داغ

داغ نبودنت تا به سر منزل کفر میبرد مرا

سوزاندن تندیس بائل

آن روزی که آقای ما و سید ما و ولّی ما داستان اصحاب موسی را با آن طمانینه و استحکام بیان مینمود و با لبخندی ملیح از قول موسی کلیم الله (علیه السلام) فرمود که:

انّ معی ربّی

چند ماهی بیش نمیگذرد. اما ما تازه فهمیدیم که او قرار است همچون حضرت موسی علیه السلام معجزه ای نماید ؛ او قرار است بعد از سه هزار سال از سوزاندن تندیس گوساله سامری تندیس بائل را بسوزاند و یک بار دیگر پوزه ابلیس لعین ، رجیم را به خاک مالیده و به او ثابت کند که امر خداوند متعال قطعی است.

هر کس ولی او خدا باشد قطعا نصر الهی را در خواهد یافت.

خدای متعال را شاکرم که محب آقا سید علی هستم. خدا بر من منت گذاشت در زمانی زندگی میکنم که او ولی و رهبر جامعه است و من ولایتش را که امتداد ولایت یکصد و بیست و چهار هزار نبی و مرسل و چهارده معصوم میباشد را بپذیرم. خداوند متعال را شاکرم که بر من منت نهاد تا این نعمت عظما را درون قلبم دوست بدارم و ولایت شیاطین جن و انس را مرفوض بدانم.

خداوند را شاکرم که توانستم در در رکابش باشم هر چند اندک.

بررسی اجمالی یک جنایت - شیطان بائل

چند روزی بود که پس از آرامش نسبی حاکم بر جامعه و فرونشستن فضای غبار آلود مشغول بررسی و آنالیز دانسته ها و اتفاقات و بررسی فرآینده و روندهای حرکات انجام شده بودم. با سینکنورایز (Synchronize) کردن نحوه کشته سازی این ایام و جنگ های تاریخی (مثل وایکینگ ها ، دورمندیها ، جنگهای صلیبی ، جنگهای اسلامی - جنگهای صدر اسلام تا قیام مختار - جنگ های شرق آسیا بین کره و ژاپن و چین ، جنگهای جهانی اول و دوم ، جنگ ویتنام ، افغانستان ، ایران و عراق ؛ و نهایتا القاعده و داعش) خودم را سرگرم کرده بودم تا شاید بتوانم گره ای از انگیزه و اعتقاد مهاجمین پیدا کنم.

صد البته نحوه کشتن ها گواه بر آموزش افراد در پادگانهایی بود که مربیان صهیونی بر آن ها تسلط داشته اند. این نحوه کشتن فقط در گروه های تحت فرماندهی اوانجلیست ها (Evangelicalism) مشاهده میشود (مثل دواعش و بوکوحرام و ...). کشتن بدون هیچ احساس گناه و حتی کشتن برای تخلیه عقده ها و حقارت ها. اما نحوه برخورد با جنازه ها عجیب بود. نحوه برخورد با جنازه ها پس از کشته شدن و یا حین زمان نهائی زندگی ؛ حکایت از نوعی همگامی با شیطان پرستان بود.

به ناگاه خداوند عالم دست به کار عظیمی زد و نور حقیقت را از پشت ابرهای شک و تردید بر بنده کوجکی مثل من تاباند. داستان زندگی جفری اپستین (Jeffrey Epstein) و جزیره کذاییش برملا شد. ارتباط تمامی کسانی که در حمله بیشرمانه اسرائیل به کشورمان و همکاری ایادی مزدورشان در داخل با این شخص هویدا شد.

حالا مشخص گردید که تاریخ قمری بین روزهای 15 تا 22 دی ماه متقارن با تاریخ و زمان ذبح برای شیطان بائل میباشد. این همان شیطان جنّ است که از خون ذبیحه سیراب میشود و توسط حضرت سلیمان نبی در اسارت و غل و زنجیر بوده است. بائل آتش حقارت و عقده هایش در برابر انسان به گونه ای است که فقط به تکه تکه شدن انسانهای پاک و خوردن از خون و گوشت ایشان تسکین مییابد.

این نحوه از کشتن را در صدر اسلام با تیرباران پیکر امام حسن مجتبی علیه السلام که مشهور است بدن غرقه خون گردید و در روز عاشورا بطور عام و در وسط معرکه قتال بر سه عزیز شهید با لفظ ارباُ اربا یعنی قطعه قطعه شده به نام های حضرت علی اکبر و حضرت قاسم ابن الحسن و حصرت ابوالفضل العباس مشاهده و تاریخ نگاری شده است. عصر عاشورا حضرت ابا عبدالله علیه السلام نیز شهید شدند ؛ اما شیطان بائل با حکومت بر قلب و روح قاتلین تصویر عجیب بدن قطعه قطعه شده حضرتش و یارانشان را برای تمامی تاریخ بر جای نهاد.

خدا رحمت کند حاج قاسم را ؛ داستان سربریدن کودکان عراقی و خوراندن اعضای پخته شده آنها به مادرانشان در عراق و سوریه توسط دواعش و حالا نیز نحوه قطعه قطعه شدن بدن های جوانان پاک سرزمینمان را میتوانیم تفسیر و توجیه کنیم.

آن قطعه از سخنرانی عیدانه حضرت آقا در زمان کرونا در ارتباط با حضور دشمنان با تمامی امکانات بهمراه شیاطین جن و انس در حال حاضر معنای خود را به وضوح به ما نشان داد. غائله 18 دی حجت خدا بر تمامی افراد که شک بر افکارشان سایه انداخته بود را به اتمام رسانید. هیچ فرد عاقلی نمیتواند بگوید که نفهمیدم.

داستان حضور من در مرزبانی شمالغرب - روزهای پایانی

روزها پی در پی میگذشت. هر روز در کوه و کمر بدنبال پهن (پشگل) قاطرها جهت آتش و پختن غذا و دود کردن در محل خواب برای فراری دادن موشها و عقرب ها و مارها استفاده میکردیم. البته یک کپسول گاز هم بود که کم استفاده میکردیم ، نگهداشته بودیم برای روز مبادا.

یک روز در سر پست بودم ، ساعت 2 عصر بود ، بالای تخته سنگی بودم که با صخره نوردی حدود 12 متر ، میشد به آنجا دست یافت. طی چند دقیقه دیدم که از لای شیار کوه ابر سنگینی با سرعتی بالا به سمت من میآید. با بی سیم تماس گرفتم تا اجازه ترک محل را بگیرم. از بیسیم جوابی نیامد. ابر آمد و از من عبور کرد. داخل ابر بودم و هیچگونه دیدی نسبت به اطرافم حتی تا یک متر نداشتم. چندین بار با بیسیم تماس گرفتم. پاسبخش خوابش برده بود. نهایتا فرمانده متوجه شد و روی خط آمد و دستور داد سریعا آن نقطه را تخلیه کنم و به پایگاه برگردم.

اما بدلیل آنکه قطرات باران بر روی دیواره سنگی بر اثر سرما یخ زده بود ، امکان برگشت به هیچ عنوان وجود نداشت. آن قطرات باران بر روی خودم نیز به یخ تبدیل شده بودند. مرد یخی خوشگلی شده بودم. خدا رحم کرد و باد شروع شد ، بادی با سرعت بالا و به سمت مخالف. من فقط چمباتمه زدم و رفتم توی لاتکس و از قید دشمن بیخیال شدم. جایی که من نتوانم به پایین بروم ، حتما او هم نمیتواند بالا بیاید. با این فکر خودم را آرام کردم.

حدود نیم ساعت طول کشید تا تراکم ابر کم شد و کم کم ابر رفت و نور خورشید برگشت. دیدم پایین کمین یکی از دوستانم با اسلحه نشسته است و مراقب اطراف است تا مبادا اتفاقی برایم بیافتد. بعدا متوجه شدم ابر در پایگاه متراکم نبوده است و فقط در قسمت بالای صخره آنقدر متراکم بوده است و بدلیل سرما کل صخره یخ زده بود. به هر سختی بود با کمک دوستان پایین آمدم.

هفده روز گذشت. جمعا نوزده روز از اعزام من گذشته بود. دلم برای همسر و فرزندانم و خانواده تنگ شده بود. متاسفانه در طول این مدت یک شخصی که نمیدونم کی بوده به همسرم زنگ زده بوده و اخبار غلطی داده بود (کشته شدن و مفقود شدن) که باعث اذیت و آزار ایشان شده بود. برادرم پیگیر ماجرا شده بود و البته بلافاصله با پیگیری های فرمانده به برادرم اطلاع دادند که اخبار غلط میباشد و من در وضعیت مناسب در حال انجام وظیفه میباشم.

برای دوره جدید ؛ فرمانده من به بالا اعزام شده بودند و جایگزین شده بودند. بلافاصله از طریق واحد نیروی انسانی لشگر درخواست کرده بودند تا سه نفر نیروی ایشان (یعنی بنده و دو دوست عزیزم) را لشکر به واحد مرزبانی ایشان ملحق کند.

ما با ترک پایگاه به پاسگاه برگشته و به ایشان ملحق شدیم. در لحظه اول ایشان متوجه حضور ما نشدند. صورتهای ما از سرما سوخته بود. پوست صورتهایمان آویران یود و نوزده روز حمام نرفته بودیم. وقتی به ایشان سلام کردم و در ما دقیق شد ، لحظه ای بشدت بغض کرد و متاثر شد. ولی زود خودش را جمع و جور کرد. بلافاصله موبایلش را به من داد و گفت با همسرتان تماس بگیرید. من از مطلب بیخبر بودم. تماس گرفتم و آن تماس را فقط ملائک خدا میتوانند نقل کنند آن هم برای خدا فقط و فقط.

دو روز هم آنجا پست دادیم. به همراه دو دوست و برادر عزیزم و فرمانده محترم طی دو روز سنگری در قسمت درب ورودی از سنگهای کوه و سیمان بنا کردیم تا شب هنگام اگر خدای نکرده درگیری اتفاق افتاد بتوان در آن پناه گرفت. (هنوز هم وقتی از طریق سایتهای مکان یاب به آنجا نگاه میکنم ، آن سنگر پابرجاست.) و پس از بیست و یک روز به سمت قم بازگشتیم. خوش گذشت. شبهایی را که من بودم و خدا. ساعتهایی را که فقط برای نگهبانی از سرزمین سید خراسانی سپری کردم. خدا کند که بتوانم نور این عبادت را حفظ کنم و به او تحویل دهم.

داستان حضور من در مرزبانی شمالغرب - مرزبانی

پس از سه روز دور تا دور آن محل را سیم خاردار کشیدیم و مین های منور همراهمان نیز نصب گردید. توالت و حمام نصب و قابل استفاده گردید. سنگری به نام آشپزخانه و انبار مواد غذایی طراحی گردید. آن مکان نامعلوم تقریبا تبدیل به پاسگاهی نیم بند گردید.

صبح روز چهارم فرمانده قراردگاه که بلند پابه ترین فرمانده شمالغرب کشور میباشند ؛ به همراه تنی چند از فرماندهان برای بازدید آمد. فیلمبردار صدا و سیمای استان نیز آمده بود. آنجا بود که ما متوجه اهمیت نقطه ای که دردستمان بود قرار گرفتیم. بطور رسمی حاکمیت کشور بر این نقطه اعلام گردید. لازم به ذکر است که ماشین نمیتوانست به سمت ما بیاید و ایشان با آمدنشان قفل جاده را شکستند. کار بزرگی بود چون جاده در تیر رس بود و میتوانست زیر آتش قرار بگیرد.

فرمانده محترم از همه بچه ها تفقد نمود. البته به من که رسید بیشتر صحبت کرد و گفت جوان اینجا چه کار میکنی؟ من هم با پرروئی گفتم من که بسیجی هستم و مرزبانی وظیفه ذاتی من است ؛ شما اینجا چکار میکنید؟ غش کرد از خنده و گفت بابا من هم بسیجی هستم و این درجه ها نمیتواند من را از شما جدا کند. خواستم دستشان را ببوسم که مانع شدند و من هم شانه ایشان را بوسیدم. چند لحظه ای در آغوشم کشید.

پرسید سردتان نیست؟ ماجرا را توضیح دادم و هر دو کلی خندیدیم. گفت بیچاره اونایی که اونطرف مقابل تو ایستادند ، نمیدونن تو اینجوری داری از سرما خشک میشی ولی میخندی ، رسیدم پایین بلافاصله برایت میفرستم. (که فکر کنم دستورش انجام نشد و یا یادش رفت) از ایشان درخواست امکانات نظامی جهت تحکیم جایگاه و رابط کردم ، ایشان هم با بیسیم دستورات لازم را دادند. (فرمانده ما نمیتوانست مثل من مسائل را بگوید ، دلیلش هم اختلاف درجه و گردان و لشکر و قرارگاه و ...)

صبح روز پنجم فرمانده ارشد از ستاد فرماندهی سپاه تشریف آوردند و مطلب فتح آن قله را تثبیت نمودند. ایشان نیز با همراهی دوربین های صدا و سیمای مرکز بودند.

صبح روز ششم قائم مقام فرماندهی لشکر 17 با همراهانشان تشریف آوردند. از پاسگاه مستقر نیز یک وانت تویوتا پر از امکانات مثل گونی ، بیل و کلنگ ، لاتکس ، جیره خشک ، مقداری هم مهمات و از همه مهمتر غذای گرم همراهی نمودند.

صبح روز هفتم فرماندهی محترم لشکر 17 با همراهانشان تشریف آوردند. و بهمراهشان تجهیزات لازم را آوردند و همان روز بر روی کوه مجاورمان رابط دیگری تشکیل گردید و تعدادی نیرو در آن مستقر شدند. این موضوع ، هم برای ما خوب بود چون امنیت ما از آن نقطه که برای ما کور بود ، تامین مینمود و هم برای بلندترین پاسگاه منطقه اعتیار و امنیت کامل ایجاد مینمود.

روزی برای پست رفتم به کمین دقیقا در موضعی که میخواستم بنشینم یک عقرب زرد جرار نشسته بود و آفتاب گرفته بود. با کمال احترام ایشان را بلند کرده و حدود بیست متری دورتر بر روی زمین قرار دادم و با او قرارداد بستم دیگر برنگردد. البته تا من اونحا بودم نیامد. گروه بعد از من که آمدند یکی از دوستان را شب هنگام عقربی نیش زده بود که دو روزی با تب و لرز دست و پنجه نرم کرده بود. البته این همان عقرب نبود ، او قول داده بود.

در طی این روزها پوست صورتم کنده و آویزان شده بود و لبم به شکاف بسیار عمیق پردرد و خون آلودی مبتلا شده بود. سرما و سوز بسیار یخ که گاهی اوقات تا 60 کیلومتر سرعت و حتی بالابر داشت باعث و بانی این گرفتاری شده بود. دوستان تقریبا همه اینگونه بودند.

یکی از همراهان برادرش در تصادفی حزن انگیز فوت کردند و ایشان ترخیص گردید. دوست دیگری نیز بدلیل مصرف آب آلوده به اسهال و استفراغ شدید مبتلا شد و به بیمارستان رفت. ما سه نفر باقی ماندیم و جور پست خالی آنها را هم باید میکشیدیم.

داستان حضور من در مرزبانی شمالغرب - استقرار

شب اول گذشت. چند ساعتی پست نصیب من نیز گشت. پست اول ؛ ساعت 10 شب در سنگری در بخش ورودی پاسگاه و در لبه یک پرتگاه بود ؛ هوا در نیمه شب واقعا سرد بود. پست دوم ؛ ساعت 4 صبح بر روی پشت بام پاسگاه بود ؛ سرما استخوان سوز بود. باد بسیار شدیدی در جریان بود که مزید بر سرما بود. به واقع پوست صورت را از جایش در میآورد. در پاسگاه لباسهایی از نوع لاتکس سفید رنگ وجود داشت که تا حد زیادی شخص را از سرما حفظ مینمود.

*************

بخش بسیار خنده دار ماجرا اینجاست که در شهر و در دیدار ابتدائی با فرمانده ، مطلب سرما و نیاز به اوورکت مطرح گردید. بنده ابراز کردم که ندارم و باید بخرم. مسئول بنده گفت که نیاز به خریدن نیست و ما برایتان تهیه میکنیم. وقتی داشتم سوار اتوبوس میشدم مسئول مان را دیدم و گفت که نتوانسته اوورکت برایم تهیه کند اما جای نگرانی نیست چون در اشنویه برایم مهیا میباشد. در اشنویه به بنده گفتند که در دسترس ندارند و بعدا برایم میآورند. اما در پاسگاه به تعداد کافی داریم و تقدیم میگردد. در پاسگاه به بنده اعلام شد که باید از قم میآوردید و در اینجا اصلا اوورکت وجود ندارد. هر کسی برای خودش آورده است. و من ماندم و سرمای استخوان سوز آن بالا. و این ماجرا تا پایان ماموریت ادامه یافت. واقعا با یک پیراهن بسیار سرد بود و تحملش نیز سخت.

*************

خلاصه صبحانه را خوردیم و فرماندهان جلسه محرمانه ای گرفتند و نتیجه جلسه این شد که عده ای تکآور به اضافه پنج بسیجی به پاسگاه دیگری که حدود دو کیلومتر جلوتر بود و دقیقا روی مرز بود ؛ دقیقا میله مرزی در آن نقطه بود ؛ من و چهار دوست عزیزم که با هم از یک یگان بودیم بهمراهشان عازم شدیم. این مکان با ارتفاعی بلندتر از پاسگاه اصلی ، معروف به رابط بود چرا که پاسگاه نبود و هیچ امکان نظامی خاصی نداشت از نظر جایگاهی فقط یک رابط برای بررسی نقاط کور پاسگاه های دیگر بود. مکان فقط یک سنگر اجتماعی بود و بس و آن هم از زمان جنگ تحمیلی باقی مانده بود. اطرافش هنوز سیم خاردارها و مین های زمان جنگ یافت میگشت. بنابراین فقط بعنوان ناظر امنیت کوه ها و جاده های ارتباطی تشکیل شده بود و خصوصا مسیر عبور قاچاچیان را تحت نظر داشت.

بدلیل اینکه افراد دشمن از پ ک ک و کومله حدود 10 ماه در آن مستقر بودند کاملا غیر امن بود. چکینگ اولیه انجام گردید و اجازه ورود داده شد. (بدلیل امنیتی نحوه ورود را توضیح نمیدهم) از همان لحظات اولیه بنده خدمت فرمانده رسیدم و درخواست کردم تا شب فرا نرسیده اجازه بدهد تا آنجا که میشود سیم خاردارهای باقیمانده را جمع آوری کنیم. احازه داده شد.

من بهمراه دو تا از برادران عزیزم شروع به کار کردیم. البته با رعایت جانب احتیاط ؛ چون منطقه به دست بعثی ها و بعد از آن بدست گروههای تجزیه طلب مین گذاری شده بود ؛ تا موقع ناهار کار ادامه یافت. و تصمیم بر این شد که در همان زمان جمع آوری سیم خاردارها از پهنه کوه و وقتی به بالا میآوریم نصب کنیم بهتر است. و بعد از ناهار این کار انجام گردید. سه تا پایه پیدا کردیم که شدیدا زنگ زده بود ولی هنوز توان داشتند. بدون بیل و کلنگ و با اولیه ترین امکانات زمین را کندیم و پایه ها را نصب کردیم.

یک سمت سیم خاردارها را در زمین با سنگ ثابت کردیم و از طرف دیگر بر روی میله ها نصب گردیدند. وقت غروب هر سه تا میله نصب و بر روی هر کدام با فاصله منظم پنج ردیف سیم خاردار نصب گردید. لازم به ذکر است همانطور که گفتم این محل فاقد هر گونه امکانات بود چون نیروهای تجزیه طلب آن را در اختیار داشتند آن را تخریب کرده بودند و همه جیز را برده و تخلیه کرده بودند. چون هیچگونه ابزاری نداشتیم و فقط با یک انبردست این کار انجام میگردید کار در نوع خودش بسیار خوب درآمده بود.

شب و روز های سختی گذشت. هر کدام از ما پنج نفر ؛ در روز 4 ساعت و شب نیز در همین حدود پست میدادیم. با توجه به کار روز نیز وقت استراحت بسیار کم بود. وسایل حرارتی مناسب نیز نداشتیم و زمین داخل آن سازه فلزی نیز بسیار سرد بود. به هر نحو گذران کردیم. من هم که اوورکت نداشتم و سرما تا مغر استخوانم نفوذ کرده بود ؛ گاهی اوقات انگشتان پا و دستم در حالتی از بیحسی به سر میبردند. البته همه دوستان اصرار داشتند که استفاه ار لباس ایشان بشود که من رد میکردم. البته در شب یک عدد لاتکس بود که از یخ زدگی نجاتم میداد.

تولد دختر عزیزم فاطمه

امسال تولد دختر بزرگم ؛ فاطمه خانوم ؛ با تولد حضرت حجت عج منطبق گردیده بود. البته روز تولدشون را با رفتن به شیرینی فروشی و خرید و دیدار با مادر بزرگ مادر ایشان و سپس مادر بزرگ پدری آغاز کردیم. جای همگی خالی چلوکبابی خوردیم. و سپس از طرف فاطمه خانوم به خرید بزرگی دعوت شدم. از ساعت حدود سه و نیم تا بعد اذان مغرب و عشا به پاساژ درمانی مشغول بودند. خدا رو شکر خوش گذشت. خریدهایشان انجام گردید و نهایتا به منزل برگشتیم.

فاطمه برای من همان زهره است. به اندازه ای دوستش دارم که نگو و نپرس. او یادآور آرامشی است که پس از یک تلاطم روحی بسیار سنگین با وجود زهره نصیب من گردید و با حضور فاطمه در زندگی ساده و کوچک من به اوج رسید.

دخترم ؛ ان شاء الله که عاقبت به خیر باشی در زندگی دنیایی و آخرتی. از خدا میخواهم همانطور که به من آرامش دادی خدا به حق مادرت تو را هم در آرامش قرار دهد.

داستان حضور من در مرزبانی شمالغرب - به سوی سرنوشت

ساعت حدود پنج عصر پنج شنبه بود و همه در محل مورد نظر آماده شده بودیم. اتوبوس ها آمدند و پس از طی مراحل شناسایی و مراقبت های یگان حفاظت ؛ سوار شده و به سوی سرنوشت رهسپار گشتیم. برای من حال و هوایی بسیار دل انگیز رقم میخورد. یاد اعزام های زمان جنگ تحمیلی و دوستانی که الان در زمین سالهاست در آغوش خاک و در آسمان در جوار رحمت حق آرمیده اند. بغض عجیبی بر دلم سایه افکنده بود. غرق در افکار بودم و بهت زدم به لباسهایم که نشان از واقعه ای عظیم در زندگیم داشت مینگریستم. آیا این من هستم؟

آیا این "من" همان بنده حقیر و فقیر و سراپا تقصیر هستم که خدا اینگونه لطف و عنایتش شامل حالم گشته است؟ این حقیر کجا و نگهبانی و پاسداری از مرزهای حکومت اسلامی و سرزمینی سید خراسانی کجا ؛ در آن روزی که ندا سر داده میشود و صدا میکنند کسانی را که چشمهایشان جهت پاسداری از حریم ولایت امام زمان بیداری کشیده است برخیزند ؛ آیا من هم در این امت بر خواهم خواست؟

جوانها اتوبوس را روی سرشان گذاشته بودند. شادی هایشان را با هم تقسیم میکردند. انگار نه انگار که به ماموریتی سخت میروند و شاید بازگشتی در آن نباشد. همه میدانستند که در صورت هر اتفاقی به برادرانشان در جایگاه صدق خواهند پیوست. پس چه جای نگرانی و ترس و دلهره.

قبل از زنجان بود فکر کنم اتوبوس برای نماز و استراحت نگه داشت و مجددا به راه افتادیم. کنار دریاچه ارومیه و قبل از عبور از پل در کنار کوهپایه یک کوه زیبا برای نماز صبح ایستادیم. و نزدیک طلوع آفتاب در مقر لشکر در شهر اشنویه مستقر گشتیم. پس از صرف صبحانه ، به سرعت غسل جمعه ام را انجام دادم و وسایل نظامی مورد نیاز را از اسلحه خانه تحویل گرفتیم . هوا بسیار خنک بود. حدود یک ساعت کل ماجرا به طول انجامید. سوار بر ماشین های نظامی ( ماشین اتکو فکر کنم همان ایفا میباشد که پیشرفته شده) به سوی مرز رهسپار شدیم.

فکر کنم حدود چهار ساعتی در کوه و کمر پیچ و تاپ خوردیم و البته و صد البته بدلیل راه غیر هموار با سرعت پایین به سمت پایگاه های مرزی ادامه مسیر دادیم. در بین راه به هر پایگاه که میرسیدیم تعدادی از بچه ها جدا شده و در آنجا مستقر میشدند. افرادی که در آن پایگاه بودند نیز آماده بازگشت و جایگزینی بودند.

گروه ما آخرین گروه محسوب میگشت. و از یک جایی به بعد فقط ماشین ما بود و بس. پس از مقداری پیچ و تاب در مسیر گفته شد که به منطقه قرمز وارد میشوید و میدانستیم که از این جا به بعد نحوه برخورد کاملا تغییر مینماید. نزدیک ظهر بود که به پایگاهی که برای بنده و چند نفر دیگر معین شده بود رسیدیم. ارتفاع حدود 3850 متر و هوا بسیار سرد بود. در بین شیارهای کوه ها هنوز برف بصورت یخ زده خودنمایی میکرد. در بخشهایی هنوز ارتفاع یخ بالای یک متر بود و سوز و جریان هوای بین شیارها که با این یخ ها در تماس بودند بسیار بسیار سرد بودند. نهایتا حدود ظهر به بالای قله رسیدیم. پاسگاهی که با سنگ و سیمان خودنمایی میکرد و به ما خوش آمد میگفت. بچه ها بسیار خسته شده بودند. حدود بیست ساعت در حال انتقال بودند و البته از ارتفاع 936 در قم به ارتفاع 3850 در پاسگاه که کمبود اکسیژن آن ملموس مینمود نیز مزید بر علت خستگی شده بود.

داستان حضور من در مرزبانی شمالغرب - پیش درآمد - منزل پدرم

همگی در منزل پدر حضور یافتیم. جو منزل کمی سنگین به نظر میرسید. گاهی بعضی از افراد به همراه مادرم بیرون اتاق میرفتند و متوجه جریان میشدند و شوک زده برمیگشتند. لازم میدانم که بگویم در منزل ما رفتن به جبهه چیزی بسیار عادی بود. زخمی شدن و شهید شدن مطلب دور از ذهن نبود. قبل تر ها در زمان شاه ملعون به زندان رفتن پدر واقعه ای بسیار عادی بود. این مطالب در منزل ما و برای پدر و مادرم و برادر شهیدم و بنده بسیار اتفاق افتاده بود و بسیار تکرار شده بود. اما اکنون بعد از حدود سی سال برای بچه های کوچک آن زمان اعم از همسرم و خواهران و برادرانم که بزرگ شده بودند مطلب غیر عادی مینمود و برایشان هضم نمیگشت.

به آرامی از من سوال میکردند که در زمان اول انقلاب هنوز ارتش و سپاه منظمی وجود نداشت و امام فرمان بسیج عمومی دادند ؛ خوب این قابل درک و هضم میباشد. اما الان که نیروهای منسجم مانند ارتش و سپاه و نیروهای مرزبانی هستند ، این نوع اعزام و ماموریت محلی از اعراب ندارد.

و من توضیح میدادم که این نوع اعزام نه فقط برای کمک به نیروهای مرزبانی که کمک بسیار بزرگی به خودم میباشد. زمانی برای تفکر در رخدادهای سی و اندی سال گذشته است و محلی برای تصمیم برای روزهای آینده و پیش رو ؛ برای بهتر زیستن و .... نتوانستم کسی را قانع کنم.

به ناگاه پدرم پرسیدند که : " اتفاقی افتاده است که من در جریان نمیباشم و آیا چیزی پنهان است و میخواهید برایم بگویید؟ ". مادرم ابتدا به سخن کرد و گفتند که " برای حسین مطلب اعزام به شمال غرب پیش آمده و بقیه بچه ها موافق نیستند و میخواهیم نظر شما را که فصل الخطاب است بدانیم. ". بلافاصله برادرم اضافه کرد که از من اجازه نامه ماموریت میخواهد و این منوط به دستور شما میباشد. نظر خودم منفی است اما نظر شما ارجح میباشد.

پدرم نگاهی به همه فرزندان و نوه ها و عروس و دامادها کرد و رو به مادرم گفت که من از حسین راضی هستم و با این کار من را و خانواده ام را سرفراز نمود. بعد رو به من نمودند و گفتند که خوب شد پسرم " تو در یاران امام خمینی نامت را ثبت کرده بودی و حالا نیز در یاران امام خامنه ای ثبت مینمایی ". بعد ایشان ادامه داد فرزندانم روزی میآید که افراد را با نام امامشان میخوانند و خوشا به سعادت افرادی که با نام این دو بزرگوار از جایشان برمیخیزند.

يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ - یاد کن‌ روزی را که هر گروهی را با پیشوایشان فرا می‌خوانیم - اسرا آیه 71

بعد هم پدرم رو به همسرم (مرحومه زهره) کردند و گفتند که هیچ حزن و اندوهی به دلت راه نده بابا ؛ خدا هست و پشتیبان شماست. ضمنا اگر برای حسین اتفاقی افتاد من هستم تا زنده ام و همه هزینه ها و گذران زندگی شما را به کمال تقبل میکنم. در صورت فوتم هم وصیت میکنم که زندگی شما در حال نیکو گذران شود. دل به خدا بده و راضی باش به رضای خدا.

همسرم نیز کمی بغض و گریه و مادرم ایشان را در آغوش کشید و آرام نمود و شب را از این بخش به بعد با آرامش گذراندیم و به منزل بازگشتیم. البته خیلی آرامش حاکم نبود اما از آنچه فکر میکردم خیلی بهتر بود. سخنان پدرم آرامشی نسبی ایجاد کرده بود و همین کفایت مینمود.

صبح به اداره رفتم و بدون مشکل اجازه نامه صادر شدو ساعت 10 به منزل برگشتم و تا عصر آماده رفتن شدم. عصر برادر عزیزم آقا مصطفی زاهدی آمدند و همسر و فرزندانم نیز به رسم ایرانیان مسلمان با کاسه ای آب و قرآن مجید بنده را بدرقه کردند و با آقا مصطفی تا محل اعزام رفتم و از ایشان جدا شدم و به سوی سرنوشت ادامه دادم.

داستان حضور من در مرزبانی شمالغرب - پیش درآمد - منزل خودم

برادرم قبل از حضور ما ، خدمت مادرم رفته بودند و مطلب را ابراز کرده بودن. مادرم بسیار منقلب شده بود و گریه کرده بود. اما نهایتاُ به برادرم اعلام کرده بود که از نظر ایشان این یک مطلب بسیار عادی است و حسین موظف است برای این سرزمین و حفظ حریم آن و امنیت آن از جانش نیز بگذرد.

بنده هم با توجه به حکم صادر شده از لشکر و حتمی شدن ماجرای ماموریتم پس از پایان کار به منزل آمدم و در حین خوردن ناهار با همسرم شروع به صحبت نمودم. هر چه بیشتر میگفتم ایشان کمتر به عمق ماجرا پی میبرد. دائم میگفت " آخی بمیرم برای همسران و فرزندان افراد سپاهی و ارتشی ". چه میکشند همسران این افراد وقتی متوجه میشوند که همسرانشان به ماموریت اعزام میشوند. تا شوهرانشان برگردند چه روزگار سختی را میگذرانند ... خدا چه مرتبه ای را برایشان در نظر میگیرد ... چه ثواب عظیمی در انتظارشان است ...

آرام و با خونسردی پرسیدم " آیا میخواهی تو هم این موضوع را درک کنی و در ثوابش شریک باشی؟ " نگاه معنی داری به من کرد و بصورت غیر کنترل شده ای شروع به گریه کرد. چند بار گفت که حرفت را دوباره بگو ، و من در این مرحله واقعیت را برایش توضیح دادم و برگه ماموریتم را نشان دادم. منزل تبدیل به بیت الاحزان شد. دخترکانم که از هیچ چیزی خبر نداشتند نیز ، بدلیل گریه مادرشان به شدت گریه میکردند. یک ساعتی طول کشید تا آرامش برقرار شد. مثل شوک زده ها من را نگاه میکرند و همسرم برگه ماموریت را چندین بار خواند. من فقط سوال کردم حالا فهمیدی خانواده های تامین امنیت چه سختی را تحمل میکنند؟ و او دوباره گریه کرد.

برایش علت میهمانی شام را کامل با تمامی وقایع اداره توضیح دادم. از او خواستم که فرزندانمان که گوشه ای از اتاق کز کرده بودند و از گریه مادرشان گریه میکردند و شوکه بودند را دریابد و آرامشان کند. کاری به غایت دشوار ....

شب شد و همسرم را باچشمان سرخ و ورم کرده با فرزندان ملتهبم به منزل پدرم برای میهمانی بردم.

داستان حضور من در مرزبانی شمالغرب - پیش درآمد - محل کار

سالها قبل در زمانهای بسیار دور ؛ روز سه شنبه ای مورخ تیر ماه 1398 پیغامی (SMS) بسیار ساده برای بنده مخابره گردید که شامل مضمون بسیار زیبایی بود: " بسیجی گرامی آیا مایل به حضور در مرزبانی شمالغرب میباشید؟ ". بلافاصله جواب مثبت خودم را اعلام کردم. ساعتی بعد از گردان به من زنگ زدند که جهت توجیه نحوه اعزام و عملکرد در منطقه راس ساعت مقرر در مقر گردان حضور بهم رسانم.

به مقر گردان در پردیسان رفتم ، گفتگوهای اولیه انجام پذیرفت و قرار شد جهت پیوستن به دوستان ، نامه ای از ستاد لشکر 17 علی ابن ابیطالب علیه السلام برای منفک شدن از محل کارم دریافت نموده و اجازه حضورم صادر گردد. مقدمات کار انجام گردید. حالا من باید از مدیرعامل اداره ام اجازه لازم جهت رفتن به این ماموریت را بگیرم.

چهارشنبه صبح جلسه شورای معاونین بود. با توجه به نسبت برادری بنده و مدیرعامل ، و امکان عدم موافقت ایشان ، بهتر دیدم که قبل از جلسه به اتاق مدیر حراست جهت وساطت و پادرمیانی بروم. ایشان از دوستان و همرزمان قدیم بنده و از جانبازان جنگ تحمیلی میباشند. مقدمات گفتگو را با ایشان مطرح کردم. با تعجب نگاهم میکرد و پرسید شما با این سن و سال شاید بهتر باشد که از موضوع صرفنظر نمائید. وقتی با اصرار و جدیت من در موضوع مواجه گردید ، ادامه داد که من با مدیرعامل نمیتوانم مطرح کنم.

جلسه شورای معاونین به پایان رسید و به درخواست بنده ، من و مدیرعامل و مدیر حراست جهت مذاکره در اتاق ماندیم. موضوع را به آرامی و در کمال خونسردی بیان کردم. بلافاصله و با جدیت ، مدیرعامل مخالفت خود را ابراز کردند. دلایل متعدد اداری برایم مطرح ساختند که در صورت نبود شما این اتفاقات رخ خواهد داد و کارها نیمه تمام میشود و اتوماسیون معلق میشود.

بنده هم با کمال خونسردی ولی بسیار جدی مقصودم را مجددا اعلام کردم و ایشان را متوجه ساختم که مطلب رفتن ماموریت قطعی میباشد. این بار ایشان از در احساسی وارد شدند که همسر و فرزندانت چی ؟ دو دختر کوچک داری و هنوز حتی به سن مدرسه هم نرسیده اند و حتما به وجود پدر نیازمند میباشند. هستند افراد جوانتر که میتوانند بروند و ماموریت خالی نماند.

القصه و النهایه ؛ مدیرعامل از هیبت مدیریت خارج گردید و در حضور مدیر حراست بنده را در آغوش کشید و با گریه گفت : برادر حالا دیگر نوبت امثال من است که بروم ؛ شما در زمان و مکان خودش در جبهه حضور داشته و به حد کفایت سختی آن دوران را تحمل نموده اید. من هم پاسخ دادم که تا جان در بدن دارم حفظ و حراست و پاسداری از سرزمین سید خراسانی وظیفه من است و هیچ چیزی مانع نیست حتی سن بالا.

قرار شد در صورت تایید پدرم در حضور جمع خانواده ایشان نیز موافقت کرده و نامه ماموریتم را امضاء نماید. تماس با پدر برقرار شد و قرار شام در منزل پدر بهمراه جمع خواهران و برادران و همسران و فرزندانشون گذاشته شد. البته پدر را از علت این فراخوان مطلع نساختیم.

دل آزردگی های من پس از فتنه

آیا شما دوستان نیز مثل من دچار روزمره گی در زندگیتان شده اید؟ در هر فتنه ای که پیش میآید این حس مرا بیشتر آزار میدهد

... روز مره گی ....

هر از چند گاهی ؛ بابی از بهشت بر روی دوستان و آشنایان باز میگردد و نسیم روح افزای آن گلی را از گلزار زمین بر میچیند و آن باب بسته میگردد. و من همچنان آزرده خاطر بر روی زمین پای در لجن گیر افتاده با دلی مجروح به آسمان مینگرم و فریاد استغاثه سر میدهم. هنوز هم موجی از امید در روح و روانم در جریان است و بس ....

میدانم که اگر شهید نشوم باید بمیرم

ماحصل فتنه ها

بقدری خطوط کلی نظام آفرینش واضح و مبرهن گردیده است که نور وضوحش چشم بعضی ها را کور نموده است. جبهه ها بسیار مشخص و واضح گردیده است. هر انسانی هر چند کوته بین و کوته نظر میتواند حق را از باطل تشخیص دهد. سالیان سال جمله معروف " خون بر شمشیر پیروز است " را خواندیم و مزه مزه میکردیم ؛ امروز در عمق وجودمان درک میکنیم و به یقین رسیده ایم.

القصه و الغرض ؛ جا نمانیم از قافله ...

تمامی جبهه کفر (در مقابل ما) بهمراه منافقین (در داخل ما) با تمامی داشته هایشان از سلاح و صلاح و اغواء و زر و زور و تزرویرشان هجوم آورده اند تا بتوانند دلهای ما را ذوب کرده و بلرزانند و طعم " انّا لمدرکون " را به ما بچشانند ... زهی خیال باطل

امیر ما فرموده است: " انّ معی ربّی "

اعلام حیات

سلام بر همه دوستان

من هنوز نفس میکشم ...

من هنوز مینویسم ...

پس !!! زنده ام ...