدم.

همکارم که شاهد تلاشهایم جهت بستری شدن و وقت عمل همسرم بود ؛ بلند بلند میخندید و نمیتوانست عصابنیتش را پنهان کند. من را دعوت به صبر میکرد. از خدا خواستم که روحم را آزاد کند.

نیم ساعت بعد مثل اول صبح مشغول به کار بودم. اُشهد بالله هنوز که در حال نوشتنم ، یه جاییم درد میکنه که نمیدونم کجاست. فقط درد دارم. خدا به روز کسی نیاورد.

فوت کردند آتش زیر خاکستر را....

من خودم سینه مجروح و بازوی کبود را در غسالخانه دیدم ... استخوانهای خورد شده را دیدم ... چهره معصومش را دیدم ... ببخشید که روضه مکشوف خواندم .... خدایا رحمی کن بر این بنده گنهکارت ... خدایا برای فرزندان یتیمم عاقبت به خیری میخواهم و پیروزی و بهروزی و موفقیت در درس و ایمان و تقوی و حجاب و نجابت و عزت و شرف ....

امر ظهور و حرکت ما

آیا ظهور حضرت حجت منتظر حرکتی از جانب ما میباشد؟

البته میدانم که حرکت ما موجب تعجیل و بداء میباشد ؛ میدانم دوران قبل از ظهور دوران آزمایش ماست ؛ اما سوال اساسی اینجاست که اگر همه انسانها به خداوند کافر شوند ؛ او دیگر نخواهد آمد ؟ آیا ایشان مانند جدش حضرت ابراهیم نمیتوانند امت واحده باشند ؟

اگر معتقد باشیم که ایشان جبراٌ ؛ اجباراٌ و تکویناٌ ناچار به ظهور میباشند ؛ نگاه به ظهور تغییر نخواهد کرد ؟ آیا یکی از وقایع دهشتناک آخر الزمانی نمیتواند همان ظهور دفعتاٌ واحدتاٌ ایشان باشد؟ در حالیکه ما مست و کر و کور بدنبال فرسایش عمر میباشیم.

عقل حکم میکند اگر میخواهیم از آن واقعه دهشتناک نجات یابیم ، برای ظهورش با اوامر و نواهی الهی همکاری و همیاری کنیم. حداقل قلمی ، قدمی و یا خیالی را روانه مقدمش کنیم. شاید پسندید و اسم ما را نیز از آرامش یافتگان امروز و آن روز نوشت.

آسانترین راه میتواند این باشد در هر مسندی که نشسته ایم آن را به نحو احسن اداره کنیم. اگر مادر و پدر و یا فرزندیم ؛ اگر کارمند و معلم و پزشک و مهندس و ... هستیم ، اگر مروج دین و شریعتیم و اگر .....

آخرین تیر در ترکش فضای مجازی

امشب هنگام اذان مغرب دل به دریا زدم و آخرین یادگار از دنیای مجازی او را ، از روی موبایلش پاک نمودم. دیگر هیچ اکانتی با نام او وجود ندارد و کار نمیکند. خیلی فکر کردم و دیدم درگیر هستم و باید از این درگیری بیرون بیایم.

باید به اینجا بازگردم. یکی به نعل و یکی به میخ ، کار درست نمیشود. البته سوز دل وجود دارد. باید همانطور که در لقلقه زبانم او را به خدا واگذار نمودم ، تا بهترین ها را برایش رقم بزند ؛ در عمل و رفتار و کردار هم همان را بگویم. شاید از این راه بتوانم بر شیطان درونم راهی را مسدود کنم. هرچند که او بازیگر قهاریست ، من هم خداوند قادر و متعالی دارم.

کمک خواهد نمود. این قطعیت دارد و وعده اوست. وعده خداوند تخلف ناپذیر است.

منتظر اجابت دعا

خدایا هیچ شباهتی به یوسف ندارم ؛

نه رسولم ، نه زیبایم ، نه برای کسی عزیزم ؛

فقط در چاه افتادم ، معجزه کن و نجاتم بده .....

فالوده من

ترش روئی هم بکن، شیرین عسل ؛ بانوی من

گاه گاهی قاطی فالوده ؛ لیمو هم لازم است

مرحله انکار در زندگیم

تا بحال شده موبایلت رو تو خونه جا بزاری. تو خیابون یادت میافته که موبایلت نیست. چند بار جیبهات رو میگردی. میدونی که جا گذاشتی ولی میخواهی که این را انکار کنی و همه وسایلت رو ، جیبهات رو و ... را میگردی. برای یه موبایل ، برای یه شیء

معلومه که اگر یه آدم رو گم کنی مدتها دنبالش میگردی ... میدونی تموم شده ولی انکار میکنی ... من هنوز دارم توی جیبهام میگردم ... دارم لابلای خاطراتم دنبالش میگردم ... هی انکار میکنم گم شدنش رو ... با اینکه میدونم تو گلزار شهدا جا گذاشتمش ...

و این یعنی من هنوز تو مرحله انکار در زندگی قرار دارم ...

سخته ... خیلی سخته ... دوستش دارم ...

سالگرد تولدم

1403/11/30

تولدم مبارک

ادامه پروسه درمان - 30

امروز سه شنبه ، سی ام بهمن 1403 ؛ روز تولد این حقیر سراپا تقصیر است و بس.

خلاصه ؛ امروز آزمایشات و گزارش سیتی اسکن حاضر شد. دکتر هم به قم تشریف آورده بودند ؛ بنده را هم ویزیت کردند. وقتی به مدارک نگاه کردند ؛ با چهره بشاشی فرمودند :

" فقط میتونم بگم معجزه شده "

ایشون گفتند هیچ دلیل منطقی برای این واقعه رخ داده ندارم. علم در این نقطه سکوت اختیار میکند و مداخله نمیکند. امکان این موضوع وجود ندارد.

آری مادرم در کنار ضریح حضرت مولی الموحدین التجاء کرد و باعث به اغماء رفتن علم و تکنولوژی گردید. برای دکتر ماجرای رفتن مادرم به آنجا و وقایع اتفاقیه را بازگو کردم. مادرم در کنار ضریح التماس و التجاء کرده بود. خودش با قسم به جده اش حضرت زهرا س ؛ برایم گفت : " از درون ضریح شخصی به من گفت برو دادم به تو هر آنچه خواستی!!!!! "

چقدر مادرها خوبند .... هرگز یاد ندارم که برایش کاری کرده باشم ... او بدون چشمداشت برایم گرفت ... او به بدی من نگاه نکرد ... او به نبودن های من دقت نکرد ... هرگز مادرم را نتوانستم آنچنان که باید و شاید نوکری کنم .... اصلا همواره از سطحی بالاتر از وجود به من نگاه کرده و دنبال خواسته ای نبوده ... شاید کفر باشه ، ولی او برای من مثل خدای روز زمین ، عمل کرده است و بس ...

ان اشکر لی و لوالدیک

ترجمه سوگ

سوگ در واقع فقط عشق خالص است.

این همهء عشقی است که میخواهید به او بدهید ، اما نمیتوانید.

تمام عشق ؛ خرج نشده ؛

بخشی در گوشه چشمانت جمع میشود ؛

توده ای در گلو و بخشی در آن قسمت تو خالی سینه ات.

سوگ فقط عشقی است که جایی برای رفتن نداره.

تاسیان

تاسیان معنی نداره ؛ یه حسّه ؛ یه اندوهه ؛ یه دقّه ؛

حالی که غروب جمعه ، وارد خونه ای میشی که ؛

تازه عزیزترین کس ت رو از دست دادی !!!

و عزیزترین تو دیگه تو اون خونه نیست ...

در و دیوار اون خونه تجربه حال دق را به تو میچشونه ....

زندگی بدون کسی که دوسش داری ، تاسیانه

ظهر عاشورا ... بزرگترین تجربه تاسیانه

رفتن به اعماق تاسیان

هیچکس نفهمید ... من هم دیگر توضیح ندادم

و ما ادراک الفرشته

هفته ای که گذشت روزهایی بسیار دهشتناک را درونش جای داده بود.

الفرشته و ما ادراک الفرشته

فرشته فیل هایش یاد هندستون کرده بودند. شدیداً در پی گمشده اش بود. از روز چهارشنبه بدنبالش بود. من غریبانه و ملتمسانه برای آرامشش تلاش میکردم. او را به خانه مادربزرگ مادریش بردم ؛ نشد. به خانه مادرم بردم ؛ نشد. برای خرید به بازار بردم ؛ نشد.

اصلا ، نشد که نشد. و او میخواست آنچه را که از توان من خارج بود. عصر جمعه بعد از نهار ؛ در رختخواب من آرامش گرفته بود ؛ آنهم به خیال من. وقتی به سراغش رفتم ؛ دیدم ؛ به پهنای صورتش اشک میریزد ، ناگهان به زبان آورد خواسته اش را .... مامانم را میخوام ... و من مُردم.

این تقاص کدامین خطای من میباشد که اینگونه در هم میشکنم ؛ صدای خورد شدن استخوانهایم آزارم میدهد. فریاد و فریاد و فریاد .... متاسفانه فریادرسی ندارم ....

من ماهی خسته از آبم ؛ که تن به تور ماهیگیر دادم...