به ظاهر سر پا و متبسم مثل همیشه ...

با کوله باری از درد در سینه میخندم ؛ انگار امروز باز کارم به گلزار است. جایی که همیشه دیدم و آه کشیدم.

جایی که برادرم ، خیلی از دوستانم را گذاشتم ، ولی من ...

امروز تقدیر چه برایم رقم زده ، امروز که باز در گذر از این تنگنا هستم. امروز که توان گذشته را هم ندارم. امروز که دردهای در سینه دیگر گفتن ندارد ، امروز که بیش از پیش لایق اسمم شده ام .... من از بیش و کم معرکه جان بدر برده ام .... حال این چه جان کندنی است که این روزگار رقم زده است ... جان داده ام ... جان داده ام .... ولی هنوز سر پا میخندم ...معرکه بر من وفا نکرد، هنوز هم وفایی ندارد ...

گفتم از معراج به عرش برسم .. مجنون شدم ...

دیدم عاشقی دوای درد است ، هیچ وفایم نکرد ...

گفتم دمی به ریشه برگردم ، ریشه بی آب ماند ، خشکید ....

از هر چه که بگذرم ، ولی باز امروز گلزارم ....

یادم هست ، یادم هست و این خاک سرد را روی تمام دیدم ها و گفتم ها میریزم .....

من هم غافل باشم ، هستند عزیزانم که همین سردی را بر سر و روی دخترکانم بریزند ...

باشد که این اولین و آخرین باشد برای فرشتگانم که سردی خاک ، خنکای آتش غمشان شود ....

امید زنده است ، به سختی نفس میکشد ....

من حسینم ... همیشه از صبر حسن شنیده ایم ولی اینبار مرا با تبسم نظاره کنید ...

منکه با غم و لبخند زیست کرده ام ، باشد مثل منی نباشد .....

این چند خط برشی بود از عصر امروز خودم .... (عصر که تدفین همسرم را در خود میدید)

و این منم که در آیینه ای تمام قد خود خودم را میبینم و مینویسم .....