شنبه گذشته مورخ 1403/05/13 روز سخت بود. نمیدانم نگاشتن این سطور برای کسی مفهوم دارد یا نه. اما مهم نیست برای دل داغدارم مینویسم. به دائره مالیات بر ارث در اداره مرکزی مالیات واقع در خیابان آزادگان رفتم.

عجیب است برای هر چند مدت این داستان برایم تکرار میشود و انگار نمیخواهد دل داغدارم کمی آرام بگیرد. نفتی بر روی هیزم خسته تن میپاشد خدا. غیرتش را جوشانده ام که اینچنینم دوست دارد. و فقط خدا میداند با این غیرت او چه حال عجیبی به من دست میدهد.

مقوله ارث همانند نماز و روزه و جهاد و .... از اوامر مصرح الهی در قرآن کریم است. ما برای اثبات بندگی و عبودیت لاجرم باید اوامرش را اطاعت کنیم. پس باید دنبال کرد این پروسه در ادارات را و به انجام رسانید به بهترین وجه تا رضایت او که خداوندگار عالمیان است بدست آید. همانطور که نماز و دیگر عبادات و اوامر و نواهی باید به دقت اجراء گردد.

اما بدانید که کاری سخت است اینکه بدانید او نیست. ارث به تو ثابت میکند که او نیست و دیگر برنخواهد گشت. ابطال سند ها ، وکالت ها ، حسابهای بانکی ، دارائی ها ، شناسه ها ، شناسنامه ، کارت ملی حکایت از اتمام یک انسان زمینی مینماید. این آن قسمت پنهان از زاویه دید بنده حقیر سراپا تقصیر است.

شاید خداوند خواسته است با این زور و فشار به تو ثابت کند که باید ادامه بدهی ؛ اما اینبار با من خدا. در یک دل دو دوست نمیگنجد. او را داده بودم تا تسکین تو باشد. اما تو یاد او را جایگزین یاد من کرده بودی ؛ تفو تفو تفو. و خداوند راست میگوید. بنده به دلیل عدم ایمان راسخ و نداشتن تقوای الهی لازم با او به آرامش میرسیدم و در کنار او احساس فخر میکردم و در مجالست با او مطمئن میگردیدم.

باید غیرت خدا میجوشید و من را از منجلاب شرک خفی میرهانید. همانطور که در باره آن عزیز دل نیز همین کرد و داغش را به نوعی دیگر بر دلم نهاد. و خدا رحم کند و کمکم کند تا در بقیه باقیمانده این عمر به نظر کوتاهم ؛ از این حالت جایگزین نمودن ابناء بشر با خداوند منان نجات یابم.

عجیب است قصه دل دادن به خاکیان و توقع نرد عشق با افلاکیان. شاید دلیل شهید نشدن در دوران های مختلف زندگی ؛ از جنگ تحمیلی تا مرزبانی های مختلف همین بوده باشد.