سوالات بی جواب - 3
یک بار هم در هنگام پایان همین آموزش آبی خاکی همه بچه ها را با قایق به وسط دریاچه سد بردند و این بار همه باید با شیرجه زدن و بدون لباسهای محافظ شنا کرده و به کنار ساحل میآمدیم.
من هم مثل همه شیرجه زدم. و در لحظه بیهوش شدم. چرا ؟ چون قطعه ای از یک صخره در زیر آب بود و فقط همان یک قطعه بود. همه بدون مشکل کارشان تمام شده بود و شیرجه های بدون نقص زده بودند. اما پیشانی من و صورتم در برخورد با آن تکه صخره زخم شده بود و ابتدا به ساکن از حال رفته بودم.
اینجا نیز هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم. هنوز نفهمیدم که این درد عظیم چه نقشی در ارتقاء روح و زندگیم داشته و یا کدامین گناهم پاک شده و یا ....
+ نوشته شده در جمعه هفتم آذر ۱۴۰۴ ساعت 13:22 توسط حسین عرب
|
توان و بضاعتم اندک است، ولی خدایی بزرگ دارم.