رویای صادقه ام برای ققنوسم
صبح روز 1402/03/07 که قرار بود برای جراحی قلب باز همسرم به تهران و بیمارستان محب یاس برویم را هرگز فراموش نمیکنم. از شب تا صبح به همراه همسرم به نماز و دعا و وصیتش گذراندیم. پنج دقیقه به اذان صبح من بر روی تخت دراز کشیدم و دستهای به آسمان بلند شده و اشکهای فوران کرده همسرم را نظاره میکردم. نمیدانم خوابیده بودم یا در خلسه فرو رفتم ... دیدم :
پرنده ای مانند طاووس در آغوش دارم ولی خاموش و مجروح ... بالهایش آویزان بود ... سر و گردنش نیز به پایین افتاده بود. ندایی آمد که این ققنوس توست و جایی را اشاره کردند که برای درمان به آنجا ببر ... بردم و درمان شد و ققنوسم مانند نور خورشید روشن شد ... به آسمان پر کشید و بالای سرم شروع به چرخیدن نمود ... مانند طاووس مست دم بلند و زیبایی داشت ... در حال اوج گرفتن بود که ناگهان پرنده ای مانند کلاغ حمله کرد و از گردن ققنوسم عبور کرد .... ققنوسم ناله ای بسیار حزین کشید و مجددا خاموش شد و در آغوشم افتاد و تمام ...
ناله اش به قدری حزین بود که جان من از بدنم در حال مفارقت بود. چشمانم را باز کردم دیدم همسرم وحشت زده بالای سرم ایستاده است . متوجه شدم حدود 30 تا 40 ثانیه خوابم برده بود. همسرم با ترس گفت جان کندی و در حال مردن بودی ... فقط گفتم بیا از این عمل صرفنظر کن و او متعجب بروی من خندید.
حدود چهل روز از عمل همسرم گذشته بود و بسیار موفق.... مانند ققنوسم شاد بود و زندگیم را مجددا روشن کرده بود .... ناگهان مریض شد و کلا چند روز بعد روی تخت سی سی یو مقابلم در کما بود. ساعت 8 شب روز پنج شنبه 1402/06/17 من را از بخش سی سی یو فرا خواندند .... رفتم و دیدم همسرم در حال بدی بود و امیدی نبود ... در کما بود ... نگاهش میکردم و میدیدم که آرام جانم میرود .... ناگهان بلند شد نشست ... پرستار و دکتر به سویش دویدند چون نباید حرکت میکرد ... من را نگاه کرد و گفت حسین ، عزیزم من مُردم ... فریادی از درد کشید ناله ای زد و خدای احد و واحد میداند که صدای ناله اش همان صدای حزین ققنوسم بود ، مجدد افتاد و بیهوش شد ... من فهمیدم که او رفت ...
ساعت 12 و نیم شب دوباره صدایم کردند و رفتم دیدم دارند او را احیا میکنند .... نشد که نشد .... خدا رحمتش کند
توان و بضاعتم اندک است، ولی خدایی بزرگ دارم.