حدود سه ماه میشود که شدیدا مشغول ارتقاء نرم افزار حوزه کاری بنده از app به web و بروزرسانی و کانورت دیتا (تبدیل ساختار اطلاعات) بوده و میباشم. کار بسیار سخت و جانفرسایی میباشد. امروز کار بنده به بار نشست و روز اول جایگزینی بود. خودم از نحوه کارم در بعضی ساعات خنده ام گرفته بود. گوشی تلفن از یک طرف و موبایل از طرف دیگر و دستی بر موس و دستی بر کیبرد و همزمان جواب ارباب رجوع دادن .... واقعا سخت گذشت ، اما گذشت ...
در اثناء کار ، تلفن موبایلم از تهران زنگ خورد. جواب دادم ، خانم محترمی پس از سلام و احوالپرسی جویای احوال همسر مرحومم گشت. ایشان گفتند که از بخش پذیرش جراحی قلب بیمارستان قلب شهید رجائی زنگ میزنند. آنچنان برق از وجودم پرید که انگار پتک سنگینی بر مغزم فرود آمد. ایشان درخواست کردند تا همسرم را برای انجام عمل قلب و آماده سازی پیش از آن به بیمارستان هدایت کنم.
من هم از ایشان تشکر کردم و گفتم نزدیک به دو سال قبل ، دکتر پس از معاینات و مطالعه تاریخچه و پرونده همسرم ؛ با وضعیت اورژانسی ؛ همسرم را برای بستری شدن به بخش پذیرش راهنمایی کردند و حتی روی پرونده همسرم نوشتند که ایشان چند روز بیشتر وقت برای جراحی ندارند. متاسفانه وقتی را ندادند و شاید هم نمیتوانستند وقت بدهند. به هر حال و با هر وضعیتی که داشتیم ، ایشان را در بیمارستانی دیگر بصورت خصوصی و با اجاره کردن اتاق عمل قلب ؛ جراحی کردم.
وقتی برای ایشان گفتم که الان مدت یک سال نیم از فوت همسرم میگذرد ؛ با بهت و ناراحتی و حزن که از کلامش مشهود بود ؛ از بنده عذرخواهی نمودند و مکالمه را قطع کردند.
با آن حجم کار که ابتدا برایتان توضیح دادم ؛ ناگهان رشته کار از هم گسیخت و چشمانم بارانی گردید. میدانم که اگر راهی برای ادامه حیات ایشان بود حتما خدا ما را به آن هدایت مینمود. شکایتی ندارم ولی دلم سوخت و جگرم پاره پاره گشت. چهره معصوم همسرم و بی تابی های دخترکانم جای همه افکار درون مغز و روحم نشستند و از خود بی خود شدم.
همکارم که شاهد تلاشهایم جهت بستری شدن و وقت عمل همسرم بود ؛ بلند بلند میخندید و نمیتوانست عصابنیتش را پنهان کند. من را دعوت به صبر میکرد. از خدا خواستم که روحم را آزاد کند.
نیم ساعت بعد مثل اول صبح مشغول به کار بودم. اُشهد بالله هنوز که در حال نوشتنم ، یه جاییم درد میکنه که نمیدونم کجاست. فقط درد دارم. خدا به روز کسی نیاورد.
فوت کردند آتش زیر خاکستر را....
من خودم سینه مجروح و بازوی کبود را در غسالخانه دیدم ... استخوانهای خورد شده را دیدم ... چهره معصومش را دیدم ... ببخشید که روضه مکشوف خواندم .... خدایا رحمی کن بر این بنده گنهکارت ... خدایا برای فرزندان یتیمم عاقبت به خیری میخواهم و پیروزی و بهروزی و موفقیت در درس و ایمان و تقوی و حجاب و نجابت و عزت و شرف ....
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 0:0 توسط حسین عرب
|