ام ابیهای من - فاطمه
چقدر خوب شد و چقدر باید خدا را شاکر باشم که از تو برایم دختری بر جای ماند که همانطور که من پیر و فرتوت شدنم را میبینم ؛ جوان شدن و قد کشیدن تو را میبینم .... هر که چه هر چه میحواهد بگوید .... تو را هر روز در آغوش میکشم و میبویم و میبوسم ... چقدر خوب شد که فاطمه را دارم .... خدایا شکرت .... آنقدر شبیه توست ؛ ظاهرش ؛ باطنش ؛ حرص دادن هایش ؛ ناز کشیدنهایش ؛ خوردن و خوابیدنش ؛ قهر و آشتیهایش ؛ عصبانیتش ؛ خوشیهایش ؛ نوازشهایش و ..... او یازده سال بیشتر ندارد که اینچنین باری بر دوشش دارد.
او تکسوار جاده های عاشقی های من است.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 0:36 توسط حسین عرب
|
توان و بضاعتم اندک است، ولی خدایی بزرگ دارم.