کاریکلماتور

خسته نباشی سرنوشت

کاریکلماتور

گاهی .....

نه آشنا دردت را میفهمد ...

نه حتی صمیمی ترین دوست ....

گاهی باید تنهایی درد را فهمید ....

تنهایی خلوت کرد و تنهایی آرام شد ....

سخن بزرگان

تاوان فهم درده ... تو نمیشه هم بفهمی هم درد نکشی ....

تا رسیدن به نوشداروی دهر .... خورد باید هزار شربت زهر

سخن بزرگان

اینکه به مردم بدی کنی و از خدا طلب بخشش کنی ...

مثل این است که بشاشی تو شلوارت و پیراهنت رو عوض کنی ...

دلتنگی

پدرم ، تاج سرم ، تو الان دل من را میبینی ...

دروغ نمیگویم ... دلتنگ تو هستم با همه وجودم ...

یا بیا پیش من ... یا ببر پیش خودت ...

نیازمند آغوش پر از مهر و محبتت هستم ...

پاسخ به سوالات بیشمار دوستان

برای یک مرد ویران کننده ترین حادثه زندگی ؛

نه تنهاییست ، نه ورشکستگی ، و نه فقدان والدین ....

هیچ چیز برای یک مرد مانند از دست دادن زنی که ....

..... تا سر حد پرستش دوستش داشته ....

ویران کننده نیست.

به همین دلیل مردان عاشق ایستاده میمیرند ...

... من تا امروز دوبار این مرگ را نوشیده ام ....

بعضی آدمها همین الان هم مرده اند ....

اونها فقط یه خاطر شادی فرزندانشون زندگی میکنند.

امیدوارم جواب دوستان را داده باشم....

شاید در آزمایش و فتنه و ابتلا به بلا ؛ کافر شده ام ...

شما راست میگویید .... بوی تعفن کفرم جهانگیر شده ...

باشه شما راست میگویید.

انسان مبتلا به کفر سر شکسته هست ؛ دیگر نیازی به شکستن سر ندارد ....

کاریکلماتور

در ابریشم " عادت " آسوده بودم ؛

... خدایا ...

تو با حال " پروانه " من ، چه کردی ...

کمی تفکر

شادی عدم غم نیست ؛

شادی کنار آمدن با غم است ؛

شادی زیستن مسالمت آمیز با غم است.

مغز و روان ما برای شادی طراحی نشده ؛

بلکه برای بقا طراحی شده ؛

و بقا با شادی در تعارضه ....

منبع : (دکتر مجتبی شکوری)

از سرنوشت گرگ درونم - 003

گرگی به گله ای خیره شد ؛

گفت مگر گرگها هم فکر میکنند ؛

گفت عاشق بره ای شده ام ....

که نمیدانم آبروی ذاتم ببرم .... یا ....

... شکارچی عشقم باشم.

از سرنوشت گرگ درونم - 002

گرگی خسته از نبردهای پی در پی ... در گوشه غار نشسته و زحمهای خود را میلیسد ؛

وای از آن روزی که بیاید بیرون .... همه را غار نشین خواهد کرد.

از سرنوشت گرگ درونم - 001

گرگ روزگار بودم حالا توبه کردم ؛

آهو هم برایم خط و نشان میکشد ؛

آهای کلاغ برو به آهو بگو که از قلمرو گرگ با احترام عبور کن ؛

شاید که شنیده باشی توبه گرگ مرگ است.

دلتنگ بابایم

دلم برای پدرم بسیار تنگ شده است. کاش میشد او همانجای همیشگی در اتاق بنشیند و به حرفهایم گوش فرا دهد. نگاهم کند و من هم پایش را ببوسم و آرامش وصف ناپذیر بیابم. خیلی به بابام نیاز دارم و راهی نیست.

سالها قبل در معضل و منجلابی غوطه ور شده بودم ؛ فکر میکردم که راه پس و پیشم بسته شده است. راهی جز منزل بابا و مامان نداشتم. اومدم درب منزلشان که رسیدم ، جرات نمیکردم زنگ منزل را بزنم. خلاصه بعد از حدود نیم ساعت یا بیشتر زنگ زدم.

مامانم درب را باز کرد و با آغوش همیشه بازش مرا تحویل گرفت. بابای نازنینم هم اومد و بغلم کرد و مصافحه ای کردیم. به اتاق نشیمن راهنمایی شدم. مدتی نشستم. هیچ از ماجرا نمیگفتند. کلا همه جور صحبتی بود جز آنچه مرا آزار میداد.

بعد از سه چهار ساعت شام را خوردیم. موقع خواب شد. پدرم در هنگام رفتن به اتاق خوابش برگشت به من گفت : مشکلات همواره وجود داره خیلی فکرش را نکن. صبح که بیدار شدی ؛ خواهی دید خدا چگونه نقش همه چیز را تغییر و تبدیل کرده است.

و صبح همان شد که او گفت.

کاش پدرم زنده بود و یکبار دیگر مرا آرام میکرد و با نگاه نافذش آرامش وصف ناپذیر به قلبم سرازیر مینمود. خدایا شدیدا به بابایم نیاز دارم. چگونه میتوانی نیازم را برطرف نمایی؟

یازدهم اردیبهشت ماه 1403

یازدهم اردیبهشت ماه روز تولد حسن پسرم بود. 33 سالگی به اتمام رسید و وارد 34 امین سال زندگی گشت. امیدوارم امسال بهترین ها برایش رقم خورده و سالی پر از پیشرفت و سرفرازی برای او باشد.

یازدهم اردیبهشت ماه روز شهادت (تدفین) برادرم شهید حاج حسن عرب بود. 36 سال به اتمام رسید و وارد 37 امین سال زندگی ابدی گشت. امیدوارم که متنعم به نور تجلی ذات حق بوده و راهگشای او در آنجا باشد.

کاریکلماتور

سنگین ترین باری که انسان میتواند به دوش بکشد ،

چیزی است که در فکرش میگذرد.

دلنوشته

... و من چقدر برای داشتنت به پای خدا افتادم ....

دلنوشته

... و هیچ درمانی برای خاطرات وجود ندارد ...

... حرفهای زیادی برای نگفتن دارم ...

... از یه جایی به بعد ، همه جوره دیره ...

... مبهوت ، مبهوت ، مبهوت ...

دلنوشته

بچه که بودیم دل دردها رو به زبان گریه میگفتیم ، همه میفهمیدند ....

اما الان که بزرگ شدیم ، درد دل ها را به هر زبانی میگوییم ، کسی نمیفهمد ....

اقرار به ناتوانی - رضایت خداوند

در پزشکی دستور عجیب و مهیبی داریم: ( NO CPR ) این اصطلاح زمانی است که پزشک از بازگشت بیمار قطع امید کرده است.

فرمان قتل نیست بلکه فرمان پذیرش مرگ است.

ما در زندگی گاهی نیازمند این دستوریم ؛ اقرار به ناتوانی در تغییر شرایط ....

از اینجای ماجرا به بعد بحث ایمان ... باور .... یقین ... تفویض ... توکل ...

و در انتها و مهمترین و قله همه حرکتها ؛ راضی به رضای او بودن

کاریکلماتور

چگونه میتوان کسی را که به دنبال پیروزی نیست شکست داد؟

این غیر ممکن است.