داستان حضور من در مرزبانی شمالغرب - پیش درآمد - محل کار
سالها قبل در زمانهای بسیار دور ؛ روز سه شنبه ای مورخ تیر ماه 1398 پیغامی (SMS) بسیار ساده برای بنده مخابره گردید که شامل مضمون بسیار زیبایی بود: " بسیجی گرامی آیا مایل به حضور در مرزبانی شمالغرب میباشید؟ ". بلافاصله جواب مثبت خودم را اعلام کردم. ساعتی بعد از گردان به من زنگ زدند که جهت توجیه نحوه اعزام و عملکرد در منطقه راس ساعت مقرر در مقر گردان حضور بهم رسانم.
به مقر گردان در پردیسان رفتم ، گفتگوهای اولیه انجام پذیرفت و قرار شد جهت پیوستن به دوستان ، نامه ای از ستاد لشکر 17 علی ابن ابیطالب علیه السلام برای منفک شدن از محل کارم دریافت نموده و اجازه حضورم صادر گردد. مقدمات کار انجام گردید. حالا من باید از مدیرعامل اداره ام اجازه لازم جهت رفتن به این ماموریت را بگیرم.
چهارشنبه صبح جلسه شورای معاونین بود. با توجه به نسبت برادری بنده و مدیرعامل ، و امکان عدم موافقت ایشان ، بهتر دیدم که قبل از جلسه به اتاق مدیر حراست جهت وساطت و پادرمیانی بروم. ایشان از دوستان و همرزمان قدیم بنده و از جانبازان جنگ تحمیلی میباشند. مقدمات گفتگو را با ایشان مطرح کردم. با تعجب نگاهم میکرد و پرسید شما با این سن و سال شاید بهتر باشد که از موضوع صرفنظر نمائید. وقتی با اصرار و جدیت من در موضوع مواجه گردید ، ادامه داد که من با مدیرعامل نمیتوانم مطرح کنم.
جلسه شورای معاونین به پایان رسید و به درخواست بنده ، من و مدیرعامل و مدیر حراست جهت مذاکره در اتاق ماندیم. موضوع را به آرامی و در کمال خونسردی بیان کردم. بلافاصله و با جدیت ، مدیرعامل مخالفت خود را ابراز کردند. دلایل متعدد اداری برایم مطرح ساختند که در صورت نبود شما این اتفاقات رخ خواهد داد و کارها نیمه تمام میشود و اتوماسیون معلق میشود.
بنده هم با کمال خونسردی ولی بسیار جدی مقصودم را مجددا اعلام کردم و ایشان را متوجه ساختم که مطلب رفتن ماموریت قطعی میباشد. این بار ایشان از در احساسی وارد شدند که همسر و فرزندانت چی ؟ دو دختر کوچک داری و هنوز حتی به سن مدرسه هم نرسیده اند و حتما به وجود پدر نیازمند میباشند. هستند افراد جوانتر که میتوانند بروند و ماموریت خالی نماند.
القصه و النهایه ؛ مدیرعامل از هیبت مدیریت خارج گردید و در حضور مدیر حراست بنده را در آغوش کشید و با گریه گفت : برادر حالا دیگر نوبت امثال من است که بروم ؛ شما در زمان و مکان خودش در جبهه حضور داشته و به حد کفایت سختی آن دوران را تحمل نموده اید. من هم پاسخ دادم که تا جان در بدن دارم حفظ و حراست و پاسداری از سرزمین سید خراسانی وظیفه من است و هیچ چیزی مانع نیست حتی سن بالا.
قرار شد در صورت تایید پدرم در حضور جمع خانواده ایشان نیز موافقت کرده و نامه ماموریتم را امضاء نماید. تماس با پدر برقرار شد و قرار شام در منزل پدر بهمراه جمع خواهران و برادران و همسران و فرزندانشون گذاشته شد. البته پدر را از علت این فراخوان مطلع نساختیم.
توان و بضاعتم اندک است، ولی خدایی بزرگ دارم.