تولد فاطمه - شادی - درونم
دیروز 15 بهمن و سالروز تولد فاطمه ام بود. مصادف با تولد حضرت باب الحوائج عباس ابن علی ابن ابیطالب علیه السلام و شب ولادت حضرت سید الساجدین علیه السلام. خوش گذشت. از بعد از ظهر با بچه ها و خاله نرگس رفتیم خرید کادو تولد برای فاطمه ، تا هنگام اذان و پس از نماز در مسجد بازار ؛ دوباره به کند و کاو ادامه دادیم. نشد که نشد.
برگشتیم منزل پسر خاله نرگس ، که آنها هم سه تا جشن تولد همزمان (همسر و دو فرزندشان) داشتند. خیلی خوش گذشت. شب هم شام را بیرون بر طبق میل فاطمه خانوم گذراندیم.
البته یک بار در منزل برادرم عمو حامد برایش جشن گرفتیم ، بیشتر افراد خانواده بودند، که کلی کادو گرفت و شنگول شد. دو سه شب بعدش هم در منزل مادربزرگشان بهمراه خاله و دایی ها جشن گرفته شد. کلی کادو رد و بدل شد.
جای مادرشان آنقدر خالی بود که سایه سنگین نبودنش در تمام وجودم حس میشد. چاره ای نیست زندگی ادامه دارد و باید ادامه داد ؛ امیدوارانه. امیدوار به آینده ای که طبق تجربه من توهمی بیش نیست. آینده همان است که هرگز نمیرسد و تو باید به خاطرش بجنگی.
مثلا در آینده عروس میشود. درس میخواند و به مدارج بالا میرسد. فرزندان نیکو خواهد آورد. بحث برای سی چهل سال آینده است و ناگهان بانگ برآمد که خواجه مرد. سر مزارش همین توهمات را میگوییم. مثل همسر عزیزم که برایش رفتیم صحبت کردیم در دانشگاه مفید برای ادامه رشته حقوق و گذران مرحله دکترا. همه چیز درست تنظیم شده بود. حتی تاریخ ثبت نام. ده روز قبلش پر کشید. الان آن آینده ؛ گذشته ای حزن آور است ؛ اگر به امر محتوم خدا ایمان نداشته باشم.
وامی که برای این درس گرفتم ، شد پرداخت برای خرید قبر ؛ بیمارستان ، کفن و دفن ؛ مراسم و شام و .... حتی زعفرانی که با شادی و شعف از زیباییش و تمیزیش و کشاورز مومنش ؛ خریده بودیم خرج مراسم شد. با شادی میگفت برای یک سال کافیست. اما برای ده روز هم کافی نشد.
تکمله:
هرگز برای یک لحظه هم نبودن فرزندانم را از ذهنم نمیگذرانم. فقط خواستم یادآوری کنم که پدرم حضرت آدم نیز به بهانه آینده و خلود در بهشت ؛ احتمالا مرتکب آن خطای سهوی گردید. آینده ای که هرگز وجود ندارد. همه ما در گذران و فرسایش عمر این تجربه را داریم ؛ هر وقت پس از عمری دعا و نیاز به خواسته مان رسیدیم عموما از آن بی نیاز شده بودیم.
این رسم خداست که در هر مومنتوم (لحظه غیر قابل اندازه گیری توسط بشر) خلق میکند ، میمیراند ، خلق میکند و میمیراند. مگر یادمان رفته است که چگونه ما را به سجده فرا خوانده است. سر بر خاک میگذاریم و اعلام میکنیم نبودیم. سر بر میداریم یعنی به اذن تو زنده شدیم. سر بر سجده میگذاریم و اقرار به مرگ میکنیم. و سر بر میداریم یعنی محشور میشویم.
معلوم نیست از پی مرگ آخر دوباره خلقی وجود داشته باشد. شاید محشر به پا شده باشد. باید قدر همین لحظه را دانست و به وعده نقد خدا سر نهاد ؛ نه به وعده نسیه ابلیس به آینده توهمی. پس باید در همین لحظه توبه کرد ، در همین لحظه دست بینوا را گرفت ، در همین لحظه خیرات کرد و قص علیهذا .....
توان و بضاعتم اندک است، ولی خدایی بزرگ دارم.