اوایل جنگ گروه ما را برای آموزش های آبی خاکی انتخاب کردند. اولین بار که در مجموعه آموزشی ما را با لباسهای مخصوص به آب ریختند ؛ با قایق همه را درون آب آوردند و همه باید به درون آب میپردند.

من هم پریدم. ناگهان درد عظیمی تمام وجودم را فراگرفت و بیحال شدم. مشخص شد که وقتی بنده درون آب پریدم یک عدد شن کش باغبانی در کف آب بوده و سیخ های آن به کف پایم فرو رفته بودند. کف پایم پاره شده بود و سیخها را به زور از کف پایم بیرون کشیدند و در حالتی از بیهوشی به درمانگاه بردند. چند ماهی گرفتار بودم و چون به آموزش ادامه دادم ؛ کف پایم چرک کرد و مصیبت بر مصیبت افزون گشت و حالش را بردم.

اینجا نیز هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم. هنوز نفهمیدم که این درد عظیم چه نقشی در ارتقاء روح و زندگیم داشته و یا کدامین گناهم پاک شده و یا ....